ازاد

عقرب

سلام من عقرب هستم که تو این وبلاگ برای شما مطلب تهیه میکنه امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد و بازم بهش سر بزنید در ضمن برای بهتر شدن وبلاگ نظر دادن به مطالب یادتون نره
sarkhailali70@gmail.com

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» تیر ۸٩ » خرداد ۸٩
 
» عجایب ودیدنیهای 21گانه دنیا
» سرگذشت خواندنی سه همسر رضاخان
» اینجا شهر اجنه هاست (پترا)
» بعلبک ناشناخته ترین و اسرار امیز ترین بنای جهان
» کورال کسل- قصری که فقط یک نفرآنرا ساخت
» شهر دوقلوهای چشم‌آبی با موهای بلوند و راز عجیب آن!
» تپه باستانی مارلیک
» مقایسه بین تمدن ایران باستان - مصر باستان - بابل و یونان
» شگفتیهای اهرام
» وطن یعنی ...

اینجا شهر اجنه هاست (پترا) پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩


بناهای در جهان وجود دارند که انسان با دیدن ان از خود میپرسد, براستی این بناء چگونه ساخته شده, کدام قدرت توانسته کوهی را بتراشد و به ان شکل دهد.؟ کدام نیرو توانسته این سنگهای عظیم را جابجا کند.؟ مطلب امروز یکی از عجایب روزگار ماست . میگویند این بناء اولین ساخته مشترک انسان و جن است . برای جهانگردانی‌ که‌ به‌ اردن‌ سفر می‌کنند، پس‌ ازدیدار از شهر پترا و آثار باستانی‌ «جرش‌»قلعه‌های‌ عجلوان‌ و ام‌قیس‌، آمفی‌ تئاتر رومانی‌فیلادلفیا، غار اصحاب‌ کهف‌ و دریاچه‌ بحر المیت‌در سواحل‌ زیبای‌ عقبه‌ با اقامت‌ در هتل‌ها ورستوران‌های‌ مجهز در سواحل‌ زیبای‌ عقبه‌ به‌تفریح‌ و استراحت‌ می‌پردازند شاید باورش‌ مشکل‌ باشد، اما هر ساله‌، هزاران ‌توریست‌ از کشور کوچکی‌ مانند اردن‌ دیدارمی‌کنند، کشوری‌ که‌ حدود 50سال‌ پیش‌ بارهایی‌ از تحت‌ حمایت‌ انگلیس‌ به‌ نام‌ «پادشاهی‌اردن‌» رسمیت‌ یافت‌. اما به‌ چه‌ دلیل‌ هزاران‌توریست‌ در سال‌ از «اردن‌» دیدن‌ می‌کنند؟
معروف‌ترین‌ آثار باستانی‌ اردن‌ محلی‌ است‌ به‌نام‌ «پترا» که‌ در سال‌ 1812 میلادی‌، یک‌جهانگرد سوئیسی‌ به‌ نام‌ «جان‌ ژان‌ لودریک‌» در226 کیلومتری‌ جنوب‌ شهر «امان‌» مرکز اردن‌،آن‌ را کشف‌ کرد. پس‌ از آن‌، این‌ کشف‌ باعث‌رونق‌ «پترا» شد و در دوره‌ معاصر جهانگردان‌بی‌شماری‌ در هتل‌های‌ مجهزی‌ که‌ از سوی‌وزارت‌ توریسم‌ احداث‌ شده‌ بود، اقامت‌ کردند;بخش‌ خصوصی‌ نیز با کوشش‌ فراوان‌ به‌ ارائه‌خدمات‌ گردشگری‌ پرداخت‌. در زمان‌های‌گذشته‌ و بیش‌ از دو هزار سال‌ پیش‌، هنگام‌احداث‌ شهر پترا، اجنه‌ به‌ انسان‌های‌ ساکن‌ آن‌منطقه‌ کمک‌ کردند . شهر پترا دره‌ها و گذرگاه‌های‌ به‌ عمق‌2000متر و طول‌ یک‌ کیلومتر به‌ نام‌ «ضمیق‌» یاتنگه‌، دارد. دانشمندان‌ دره‌های‌ عمیق‌ باقی‌مانده‌، را از زمین‌ لرزه‌های‌ دوران‌ پیش‌ از تاریخ‌دانسته‌اند . در دو طرف‌ تنگه‌ «پترا» کتیبه‌های‌باستانی‌ حکاکی‌ شده‌ و صدها ساختمان‌، آرامگاه‌،سالن‌ و تالارهای‌ تدفین‌ مردگان‌، معابد،پرستش‌گاه‌ها و تخته‌ سنگ‌های‌ کنده‌ کاری‌ شده‌از دوران‌های‌ گذشته‌ وجود دارد. هنگام‌ طلوع‌ و غروب‌ آفتاب‌، سنگ‌های‌ قرمزشهر پترا با تغییر رنگ‌ مناظر زیبایی‌ را به‌ وجودمی‌آورند . در ارتفاعات‌ جبل‌ هارون‌، آرامگاه‌ هارون‌برادر حضرت‌ موسی‌، قرار دارد. آمفی‌ تئاتری‌ باضریحی‌ به‌ سبک‌ رومی‌ و با گنجایش‌ سه‌ هزار نفردر بخش‌ دیگر شهر واقع‌ است‌ . جهانگردان‌ برای‌ دیدن‌ این‌ منطقه‌ به‌ اردن‌می‌روند، منطقه‌ای‌ که‌ داری‌ آب‌ و هوای‌ معتدل‌،چشم‌ اندازهای‌ طبیعی‌، آثار تاریخی‌ ازرشمند وسواحل‌ زیبایی‌ عقبه‌، در کنار دریای‌ سرخ‌،بحرالمیت‌، شن‌های‌سرخ‌ و روان‌ صحرا وصخره‌های‌ سر به‌ فلک‌ کشیده‌ می‌باشد .
تاریخ‌ پترا

شهرباستانی‌ پترا دیرینه‌ای‌ بسیار قدیمی‌ دارد.در سال‌ 106 بعد از میلاد این‌ شهر
وارد مرحله‌ای‌جدید از تاریخ‌ شده‌ است‌ و «کورنلیوس‌ پالما»فرماندار سوریه‌ به‌ شهر پترا پایتخت‌ «ناباتایی‌»یورش‌ برده‌ و آنجا را به‌ سرزمین‌های‌ تحت‌ سلطه‌روم‌ ضمیمه‌ کرد و این‌ سرزمین‌ را ایالت‌ عربی‌ روم‌نامید .  اکنون‌ این‌ شهر را شهر سنگی‌ گمشده‌ نام‌نهاده‌اند. در واقع‌ سازندگان‌ و ساکنان‌ اولیه‌ این‌شهر مشخص‌ نیستند، اما عده‌ای‌ معتقدندموجودات‌ فضایی‌ و فرا زمینی‌ این‌ شهر سنگی‌ وصخره‌ای‌ را ساخته‌اند، زیرا در توان‌ بشر اولیه‌ وبدون‌ امکانات‌ نیست‌ که‌ چنین‌ شهری‌ را بنا وطراحی‌ کرده‌ باشد، گرچه‌ عده‌ای‌ می‌گویند: درزمان‌های‌ قدیم‌ روایت‌ است‌ که‌ «جن‌ها» به‌انسان‌ها در بالا بردن‌ این‌ بنا کمک‌ کرده‌اند، اماعده‌ای‌ دیگر می‌گویند: اگر این‌ فرضیه‌ درست‌باشد، پس‌ فراعنه‌ هم‌ با کمک‌ اجنه‌ و موجودات‌فضایی‌ اهرام‌ خود را بنا نموده‌اند .
این‌ شهر تمام‌ سنگی‌، از سنگ‌های‌ شنی‌ وصخره‌های‌ صحرایی‌ تراشیده‌ شده‌ منحصر
به‌ فردتشکیل‌ شده‌ و یکی‌ از جالب‌ترین‌ معماری‌های‌قرن‌ اول‌ میلادی‌ محسوب‌ می‌شود. در آن‌ دوران‌این‌ شهر به‌ خاطر واقع‌ شدن‌ در جاده‌ ابریشم‌ ازاهمیت‌ خاصی‌ برخوردار بوده‌ است‌ و اهمیت‌آن‌ در واقع‌ به‌ خاطر ارتباط کشورهای‌ آسیای‌مانند، چین‌ و هند به‌ کشورهایی‌ چون‌ یونان‌،سوریه‌ و مصر بوده‌ است‌ . البته‌ تاریخچه‌ این‌ شهر به‌ قبل‌ از میلاد می‌رسد . طبق‌ اسناد تاریخی‌، «کمبوجیه‌» شاه‌ بابل‌ پسرارشد کورش‌ بزرگ‌ در سال‌ 530 قبل‌ از میلادبعد از اینکه‌ پدرش‌ کشته‌ شد، خود را شاه‌ بزرگ‌کشورها نامید و برای‌ لشکرکشی‌ و حمله‌ به‌ مصرعازم‌ جنگ‌ شد. او در هنگام‌ عبور لشکر از صحرای‌اردن‌ از شهر سنگی‌ عبور کرد و آنجا را مرکز آثارباستانی‌ جهان‌ نامید . خسرو، پادشاه‌ ایران‌، نیز بعد از حمله‌ به‌ خاک‌روم‌ و تصرف‌ انطاکیه‌، شهر سنگی‌ پترا را تصرف‌ کردو به‌ این‌ ترتیب‌ تا مدت‌ زیادی‌ شهر پترا متعلق‌ به‌ایران‌ بود. پترا تاریخ‌ باشکوه‌ تبدیل‌ شدن‌، قوم‌ بیابان‌گردنبطی‌ها به‌ شهر نشینان‌ بود، که‌ شهر خود را دردرون‌ صخره‌ها ایجاد کرده‌ و یکی‌ از بزرگ‌ترین‌جامعه‌های‌ شهری‌ دوران‌ باستانی‌ را به‌ وجودآوردند .
مجسمه مارکو

در شن‌ زارهای‌ جنوب‌ اردن‌، شهر اردن‌ یک‌مرکز مهم‌ بازرگانی‌ در نیمه‌ راه‌،
میان‌ دریای‌ سرخ‌و بحرالمیت‌ محسوب‌ می‌شود . اکنون‌ باستان‌ شناسان‌ با تحقیق‌ و بررسی‌توانسته‌اند که‌ از این‌ شهر سنگی‌ انواع‌ و اقسام‌وسایل‌ زندگی‌ و مجسمه‌های‌ مربوط به‌ دوران‌ قبل‌و بعد از میلاد را بیابند. برای‌ مثال‌ یک‌ هیات‌باستان‌شناسی‌ فرانسوی‌ در جریان‌ کاوش‌ها درشهر باستانی‌ مشهور پترا در جنوب‌ کشور اردن‌ یک‌سر متعلق‌ به‌ یک‌ مجسمه‌ «مارکو آئورلیو» امپراتوررم‌ متعلق‌ به‌ قرن‌ دوم‌ میلادی‌ را کشف‌ کرده‌، که‌کاملا سالم‌ مانده‌ است‌. این‌ سر که‌ 50 سانتی‌مترارتفاع‌ و 35 سانتی‌متر پهنا دارد، در منطقه‌ای‌ ازپترا که‌ در آن‌ کاخ‌ قرار دارد کشف‌ شده‌ است‌.
اینجا شهر اجنه هاست

شهر باستانی‌ پترا برای‌ بناهای‌ باشکوهش‌ که‌ دردل‌ صخره‌ها تراشیده‌ شده‌اند،
شهرت‌ بسیار دارد.به‌ گفته‌ باستان‌ شناسان‌ این‌ سر در جریان‌ یک‌ زلزله‌در قرن‌ چهارم‌ قبل‌ از میلاد از پیکر اصلی‌ مجسمه‌جدا شده‌ است‌ . قصرالبنت‌ در شهر پترا از مکان‌هایی‌ است‌ که‌ به‌عقیده‌ محلی‌ها، ساخته‌ دست‌ بشر نیست‌; بلکه‌موجودات‌ فرا زمینی‌ در ساخت‌ این‌ قصر سنگی‌دست‌ داشته‌اند و حتی‌ بسیار معتقدند سالیان‌ سال‌افراد فرا زمینی‌ در این‌ قصر زندگی‌ می‌کردند وبدون‌ جا گذاشتن‌ اثری‌ از خود آنجا را ترک‌ کرده‌و از زمین‌ رفته‌اند. در آنجا زمانی‌ که‌ با محلی‌ها به‌صحبت‌ می‌نشینی‌، همه‌ شان‌ از «اجنه‌ها» صحبت‌به‌ میان‌ می‌آورند .  آنها می‌گویند شب‌ها، این‌ منطقه‌ پر از اجنه‌است‌ و ما صدای‌ آنان‌ را می‌شنویم‌، همین‌ امرباعث‌ شده‌ که‌ توریست‌ها در شب‌ برای‌ دیدن‌ به‌آنجا نمی‌روند. همچنین‌ شایعه‌ وجود اجنه‌ در پتراشهری‌ که‌ به‌ شهر «اجنه‌» نام‌ گذاری‌ شده‌، باعث‌گردیده‌ است‌ که‌ توریست‌ها به‌ صورت‌ دسته‌جمعی‌ به‌ دیدن‌ آن‌ منطقه‌ بروند، حتی‌ محلی‌هاهم‌ برای‌ ورود به‌ منطقه‌ سنگی‌ پترا می‌ترسند، ازاین‌ رو به‌ صورت‌ دسته‌ جمعی‌ از شهر اجنه‌ دیدن‌می‌کنند . باستان‌ شناسانی‌ که‌ به‌ این‌ منطقه‌ برای‌ کاوش‌ وتحقیق‌ رفته‌اند، سر و صداهای‌ عجیب‌ در این‌منطقه‌ را تاییدکرده‌اند.
مطلب از مجله
خانواده سبز 

پيام هاي ديگران ()

بعلبک ناشناخته ترین و اسرار امیز ترین بنای جهان پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩

       
     
 
 
 
   
 
   
   

کار باستان شناسی شباهت های بسیاری به کارهای پلیسی و کارگاهی دارد, یک پلیس همیشه سعی میکند با یافتن مدارک به حقایق نزدیک شود, اما کار باستان شناسان بسیار پیچیده تر و سخت تر از کار کارگاهان است . انها باید پازل های بسیاری را در کنار هم قرار دهند تا به حقیقتی دست یابند که متعلق به چندین هزارسال گذشته است . اما چه چیز باعث میشود که انها با تحمل اینهمه سختی و عذاب دست از کار خود نکشند.؟ جوابهای بسیاری میتوان به این سئوال داد, اما نکته اصلی ویژگیهای منحصر بفرد هر کدام از این پدیده ها و این بناهای اسرار امیز است . یکی از بناهای بینظیر جهان بنای باشکوه " بعلبک " میباشد,این بناء تا امروز محققان بسیاری را بخود جذب کرده و هنوز هم باستان شناسان نمیدانند کدام نیرو و کدام تکنولوژی این بنای بی همتا را افریده است . البته در اینجا باید متذکر شوم که دو چیز در " بعلبک " قابل توجه است . یک معبد " بعلبک " و دوم  سنگهای بزرگ و ستونهای ویران شده  در ان منطقه است که در سطح وسیعی پراکنده شده اند . چه چیز باعث انهدام این بنای عظیم شده ؟. من در مطلب امروز به هر دو انها اشاره خواهم کرد و مهمترین تئوریهایی را که باستان شناسان مطرح کرده اند را بیان خواهم کرد .
" ویرانه های بعلبک "

در لبنان و در منطقه ای بنام " بعلبک " سنگ عظیمی وجود دارد که به عقیده دانشمند روسی "میخائیل اگرست " بخشی از ایستگاه سفرهای فضائی بوده است . به عقیده این دانشمند یک سری زمین لرزهای شدید که در سال 1759 به حداکثر شدت خود رسید
, ان مرکز عظیم را متلاشی نموده و تبدیل به دریایی از تکه سنگهای و ستونهای مرمر و سنک سماک نمود . حتی همین بقایای مخروبه نیز به نوبه خود مایه حیرت است . برای مثال باروی پیرامون انجا از تخته سنگهای عظیم به طول بیش از 130 متر ساخته شده اند که وزن هر کدام حدود 8000 تا 12000 تن است . با مشاهده انها انسان بیاد افسانه عربها می افتد که میگویند نمرود پادشاه قدرتمند و شکارچی ماهر لبنان بعد از فرو نشستن ابهای طوفان نوح, گروهی از غولها را مامور نمود تا قلعه انجا را باسازی نمایند ( البته در بعضی افسانه ها بجای نمرود از سلیمان نبی نام برده شده است ) یا طبق یک افسانه دیگر سازنده اولیه بعلبک کسی غیر از قابیل نبوده است, او بعد از قتل برادرش هابیل برای فرار از خشم خداوند انجا را ساخت و تعدادی غول را دور خود گرداورد تا در پناه دیوارهای انجا به سر برد . به هر حال بعلبک قدیمیترین شهر جهان است و وجود معابد رومی , یونانی و فنیقی در اطراف ان هیچگونه کمکی در حل معمای ان و تاریخ اولیه بنایش نمیکند . و در مورد " یوگاریت " در سوریه نیز که در قرن چهاردهم قبل از میلاد در اثر یک فاجعه منهدم شده است,اطلاعات چندانی در دست نیست . در اینجا نیز با چیستانهای زیادی مواجه هستیم . در این باره " ابیملکی " پادشاه فنیقیه به فرعون " امنوفیس " چهارم چنین نوشته است : "شهر سلطنتی یوگاریت در اثر اتش سوزی منهدم شده است . نصف ان سوخته است و بیش از نصف دیگر ان باقی نمانده است " . درست است که حالا نیز میتوان اثار ناشی از اتش سوزی را در انجا مشاهده نمود, ولی این نمیتواند تنها عامل انهدام انجا باشد . زیرا اتش نمیتواند باعث فروپاشی دیوارهای سنگی انهم با ان ابعاد غول اسا شود و حتی بعضی از سنگها از جای خود کنده شده و در فاصله نسبتا  دوری افتاده اند.!! ظواهر امر نشان میدهد که تخریب انجا ناشی از زمین لرزه نیز نبوده است . در مورد انهدام انجا در اثر جنگ نیز باید یاداور شویم که سلاحهای ان زمان حوزه مدیترانه در ان حدی نبوده که بتواند چنان تخریبی را بوجود اورد . اما یک راز عجیب و اسرار امیز دیگری نیز وجود دارد و ان این است که شهرهای تروی و نانوس و دیگر شهرهای بزرگ ان عصر در همان مبدا تاریخی منهدم شده اند.!! براستی چه چیز و کدام نیروی مافوق تصور توانسته تخریبی به این عظمت را بوجود اورد.؟!! شاید یک انفجار اتمی !! این نظر من است .
بقایای موجود در معبد باستانی این شهر قدیمی نمایانگر این واقعیت عجیب است که مردمان ان عصر کشف کرده بودند که چگونه قطعه سنگهایی به وزن 750 تا 1200 تن را از نقاط نسبتا دورحمل بکنند,تراش بدهند و بلند نموده و در جای مورد نظر نصب بکنند . ان هم در زمانی که نه تریلی های بزرگ امروزی وجود داشت و نه جرثقیل های عظیم عصر حاضر و نه از بتون ارمه خبری بود .بعضی از تخته سنگهای بکار رفته به عنوان فوندانسیون " پایه " به طول 27 متر و به عرض و ضخامت 5 متر هستند . در داخل محوطه معدن که سنگهای عظیم را استخراج کرده اند و در فاصله حدود یک کیلومتری شهر واقع است . هنوز هم عظیم ترین سنگ کند شده دست بشر دراز به دراز افتاده و مانده است که به نام حجرالهوبلا (یعنی سنگ حامله ) مشهور است و وزنی حدود 12000 تن دارد . به نظر غیر محتمل میرسد که انسانهای اوایل تاریخ بتوانند یک چنین سنگ عظیمی را حمل و نقل نموده و بلند کرده و در محل خود بنا قرار دهند. ایا این حقیقت دارد که ان بنا به فرمان سلیمان نبی و توسط غولها ساخته شده.؟ شما چه فکر می کنید.؟ یکبار دیگر به وزنها و ابعاد این سنگ ها فکر کنید .
منبع:
yahoo2.blagfa.com 

پيام هاي ديگران ()

کورال کسل- قصری که فقط یک نفرآنرا ساخت پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩

در پهنه این جهان بی کران بنا ها و ساختمان های بی شماری وجود دارد که آکنده از معما هایی هستند که حتی بعد از هزاران سال از تاریخ ساخت آنها همچنان برای بشر بصورت لا ینحل باقی مانده است . معما هایی که می گویند : چگونه ساخته شده اند ؟ یا چرا و توسط چه کسانی بنا شده اند؟ دراین بین « کورال کسل » بنایی است که اگر چگونگی ساخت آن کشف شود شاید راز اهرام مصر و بارو های بعلبک نیز فاش گردد.





ادوارد لیدز کالنین - مردی که مرموزترین بنای عصر جدید را ساخت .


" کورال کسل " به معنا ی" قصر مر جانی " واقع در ناحیه " هومستد " در فلوریدای آمریکا یکی از حیرت انگیز ترین ساختمان هایی است که تا بحال ساخته شده است. این قصر از لحاظ هنری قابل قیاس با بناهای تاریخی و معروفی همچون معابد یونان قدیم و حتی اهرام ثلاثه می باشد. این بنا ساختمانی تحسین برانگیز و اسرار آمیز است زیرا تمامی ساختمان توسط تنها یک نفر به نام " ادوارد لیدز کالنین " که مردی با 150 سانتی متر قد و 45 کیلو گرم وزن از مهاجران آمریکای لاتین بوده ساخته شده است. ادوارد تمام مصالح قصر را به تنهایی جمع آوری کرده به آنها فرم داده و به محل احداث قصر آورده است. خیلی ها خانه خود را به تنهایی ساخته اند ولی عظمت قصر ادوارد در نوع خودش بی نظیر است. او برای بنای خانه خود، از قطعات عظیم الجثه صخره های مرجانی استفاده کرده است. برخی از این قطعات وزنی برابر 30 تن را دارند. چطور ممکن است بدون کمک کسی و یا استفاده از ماشین آلات مدرن این قصر ساخته شود .؟! در سال 1920 این صخره های غول پیکر چگونه از سواحل به محل قصر برده شده است؟ اینها گوشه ای از راز قصر مر جانی میباشد. او چطور این کار را کرده است؟ بنا به تخمین کارشناسان هزار تن صخره مرجانی برای بنای دیوارها و برج های قصر بکار رفته و صد تن دیگر نیز برای مبلمان تراشیده شده آن ، مورد استفاده قرار گرفته است. ستون هرمی شکل این قصر 28 تن وزن دارد. دیوار اطراف قصر که ارتفاع آن به 240 سانتی متر می رسد از بلوک های بزرگ مرجانی به وزن چندین تن ساخته شده است. هلال ماه سنگی درون حیاط به ارتفاع شش متر است ، یک دروازه متحرک 9 تنی که با تماس انگشت بازمیشود در دیوار شرقی قصر تعبیه شده است، و عظیم ترین قطعه مرجانی حدود 35 تن وزن دارد. « ادوارد لیدز کالنین» برای ساختن این قصر بیست سال به تنهایی زحمت کشید ( از 1920 تا 1940 ) ولی هیچکس او را در طول این سالها در حال انجام کار ندید. او ابتدا نام قصر خود را « پارک دروازه سنگی » گذاشته بود. مردم می گویند وقتی نامزد ادوارد او را ترک کرد و دیگر قبول نکرد که با او ازدواج کند، ادوارد تصمیم گرفت این قصر را به تنهایی بسازد. او چند سال به ایالت های مختلف آمریکا سفر کرد و در آخر به خاطر بدست آوردن سلامتی شهر کالیفرنیا را انتخاب نمود زیرا او مبتلا به سل بود. او در سال 1920 احداث خانه خود را آغاز نمود.
چطور لیدز کالنین توانست این شاهکار معماری را اینگونه مرموزانه بسازد؟
این سؤالـی است که باید به آن پاسخ می داد، جالب است بدانید که هیچ کس او را در حال انجام کار ندید. این مرد مرموز اغلب شبها و زیر نور فانوس کار می کرد، به همین خاطر هیچ شاهدی ندید که ای مرد نحیف جثه چطور سنگهای عظیم را حمل می کند. تنها وقتی قطعات به «هومستد» منتقل می شد او از کامیون کرایه ای استفاده می کرد و صخره ها را به آن طرف میبرد ولی هیچ کس ندید چه کسی این قطعات را روی کامیون می گذاشت یا از روی آن بر میداشت. داستان عجیب و غریبی در مورد این قصر و احداث آن بر سر زبانهاست, ولی کسی نمی داند این داستانها تا چه حد حقیقت دارد. چند تن از همسایگان ادوارد یواشکی دیده اند که چطور کالنین سنگها را بلند می کرد. او دستش را روی آنها می گذاشت و آوازی می خواند، سپس صخره ها خود بخود از جا بلند و در هوا شناور می شدند . در شماره ای از « مجله فیت » چاپ کالیفرنیا نوشته بود: یک شب چند نوجوان - جاسوسی ادوارد را می کردند، آنها گفتند دیده اند که او صخره ها را مثل بادکنک در هوا بلند می کند ولی هیچ کدام موضوع را جدی نگرفتند ، چون فکر می کردند که حقه ای در کار است. در ادامه این مقاله آمده بود: دانشمندان می گویند احتمالآ لیدز کالنین به گونه ای راز « رشته های زمینی » که نوعی خطوط انرژی نامرئی در اطراف زمین هستند و قدرت « تلوریم » در آنها متمرکز می باشد را کشف کرده است و با استفاده از قدرت نامرئی زمین آن صخره های بزرگ را بلند کرده است. ولی اگر اینطور باشد چطور لیدز کالنین این انرژی را به تسخیر خود درآورده بود؟



قانون وزن و اهـرام
" جی کاتی" کاپیتان نیروی هوایی ملی آمریکا در این باره می گوید : اندازه گیری فاصله منطقه قصر مرجانی تا نقطه صفر طول جغرافیایی و فاصله آن تا طول نود درجه جغرافیایی و محاسبات تخصصی تر و محیط قصردقیق تر نشان می دهد این قصر در منطقه ای است که امکان آن وجود داشته که لیدز کالنین با استفاده از نیرو های زمین سنگ ها را بلند کند. در بعضی از مناطق نیروی جاذبه، قدرت کمتری دارد و همین خاصیت سبب دیدن اجسام ناشناخته مثل موجودات فضایی نیز می شود. وقتی از خود او پرسیدند که چطور این کارها را انجام داده است، فقط پاسخ داد او " قانون وزن و اهرام " را می داند. او یک بار گفت: « من اسرار اهرام را کشف کرده ام، من دریافته ام که چگونه مصریان باستان و مردم قدیم پرو و آسیا با ابزار ابتدایی می توانستند قطعات بزرگ سنگ را بلند کنند و روی هم بگذارند. " لیدز کالنین در سالهایی که در خانه منحصر به فرد خود زندگی می کرد چند مقاله نوشت. در یکی از آنها به نام "جریان مغناطیس " نتایج دو سال آزمایش بر روی مغناطیس درج شده است. او در این مقاله آورده است: « مغناطیس واقعی ماده ای است که در فلز جریان دارد. تمام ذرات فلز دارای خاصیت صندلی راحتی - اما غولپیکرمغناطیسی هستند و هر دو قطب مثبت و منفی را دارند. آنها همیشه در حرکتند و پیوسته از یک نوع مغناطیس به نوعی دیگر تبدیل می شوند. اگر از این مغناطیس ها به درستی استفاده شود، آنها صاحب قدرتی وصف نا شدنی می شوند.!!








آیا لیدز کالین با این حرفها می خواسته مردم را فریب دهد و قصر مرجانی خود را اسرار آمیز تر جلوه دهد؟ آیا او روشی هوشمندانه برای حمل سنگهای بزرگ با اهرم و قرقره یافته بود؟ ویا از نوعی جادو و افسون گری پیروی کرده بود ؟ شاید هیچ گاه پاسخ این سؤالات را پیدا نکنیم زیرا که کالنین در سال 1951 اسرار خود را با خود به گور برد. اسراری که همانند اهرام مصر و عجایب آمریکای جنوبی در انتظار کشف شدن هستند.

پيام هاي ديگران ()

شهر دوقلوهای چشم‌آبی با موهای بلوند و راز عجیب آن! پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩

 

 

 

در یک شهر کوچک کشاورزی در برزیل به نام «کاندیدو گودوی» Candido Godoi آمار دوقلویی‌زایی بسیار بالاست، از هر ۵ حاملگی در این شهر، یکی منجر به دوقلوزایی می‌شود، آن هم دوقلوهایی با چشمان آبی و موهای بلوند!

 

به طور معمول از هر ۸۰ زن حامله، یکی جنین‌های دوقلو دارد. میزان بالای حاملگی‌های دوقلو در کاندیدو گودوی، سال‌ها پزشکان و دانشمندان را کنجکاو کرده بود که پاسخی برای توجیه، پیدا کنند، اما کسی که بعد از سال‌ها، ادعای یافتن پاسخ را دارد، یک دانشمند علوم زیستی یا یک پزشک نیست، بلکه یک مورخ است!

 

یک مورخ آرژانتینی به نام خوزه کاماراسا در کتابی با عنوان «منگل: فرشته مرگ در آمریکای جنوبی»، ادعای جالبی مطرح کرده است.

 

ساکنان این شهر، شخصی با نام «رودولف ویس» را به یاد می‌آورند که در سال‌های دهه ۱۹۶۰، به شهر آنها آمده بود، او ابتدا خود را یک دامپزشک معرفی کرده بود و به درمان گاوهای دامداران شهر می‌پرداخت، مثلا گاوهای آنها را علیه سل مایه‌کوبی‌ می‌کرد، اما بعد از مدتی او خدمات پزشکی هم برای ساکنان شهر انجام می‌داد، زنان باردار را ویزیت می‌کرد و به آنها دارو و ترکیبات مختلفی می‌داد. او حتی در گفتگو با ساکنان محلی صحبت از تلقیح مصنوعی می‌کرد، چیزی که در آن سال‌ها معمول نبود. از همین زمان بود که میزان دوقلوزایی در این شهر ناگهان افزایش یافت.

 

این شخص چه کسی بود؟ چرا درست مقارن با دیدار او از شهر، میزان دوقلوزایی به طرز غیرقابل توجیهی افزایش پیدا کرد؟!

 

بررسی‌های این تاریخ‌دان نشان می دهد که رودولف ویس، نام مستعار دکتر جوزف منگل Josef Mengele، پزشک جنایتکار نازی بود!

 

 

 

جوزف منگل (۱۶ مارس ۱۹۱۱، ۷ فوریه ۱۹۷۹)، پزشک و افسر اس‌اس آلمان نازی در اردوگاه آشویتس بود. لقب او «فرشته مرگ» بود، چرا که وقتی زندانی‌های به اردوگاه آورده می‌شدند، تحت نظارت او بود که معین می‌شد، چه کسی باید به اتاق گاز فرستاده شود، چه کسی باید به کار اجباری برود و یا روی چه کسانی باید آزمایشات بی‌رحمانه انسانی انجام شود.

 

منگل، در ۱۶ مارس سال ۱۹۱۱ در گونزبرگ آلمان به دنیا آمد. در سال ۱۹۴۳ او جانشین پزشک دیگری در اردوگاه مرگ آشویتس شد. اردوگاه مشهور آشویتس در ۲۸۰ کیلومتری جنوب ورشو، جایی است که در آن هزاران یهودی در طی جنگ جهانی در اتاق‌های گاز کشته شدند. در ۲۴ می سال ۱۹۴۳ او افسر پزشک اردوگاه آشویتس شد.

 

به مدت۲۱ ماه، منگل با روپوش و دستان سپیدی که او را ملقب به فرشته سفید هم کرده بود، جنایت‌های متعددی در این اردوگاه انجام داد. در مورد او اقدامات او در آشویتس چیزهای زیادی می‌گویند:

 

 

 

- مشهور است که او در قسمت کودکان اردوگاه، روی دیوار خطی افقی به بلندی حدود ۱۵۰ تا ۱۵۶ سانتیمتر کشیده بود. او کودکانی را که بلندی سرشان زیر این خط بود، به اتاق گاز می‌فرستاد.

 

- زمانی که در یک از آسایشگاه‌های اردوگاه تیفوس شایع شد، او دستور داد که همه ۷۵۰ زن مقیم کشته شوند.

 

- منگل از زندانیان برای آزمایشات پزشکی و ژنتیکی استفاده می‌کرد. او به آزمایش روی دوقلوهای یکسان علاقه زیادی داشت. این دوقلوها در آسایشگاه‌های ویژه‌ای اسکان داده می‌شدند. او یک پزشک اطفال یهودی به نام برتولد اپشتین را هم برای کمک استخدام کرده بود.

 

- منگل به مطالعه روی بیماری«نوما» که  یک بیماری التهابی مخاط لثه و دهان است، علاقه داشت. البته نه به منظور پیدا کرد راهی برای درمان آن، بلکه برای اثبات اینکه این بیماری خاص افراد نژاد پست است! این بیماری که می‌تواند منجر به گانگرن بافت نرم دهان شود، در افرادی رخ می‌دهد که دچار سوء تغذیه شدید و یا ضعف سیستم ایمنی هستند.

 

- منگل به مطالعه ناهنجاری‌های ژنتیکی علاقه زیادی داشت. یک خانواده رومانیایی یهودی که به علل ارثی کوتاه‌قامت بودند و از طریق نواختن موسیقی و برقراری تورهای نمایشی در نقاط مختلف اروپا، امرار معاش می‌کردند، از جمله افراد نگون‌بختی بودند که مورد علاقه او بودند. البته این خانواده به نام خانواده «اویتس» سرانجام نجات پیدا کردند.

 

- نقل شده است که او گروهی از راهبه‌های یهودی را با تابش اشعه ایکس، نازا کرد. این کار منجر به بروز زخم‌های وحشتناکی روی بدن آنها شد.

 

- عوض کردن رنگ چشم با تزریق داروهایی به چشم، قطع کردن اندام‌ها و جراحی‌های وحشتناک مثل به هم دوختن دو کودک دوقلو برای ایجاد یک دوقلوی به هم چسبیده، هم از جمله کارهایی است که در آشویتس انجام می‌داد.

 

 شهر موبلوند‌ها و چشم‌ آبی‌های دوقلو!

 

خوزه کاماراسا، مورخ آرژانتینی که در ابتدای این پست، به نام او اشاره شد، بعد از مصاحبه‌ها با ده‌ها نفر از ساکنان شهر کاندیدو گودوی به این نتیجه رسید که منگل این شهر را مبدل به آزمایشگاه دیگری کرده بود. او سال‌ها بعد از مرگ هیتلر، باز هم به دنبال ایده ایجاد نژاد برتر خالص آریایی و افزایش میزان زاد و ولد در این نژاد به اصطلاح برتر بود.

 

دوقلوزایی به حدی در این شهر بالاست که تابلوی خوشامدگویی شهر هم به این موضوع اشاره دارد: جامعه کشاورزی و شهر دوقلوها!

 

سال‌ها تغییر محل اقامت و جابجایی در کشورهای برزیل، آرژانتین و پاراگوئه، منگل را افسرده و تحریک‌پذیر کرده بود. در آخرین سال‌های زندگی‌اش او در یک خانه ییلاقی در نزدیکی سائو پائولو زندگی می‌کرد.

 

تا اینکه در هفتم فوریه سال ۱۹۷۹، او که وضعیت پزشکی خوبی هم نداشت، در حال شنا به صورت تصادفی غرق شد و به اعتقاد برخی‌ها بعد از سکته، غرق شد. کسی چه می‌داند! او با نام «ولفگانگ گرهارد» به خاک سپرده شد.

 

تازه ۶ سال بعد از مرگ او بود، که هویت که کشف شد. در سال ۱۹۸۵، پلیس آلمان به خانه «هانس سدلهایمر»، یکی از دوستان نزدیک منگل، حمله کرد. با بررسی نامه‌ها و اسناد و نشانی‌ها، محل اقامت منگل پیدا شد، نبش قبر انجام شد و متخصصان هویت او را تأیید کردند.

 

در ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷، برای نخستین بار عکس‌هایی از دکتر منگل در اردوگاه آشویتس به دست آمد.

 

منبع: ۱pezeshk.com

 

پيام هاي ديگران ()

تپه باستانی مارلیک پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩

 

مارلیک ؛ نشانه تکامل هنر در گیلان باستان 

 

از شاخصترین حوزه های فرهنگ و تمدن ایرانزمین ( مادر تمدن های جهان ) سرزمین ایرانیان کاسپین است که شامل گیلان و مازندران و قزوین امروزی می شود ، و در حوزه جنوبی کاسپین بزرگ و شمالی البرز کوهستانی قرار گرفته است ، یعنی مابین سرزمینهای ایرانی قفقاز کوهستانی و ماد بزرگ  و گرگان زیبا و خراسان بزرگ به ناز جای گرفته است .

 

پروفسور گرانقدر و ایرانشناس بزرگ ، گیریشمن وقتی از تمدنهای بزرگ ایرانزمین و تاثیر آنها بر یکدیگر می فرمایند ، از سرزمین های کاسپی نشین می گویند : در بین هنرمندان این سرزمین ایرانیان ، " نفوذ هنر بین النهرین به چشم نمی خورد . دلیل اصلی این تاثیرناپذیری کوههای مرتفع و صعب العبور است که میان انان و بین النهرین فاصله ایجاد می کرده است ( البرز و زاگرس کوهستانی ) . انعکاس این امر در هنر این سرزمین موجب شده تا هنر عصر آهن قدیم قفقاز تاثیر بیشتری در دست آفریده های هنری این منطقه " از ایرانزمین داشته باشد . گذشته از تاثیر هنر سرزمین های قفقازیمان بر سرزمین گیلانزمین ، چارلز بورنی از انگلستان هم از تاثیر هنر ساکنین باستانی کردستان بزرگ ، آشوریان بر هنر زرگران مارلیک می گوید و از بخش دیگری از تبادلات فرهنگی در بین سرزمین های ایرانی در عصر باستان پرده بر می دارد . ولی نکته مهم در این نیست که نواحی کاسپی نشین آیا از دیگر سرزمین های ایرانی تاثیر گرفته اند و یا مقدار این تاثیر چقدر می بوده است  بلکه نکته مهم در این است که ما بدانیم سرزمین هایی چون گل باستانی یا دیو های مازنی ( گیلان و مازندران امروزی ) وابسته به دیگر تمدنهای ایرانزمین مانند قفقاز ، بین النهرین علیا و سفلی و ماد بزرگ نبوده اند و یا در سطح پایین تری از آنها هم قرار نمی داشته اند ، بلکه خود این سرزمین زیبا و استثنایی در آغوش البرز بزرگ دارای تمدنی پیشرو ، مستقل و فرهنگی والا همانند دیگر سرزمین های معظم ایرانی می بوده است . اهمیت این سرزمین با ساکنین دلیر و تمدن های شکوفایش در این است که سطح تمدنی این ایرانیان در عصر باستان به اندازه ای می بوده است که امروزه در گیلان و مازندران آثاری کشف می گردد که درهیچ یک از دیگر تمدنهای باستانی چه در ایرانزمین و چه در دیگر سرزمین های جهان مشابهی برای آنها یافت نمی شود ( و این گوشه ای از اهمیت این شرزمین ایرانی می باشد ) . تندیس گاو کوهاندار از جمله آثار بازمانده از عصر باستان در این سرزمین ایرانیان می باشد که به دلیل اختصاصی بودن اش ( در این سرزمین ایرانی ) ، وفور و زیبایی بسیارش دلیل شده است تا بعضی از محققین تمدن های باستانی موجود در دامنه شمالی البرز را " تمدن گاو کوهاندار " بنامند . در تمدن کشف شده مارلیک که نشانه اوج مراکز تمدنی کشف شده در گیلان و مازندران می باشد ( که تا کنون کشف گردیده اند ) ، این گاوها به شکلی خاص تر و با شکوه تر به وجود آمده اند ( مثلا در گوش آنها گوشواره طلا آویز شده است و ... ) . به غیر از سفالینه های بسیار زیبای ساخته شده در این سرزمین ، باید از برنز های تحسین برانگیز این اجداد ایران باستانیمان هم بگوئم که در مقایسه با برنز های ساخت دست هنرمندان لرستانی که مشهور ترین برنز ها در عصر باستان می باشند ، هم از نظر صنعت فلزکاری و هم طریقه ساخت و هم از نظر تناسب اندام و زیبایی شناسی در جایگاهی بالاتر قرار می گیرند . نمونه هایی از پلنگ ، قوچ ، گراز و گوزن برنزی ستایش برانگیز آنها را در تالش ( سرزمینی مابین قفقاز و سرزمین گیل ها ) می توانیم ببینیم ( در گیلان گذشته از تندیس حیوانات مجسمه های انسانی هم کشف گردیده است ، انسانهایی که نمی دانیم به چه دلیل انگشت پایشان شش عدد می باشد ، در میان این آثار مجسمه هایی هم مربوط به زنان تمام عریانی هم کشف شده است که دارای سینه و کپل بزرگ و کمری باریک می باشند و در عین لختی تاجی بر سر دارند و با دستهایشان سینه خود را در بر گرفته اند - نمونه هایی از این مجسمه ها را می توانیم در دست مجموعه داران خصوصی در پاریس ببینیم - ، پرستش این این بانوی عریان یا الهه که نماد زاد و ولد و باروری می بوده اند در گذشته های بسیار دورهم در سرزمین های ایرانی و هم در مهاجرنشین های ایرانی مرسوم می بوده است ، در دیگر سرزمین های ایرانی هم شواهد خوبی از این الهه عشق و زاد و ولد دیده می شود ، مثلأ در یبن النهرین به این الهه نماد باروری و عشق " ایشتار " می گفتند ) . 

 

جام مارلیک ، هنر و اثری برای تمام اعصار

 

یکی از خصوصیات کم نظیری که تنها  در بین دو تیره از ایرانیان یعنی تنها در بین ایرانیان کاسی در گیلان و سکا ها ( در سیستان ، در شمال آذربایجان و نواحی شمالی خراسان بزرگ و حتی شمال دریاچه کاسپین پراکنده می بودند ) وجود می داشته است ، استفاده از فن آوری میخ و پرچ در هنر بسیار عالی فلز کاری آنها می بوده است ، بارزترین نمونه این هنر " جام طلای کلاردشت " می باشد که یکی از شاهکارهای هنری تمدن بشری در هزاره اول قبل از میلاد در سراسر جهان می باشد . نکته قابل توجه درباره این شاهکار هنری ایرانیان باستان این است که سر شیرهایی که بر روی این جام به صورت برجسته وجود دارد ، هر کدام به صورت جدا جدا ساخته و پرداخته شده اند و در مرحله آخر به بدن شیرها که بر روی جام کنده کاری شده اند با هنرمندی تمام وصل گردیده اند .

 

 یکی دیگر از ویژگیهای فرهنگی و تمدنی در منطقه کاسپین ها ( مازندران و گیلان و قزوین ) سلاح های خاص ایرانیان در این قسمت از ایرانزمین است که این امر نشان از وجود دلیری و شجاعت بسیار در وجود انها می دارد ، شمشیر و خنجرهای کشف گردیده در این سرزمینهای ایرانی در تمام سرزمینهای ایران مرکز ( که شامل ماد بزرگ و شهرهایی چون ری و همدان و اصفهان ... می شود وماد کوچک که به آذربایجان گفته می شده است و پارس و خوزستان و ... که تمامأ جزیی از ایران مرکز محسوب می گردند  ) بی همتا می باشد .

 

در کرانه شرقی سپید رود ، در نزدیکی رودبار دره زیبایی به نام گوهر رود وجود دارد که به علت حاصلخیزی خاک ، ملایمت آب و هوا و کمی رطوبت ( بر خلاف بیشتر نواحی گیلانزمین ) و کافی بودن بارندگی ، منطقه ای جذاب و پرطرفدار از دوران باستان می بوده است . گوهر رود یکی از شعبه های سپید رود بزرگ می باشد که دره آن در بیشتر فصول سال سرسبزو خرم می باشد و از نظر زیبایی یکی از زیباترین مناظر این قسمت از سرزمین های ایرانی است . ارتفاع کم دره از دریا باعث شده است تا آب و هوای این منطقه بسیار مناسب و مساعد باشد و باغستانها و شالیزارها و مزارع خوبی از زیتون و برنج و گندم در ان به وجود اید ، تازه اینها در کنار درختان میوه وحشی این ناحیه قرار می دارد که به صورت خودرو در این سرزمین زیبا می رویند ، این سرزمین زیبا خواستگاه تمدن مارلیک می باشد .

 

در گوهر رود تپه های باستانی زیادی وجود دارد که نام یکی از آن بسیار مارلیک است ، تپه مارلیک اثر یکی از تمدنهای فراموش شده ایران باستان است . برخلاف تصور عموم تپه باستانی مارلیک همانند دیگر تپه های باستانی که در کنارش وجود دارد یک تپه دست ساز صرف نیست بلکه تپه ای طبیعی است از سنگ سولفات آهن که بر روی آن در زمان باستان قومی ثروتمند ، هنرمند ، سلحشور و توانمند از ایرانیان زندگی می کرده اند . تپه مارلیک جایی است که بروی آن یکی از بی سابقه ترین کاوشهای باستان شناسی ایران زمین صورت گرفته است ، تا زمان شروع حفریات بر روی مارلیک ، کمتر کاوشهای باستان شناسی به کشف گنجینه با ارزشی چون این منجر گشته بود . مارلیک از اواخر هزاره دوم قبل از میلاد تا اوایل هزاره بعد اش دارای رونق می بوده است و در این مدت شاهزادگانی بر آن حکومت می کرده اند که که مشوق به وجود آمدن شاهکارهای هنری در مقیاس جهانی می بوده اند . از جمله هنرهای این ایرانیان باستان بافت پارچه هایی با ظریف تمام می باشد که نشانه ای از پیشرفت بالای این هنر - صنعت در نزد ایرانیان باستان می باشد . وفور وسایل تزئینی مانند گردنبند ها ، سنجاق های سر ، پیشانی بند ، موی بند ، انگشتر با تنوع فوق الاده زیاد از جنس فلزاتی چون طلا ، نقره ، برنز ، حتی سنگ و گچ و عقیق و گوش ماهی و شیشه نشان از رفاه ، رونق و امنیت در این منطقه باستانی دارد . جامهایی با فلزات ارزشمند ، موزائیک ها ، چینی و حتی بدل چینی که در نهایت استادی و مهارت ساخته شده اند ، همگی از نظر نگارهای روی آن ، از نظر ساخت هنر و سبک خاص خود را می دارند . در میان تمام این کشقیات نمونه هایی به دست آمده است منحصر به فرد که تا کنون در هیچ یک از حفاریهای علمی جهان نظیر آنها به دست نیامده است ، جام مشهور مارلیک از این جمله آثار هنری است که از " طلای ناب " ساخته شده است . نقش جام در وسط درخت زندگانی می باشد ، و در دو سمت درخت زندگانی گاوهای بالدار ، بدن گاوها به  صورت نیم رخ  می باشد و صورت آنها تمام رخ (    سرگاوها به سوی بیننده جام چرخیده است ) که به این شکل طراحی نگارگری خاص ایرانی می گویند ( که نمونه های ارزشمندی از آن را در پایتخت جهانی هخامنشیان ، تخت جمشید می توانیم ببینیم ) . شاخ و گوش های این گاوها به طرز بسیار ماهرانه ای ساخته و بعد از اتمام کار جام به آن ملحق گردیده اند ، عضلات ورزیده و اندام زیبا به همراه ذوقی فراتر از یک دوره و عصر زمانی باعث شده است تا با نمونه ای کامل از هنر دست ساخت بشر برای  تمام قرون و اعصار آشنا گردیم . در کف جام گل تزئینی بسیار زیبایی به اضافه نقش خورشید در میان آن وجود دارد ، که این نقش خورشید نشان از ارادت و تعلق خاطر گیلانیان باستان به خورشید عالمتاب ( مهر ) و آئین جهانی ایرانیان ، آئین مهر ( میترا ) می دارد ، در این آئین خورشید از جایگاه والایی برخوردار می بوده است ( این آئین ایرانی در زمانی در سراسر سرزمین های ایرانی و از طریق ایرانیان به اروپا و شمال آفریقا و سراسر کشورهای آسیایی حتی تا ژاپن که دورترین آنها می باشد ، گسترش یافته بود و از این طریق تاثیراتی شگفت بر سرنوشت امروزه جهان باقی گذاشته است ) . در مارلیک باستانی در کنار مردگان خود وسایلی را دفن می کردند تا درزمان دوباره زنده گشتن آنها همه چیز محیا باشد و این نشان از اعتقاد ایرانیان از قدیمی ترین ایام به دوباره زنده گشتن انسان (  مرگ تنها مرحله ای از زندگی و تکامل می باشد ) است ، وسایل دفن شده در کنار مردگان گذشته از بیان این حقیقت باعث حفظ شاهکارهای هنری انسان متمدن عصر باستان برای ما گردیده است آثاری که از جمله آنها می باید به ظروف برنزین و سفالین ، دکمه های تزئینی و ... اشاره کرد ، آنها حتی برای جنگجویان خود وسایلی چون گرز ، کلاه خود ، مچ بند ، سرنیزه ، تیردان ، شمشیر و خنجر را در آرامگاهان شان قرار می دادند .

 

شاید از آثار ظریف بازمانده از آن دوران مانند گوش پاک کن طلا ، ناخن پاک کن طلا ( یا برنز ) ، سوزن طلا ( یا برنز ) ... که مهارت فوق الاده ای در ساخت آنها استفاده شده است ( مثلأ همین سوزنهای طلای آنها که هیچ فرقی با سوزن های هزاره سوم بعد از میلادی ما ندارد ) بتوان از پیشرفت و آسایش ایرانیان در عصر باستان کمی آگاهی یافت . در کتاب " هنر ایران " نوشته استاد گرانقدر آندره گدار درباره این سرزمین های کوهستانی گیلانزمین ( که در گذشته به دیلم معروف می بوده اند ) آمده است : ارزش آثار و تزئینات به دست آمده از دیلم با هنر یونان باستان در یک سطح و اندازه است ( اهمیت این مطلب در نوع خود بسیار ارزشمند می باشد ، اول به این دلیل که این حقیقتی است که از قول یک دانشمند مغرب زمینی - که مغرب زمینیان تمامأ خود را  وارث یونان باستان می دانند - در اینجا نقل می گردد و دیگر اینکه با این گفتار صادقانه معلوم می گردد که سطح و پیشرفت ایرانزمین که وسعت تنها خاکش قابل مقایسه با تمام اروپا می باشد- و گیلان تنها جزیی کوچک ازاین پهنه مقدس می باشد -  با یونان که قسمت کوچکی از تمام خاک اروپا می باشد در چه حد است - ، آندره گدار بیان می دارند که آثار تمدن و فرهنگ یونان و آتروسک در اروپا دارای شباهت بسیاری با آثار باستانی گیلانزمین می باشد که این مطلب می تواند یکی از دلایل اثبات مهاجرت یونانیان در گذشته های  دور و عصر باستان از سرزمین های ایرانی نزدیک گیلانزمین - یعنی قفقاز - به اروپا باشد که در مطالعه سرزمین ایرانی قفقاز به آن اشاره کردیم ، قبلا گفتیم که هم فرهنگ و تمدن گیلانزمین با سرزمین شمالی اش یعنی قفقاز شبیه می باشد و هم با یونان ،  و هم فرهنگ و تمدن قفقاز با یونان ، که شباهت و نزدیکی فرهنگ وتمدن یونان با قفقاز بسیار بیشتر است و در صورت تلاش بیشتر برای کشف این حقیقت که یونانیان باستان از کدام قسمت از سرزمینهای ایرانی به اروپا مهاجرت کرده اند می توانیم تحولی شگرف در دید بشر نسبت به تاریخ تمدن به وجود بیاوریم ) .

 

کالیکان ؛ خاورشناس مشهور استرالیایی در کتاب " مادیها و پارسیها " از تمدن ایرانیان حوزه شمالی البرز می گوید و از ظرافت موجود در آثار به وجود آمده توسط آنها ، ایشان از شاهکارهای ساخت دست ایرانیان گیلانی ، استادان بلامنازع هنرهای مجسمه و پیکره سازی ( و کوزه گری ) درعصر باستان ؛ با افتخار تمام  تمجید می فرمایند . ایشان با مقایسه جامهایی که در مناطق مختلفی چون املش ، مارلیک و... با طلا ساخته شده اند و جامهایی مشابه که در لرستان با برنز ساخته شده اند ، بیان می دارد که هنر دست طلا کاران کاسپینی از هنر دست برنز کاران کاسی حتی دقیق تر و ظریف تر می باشد ( توجه کرده اید که چرا آنها وقتی     می خواهند عظمت هنر این استادان گیلانی  ، این به وجود آورنده شاهکارهای جهانی را نشان دهند این اثار را با دستاورد های کاسی ها - لرهای باستانی - مقایسه می کنند ، چون چیزی بهتر از این هنر دست مردان ایرانی - کاسی ها -  در جهان باستان پیدا نمی کنند که بخواهند با آن مقایسه کنند ) .

 

گیریشمن بزرگ می فرمایند : هنرمندان کاسپی در در نشان دادن اندام انسان و شکل حیوانات نهایت دقت و ظرافت را به کار برده اند . گاو کوهان - ساخنه شده از سفال آنها در آن عصر باستان حتی انسان قرن مارا نیز تحت تاثیر قرار می دهد ( هنر ایران در دوران ماد و هخامنشی ) .

 

تاریخ در گیلان زمین یعنی : دلیری و افتخار

 

با به دست گرفتن قدرت در ایرانزمین به وسیله کورش بزرگ ، کاسپین ها متحدانه و بدون هیچ اجباری  افتخار هم دوشی با پدر ایرانیان را به دست آوردند ، این کاسپین های سلحشور با کورش بزرگ ( که یونانیان این پادشاه بزرگ ایرانزمین را پهلوان جهان باستان نامیده اند ) یگانه گشتند و در یکی از به یادمانی ترین لشگر کشیهای تاریخ تمدن که همانا فتح بابل می باشد ، فعالانه شرکت کردند . ابر شهر جهان و پایتخت ایرانیان غرب ایرانزمین که بابل نامیده می شد ، سالها می بود که به دست پادشاهانی ناخلف  افتاده بود و می باید که از چنگ آنها آزاد می گردید و این مسئولیت را دولت مرکزی به رهبری کورش بزرگ بر عهده گرفت . بعد از کورش بزرگ هم سرزمین های کاسپی نشین استقلال خود را حفظ کردند و در مقابل زیاده خواهی هایی که استقلال چند هزار ساله سرزمینشان را به خطر می انداخت با قدرت تمام مقابله و ایستادگی کردند ، شاهنشین کاسپین ها در زمان صلح جدا از دولت مرکزی به امور خود رسیدگی می کرد و در زمان پیش آمدن جنگ از جمله بهترین سربازان تمام شاهنشاهی را ( همانند دوران کورش بزرگ )  در اختیار ارتش شاهنشاهی قرار می دادند ( وصف سربازن گیلانی و مازندرانی در لشگر کشی خشایار شاه بسیار جالب توجه می باشد و یونانیان با تحسین و شگفتی از اندام زیبا و شجاعت و لوازم جنگی آنها یاد کرده اند ) .

 

دوران بعد از اسلام نیز مجد و عظمت گیلانیان حفظ و حتی رو به ازدیاد نهاد . برای قرون متمادی نام سرزمین گیلان مساوی " سلحشوری و شجاعت " می بوده است و یاد جنگ با آنها لرزه بر اندام فاتحان عرب می انداخته است ( شاید تمام جنگ های کاسپین ها با اعراب که برای اشغال گیلان صورت می گرفت با پیروزی گیل مردان صورت نگرفته باشد ولی بی باکی ودلیری به کار رفته توسط این ایرانیان نام سرباز دیلمی را مساوی نبرد تن به تن و مرگ برای دشمنان ایرانزمین قرار می داده است .

 

22 سال بعد از هجرت رسول اکرم ، و در زمان خلافت خلیفه دوم نبرد بزرگی برای اشغال سرزمین های مهمی چون ری و گیلان و آذربایجان با هجوم اعراب به این سرزمین های ایرانی به وقوع پیوست . فرمانده گیلانیان ( که از عصر ساسانی به بعد بیشتر نام دیلمستان برای آنها به کار می رفت ) در این جنگ بزرگ فرماندهی جنگجویان ایرانی - آذری ها ، همدانیان ، رازی ها یا ساکنین ری ، مازندرانیان، قزوینیها ... - را هم بر عهده می داشت ( بعد از شکست دولت مرکزی و مرگ شاهنشاه در خراسان بزرگ ، حاکمان و فرماندهان ایرانی خود دست به تلاش برای مقابله با تسخیر ایرانزمین توسط اعراب زدند که این جنگ بزرگ نمونه ای از آنها می باشد ) . جنگ با تمام رشادت ها و حتی با شهادت فرمانده سپاه ایرانیان به نتیجه مطلوب نرسید و با شکست یافتن ایرانیان به پایان رسید ، در تاریخ طبری آمده است : این جنگ به عظمت جنگ نهاوند می بود ، و هیچ کم از آن نبود . به آن تعدادی از ایرانیان کشته شد که بشمار نبود ، قبل از جنگ وقتی از اتحاد ایرانیان و اجماع کردنشان برای  عمر نوشتند ، او پیوسته نگران سرنوشت جنگ می بود و دائما در انتظار خبری از جنگ که ناگهان پیک با خبر فتح آمد ... ( شاید اگر اعراب به وسیله این جنگ شکست می یافتند تمام زحمات پیروزی های قبل آنها هم نابود می گشت ) . ابن خلدون هم این جنگ را بزرگتر از جنگ نهاوند می داند ( تاریخ ابن خلدون ) . با شکست ایرانیان سرزمین قزوین که جزیی از سرزمین کاسپین ها و دروازه ورود به گیلانزمین محسوب می گردید به اشغال اعراب درآمد و زمینه اشغال ری ( که گفته شده است اعراب به اندازه تیسفون از آن غنیمت به دست آوردند ) و آذربایجان ( که به سختی هر چه تمام تر به زانو دراورده شد و بعد از مدت کوتاهی از فتح گردیده شدن هم با قیام بابک به مقابله با جور و ستم عرب پرداخت ) و قفقاز هموار گردید . قزوین که کلید دستیابی به گیلان می بود به اشغال درامده بود و اعراب پادگانی نیرومند از نیروهای تازه نفس را در آنجا مستقر گرداندند تا به خیال خود از طریق دره ای که رود سپید رود در کوهستان البرز به وجود آورده بود ( دره رود سپید رود تنها راه دسترسی به خاک گیلان زمین ) به هجوم و یورش به گیلان بپردازند و آنرا هم به زیر پای خود بکشند ، ولی نمی دانستند که گیلانیان نه تسلم ونه دفاع بلکه حتی تا قرون متمادی در پی جبران شکست خود خواهند بود و برای دفاع از سرزمین خود حالت هجومی خود را حفظ خواهند گرداند ( در این بین گیلانیانی که در نواحی مرزی با سرزمین اشغال شده قزوین می بودند ، یعنی کوه نشینانی که به دیلمی معروف همگان در جهان اسلام می بودند نقش اساسی از سوی دیگر گیلانیان می داشتند ) .

 

مقدسی در کتاب " احسن التقاسیم فی معرفته الاقالیم " می فرمایند : دیلمستان سرزمینی کوهستانی با شهرهای کوچک اما نزدیک به هم می باشد ، " رودها و کشتزارها و دیه ها بسیار دارد و ..." . ابن حوقل که از جمله جهانگردان مسلمان در عصر سامانیان می بوده اند در کتاب " صوره الارض" خود می فرمایند : دیلم - به دلیل شهرت بسیار دیلم در دوره ای از زمان نام دیلم مساوی تمام سرزمین گیلان می بوده است - شامل دو قسمت است ، کوهستان و سرزمین های مسطح که یکی گیلان است و درساحل دریاچه و دیگری کوهستانی و در بالا دست آن جلگه مسطح ... .

 

 مناطقی چون ری و زنجان ، و حتی  طالقان و قزوین که جزیی از سرزمین های اجدادی کاسپین ها می بودند به دست اعراب افتاده بود و اینگونه اعراب تمام قسمت جنوبی البرز را به تصرف دراوردند و ساکنین گیلان و مازندران در بین  سد کوهستانی البرز و دریاچه کبیر که یک دژ طبیعی استثنایی در سراسر جهان محسوب می گردد ، دژی که میلیون ها سال است مادر جنگل های جهان را در پناه خود حفظ کرده است ، استقلال خود را حفظ کردند . اعراب با تمام قدرتی که در جهان گشایی از خود نشان داده بودند ( در حالی که یک سر سرزمین های تحت اشغالشان در ایران بود و یک سر دیگر در اسپانیا ) ولی باز سلحشوری گیلانیان و سخت سری آنها به همراه موقعیت ممتاز دژ سبز ایرانزمین به ماشین عظیم جنگی اعراب اجازه نداد تا گیلان هم تحت سلطه بیگانگان درآید و پای هیچ عربی به عنوان فاتح هیچ گاه بر خاک گیلان نهاده نشد .

 

 در حالی که بعد از مدت نه چندان زیادی بسیاری از ساکنین ایرانزمین روی به دین جدید آوردند ( در عین اینکه مسلمان می بودند و اولین ملت و سرزمین جهان می بودند که به یکتایی خدا ایمان آورده بودند به پیروی از شریعت اسلام پرداختند ) ، گیلانیان بر همان علایق و اعتقادات باستانی خود باقی بودند و تا مدتهای مدید هیچ به سوی دین جدید نرفتند  و زمانی هم که به این دین گرویدند با خواست خود و بدون هیچ اجباری و به صورت آگاهانه اینکار را انجام دادند . گذشته از ارزش این آگاهانه پذیرفتن و تغیر ایجاد کردن در باورهای اجدادیشان نکته  دیگر که کمتر متاسفانه به آن توجه گردیده است این است که کاسپین ها روی به اسلام نیاوردند تا زمانی که به وسیله نوادگان حضرت امیالمومنین و از طریق مذهب شیعه با این دین مبین آشنا گردیدند و تازه آنگاه به اسلام روی آوردند ، آنهم اسلامی که با اسلام عمده سرزمین های مسلمان نه اینکه یکی نبود بلکه حتی با بسیاری از تحریفات قبول شده توسط آنها در تضاد و تعارض می بود .

 

 چرا گیلانیان و مازندرانیان می باید یا به اسلام رو نیاورند و قرنها با اعراب به ستیز مشغول گردند ، و وقتی هم که به پیکره اسلام می پیوندند خود را تافته جدا بافته نمایند و خار در چشم فرو مایگان گردند ؛ شیعی گردند ؟ آنها حتی به دفاع از باورهای عالی جدید خود پرداختند و با ایمان خود توانستند اولین دولت شیعه جهان را بنیانگذاری نمایند ( که این دولت جزء خدمتگذار ترین دولت های به وجود آمده تاریخ بعد از اسلام در ایرانزمین می باشد طوری که همیشه با عزت و احترام حتی از سوی دشمنانشان نام برده و یاد شده اند ) . کاسپین ها در طول هزاران سال گذشته یاد گرفته بودند که آزادانه زندگی نمایند ( حتی مستقل از قدرت و سیاست دولت قدرتمند مرکزی ) و حتی آزادانه بمیرند ،  پس احتیاجی نبود که بخواهند در مقابل اعراب برای خوش خدمتی و به دست آوردن زندگی بی دغدغه و آرام ، ایده آل های هزاران ساله خود را رها سازند و همرنگ جماعت گردند و روی به اسلام همه پسند که مورد تائید خودفروختگان می بوده است ، آورند و از این راه به عزت و آسایش زود گذر برسند ، از سوی دیگر آنها از دوران باستان پیرو آئین هدایتگر و جهانی میترائیسم سرزمینشان ، ایرانزمین می بودند و از طریق این آئین بزرگ با حقیقت این جهان آشنایی داشتند وشمه ای از آن را همیشه در یاد خود می داشتند ، با این معرفت از پیش وجود داشته در زمان ورود اسلام به دژ سبز این قدر آگاهی به حقایق این جهان در بین آنها وجود می داشت که بتوانند بین سره و ناسره ، و حقیقت و مجاز فرق بگذارند . به همین دلیل اعتقاداتی را که مذهب شیعه بر اساس آن شکل گرفته بود با اعتقادات  و حقایق باستانی خود نزدیک تر یافتند و چون قصد پیوستن به اسلام را کردند به مذهب شیعه از اسلام مشرف گردیدند ( در اصل آنها تغیر را در سطح باورهای خود به وجود آوردند و عمق آنرا حفظ گرداندند یعنی همان حقایق باستانی را ، چون شباهت میان مذهب شیعه که کاسپین ها آگاهانه به سوی آن رفتند و باورهای باستانی ایرانیان ، چه باورهای پیروان میترا و چه باورهای پیروان زردشت  بسیار بیشتر از آنی می باشد که تصور می شود ) .

 

ابن حوقل می فرماید : دیلمان درروزگار اسلام بیشتر در کفر بودند و اعراب از آنان برده می گرفتند ( در صدر اسلام هر دینی به غیر از اسلام و مسیحیت و یهودیت و تاحدی هم دین زردشتی کفر به شمار می آمد که این اعتقاد با گذشت چند قرن تحت سلطه مردان متعصب افراطی گشت طوری که به پیروان هر دینی به غیر از اسلام به چشم یک کافر نگاه می شده است- اعراب به خود اجازه می دادند چون گیلانیان مسلمان نبودند آنها را به اسارت بگیرند و بدون در نظر گرفتن کرامت انسانی ایشان همچو یک حیوان به فروش برسانند ) تا زمان پا به عرصه گذاشتن حسن ابن زید ... که به دعوت وی این ایرانیان مسلمان و علوی گردیدند و مهر علی را در دل خود پروراندند ... فرزند حوقل ادامه می دهد که قزوین (  که دارای قلعه ای  قابل توجه ، بزرگ  و مستحکم می بوده است ) اقامتگاه دیلم است و در روزگار بنی عباس مدتی سرحد بوده است و خلق با دیلم در آنجا جنگ می کردند و قرار گاه دیلمان به فاصله دوازده فرسنگی از این قلعه می بود ( در دل کوههای البرز) .

 

در زمانی که یزد گرد سوم آخرین پادشاه باستانی ایرانیان در خراسان بزرگ با خیانت کشته گردید ، خاندانهایی از خون شاهنشاهان باستانی در گیلان و مازندران ( و بسیاری از دیگر سرزمینها ) حکومت می کردند ( شاهنشین کاسپین )  همچو خاندانهای پادشاهی شاهنشین ارمنستان که آنها نیز از خون شاهنشاهان ساسانی یا پارتی می بودند و در امور داخلی خود دارای خودمختاری کامل می بودند ، اینها کسانی بودند که به مدت قرنها با اتحاد و قدرت خویش ( آنها هم دارای قدرت نظامی می بودند و هم اختیارات قضایی ، تمام مایحتاج خود را خود در سرزمینان به دست می اوردند و بدون کمک خارج از سرزمینشان مانند امدادهای ارتش شاهنشاهی  می توانستند در مقابل تهدیدات خارجی تا حد قابل قبولی ایستادگی نمایند ) قدرت ارتش های عرب را در هم بشکنند و خلفا را با دردسرهای بزرگ مواجه سازند ، جالب اینکه قدرت آنها به حدی می بود که به مخالفان خلیفه ( مرد اول قدرت نظامی و اقتصادی جهان که بر بخش متمدن و پیشرو جهان حکومت می کرد ) پناه می دادند که از جمله این بزرگترین مخالفان نوادگان حضرت رسول و امیر المومنین ( ع ) می بوده اند .

 

تا زمانی که گیل گیلانشاه زنده می بود ( یکی از همان مردان بزرگی که خون شاهنشاهان باستانی در رگ هایش جاری می بود ) سرزمین وسیع گیلان و مازندران و گرگان در زیر فرمان ایشان می بود و این منطقه بزرگ متحدأ در مقابل دشمنان ایرانزمین وارد عمل می شدند ( گیل گیلانشاه تا سال 62 هجری زنده می بودند ) ، بعد از ایشان هم پسر اینشان که دابویه نامیده می شوند بر جای پدر نشستند و توانستند تا دهها سال بعد از قرن اول هجری باشکوه تمام و حفظ استقلال این منطقه از ایرانزمین در مقابل اعراب به حکمفرمایی در سرزمین کاسپین ها بپردازد .

 

تا زمانی که حجاج قصد پیروزی بر گیل ها ( گل های باستانی ) را نکرده بود ، جنگ دوران خلافت عمر بزرگترین برخورد میان مهاجمان عرب با ساکنین حوزه جنوبی دریاچه بزرگ می بود . در مورد این جنگ بزرگ ایرانیان حوزه البرز بزرگ که به رهبری گیلانیان در مقابل اعراب صورت گرفت ، جنگی که کمتر نامی از آن در تاریخ برده می شود ، ابن خلدون می فرماید : " این نبرد نیز همانند نبرد نهاوند _ این جنگ اوج جهانگشایی اعراب می باشد و وقتی با پیروزی برای آنها به پایان رسید از سوی آنها پیروزی پیروزی ها یا فتح الفتوح نام گرفت و در تاریخ جهان به این نام مشهور گردید _ ، حتی از آن بزرگتر بود " . بعد از شکست ایرانیان در این جنگ اعراب مشغول یورش به ایرانیانی گشتند که در پی هزیمت از میدان جنگ می بودند ، جنگی که در میانه مسیر قزوین ( کسپین ) به همدان ( اکباتان ) روی داده بود ، در این حالی که اعراب  به نیروهای شکست خورده ایرانی با چنگ و دندان حمله ور گشته بودند ، عده دیگری از ایرانیان که برای مقابله با اعراب از ری و گیلان گرد هم آمده بودند و متحد گشته بودند تا به مقابله با مهاجمان به سرزمینشان بپردازند برخوردند  و بار دیگر جنگ سختی میان ایرانیان و اعراب به وقوع پیوست ؛ تقدیر چنین بود که باز هم فرجی در کار این دلیران به وجود نیاید و پیروزی به متجاوزان برسد . بعد از این فتح  سپاه بزرگ اعراب به دو قسمت تقسیم گردید و یکی از آن دو به سوی شمال و آذربایجان و شاهنشین ارمنستان ره سپار شد و دسته دیگر به سوی شهر بزرگ ری (  ری در آن زمان مرکز زردشتیان جهان می بود و بزرگ مغان که مس مغان نامیده می شد و در آنجا به امور زردشتیان جهان رسیدگی می کرد ) و خراسان بزرگ هجوم برد . قزوین به دست اعراب افتاده بود و آنها هم به پیروی از پادشاهان ساسانی در این منطقه مهم که شکافی بر کوهستان البرز وجود می داشت و راه دسترسی یا دست اندازی به حوزه جنوبی کاسپین بزرگ به شمار می رفت پادگانی بزرگ از سربازان خود را مستقر ساختند ، اینگونه آنها می توانستند هم جلوگیری از اتحاد سریع گیلانیان با دیگر ایرانیان دامنه جنوبی البرز را بکنند و هم در صورت لزوم به سرعت با هجوم ، به خاک گیلان پا بگذارند و آنرا به زیر فرمان خود درآورند .

 

حجاج باز آتش جنگ های بزرگ را بر پا کرد و قصد خود را برای مقابله با آزادی و استقلال موجود در سرزمینهای دامنه شمالی البرز که دهها سال می بود به تار و مار کردن سپاهیان متجاوز خلفا می پرداختند اینگونه آشکار کرد که در کتاب" ترجمه البلدان " : حجاج نماینده ای نزد سفیران گیلانزمین در شهر مقر حکومت اش فرستاد و آنها را به نزد خود خواند تا بگوید که یا آنها می باید اسلام آورند یا به پرداخت پولی به نام جزیه تن در بدهند ، سفیران دژ طبیعی و بزرگ ایران همچو سابق به این کار تن در ندادند ؛ در مقابل حجاج دستور داد تا نقشه ای دقیق از سرزمینهای کاسپینی کشیدند در حالی که تمام دشتها و کوهها و گردنه ها و جنگل هایش در ان ترسیم گردیده بود ، آنگاه باز سفیران را به نزد خود فرا خواند و به آنان گفت که نقشه سرزمینتان را برایم   کشیده اند و آن نقشه مرا به طمع افکنده است و من با این توانایی به فتح سرزمین شما خواهم شتافت ، اکنون پیش از آنکه عرب را به جنگتان فرستم ؛ پیش از آنکه آبادیها ویران کنم و جنگجویان تان را بکشم و خاندانها را اسیر گیرم ... آنچه را مقصود من است بپذیرید . سفیران ایرانی در جواب گفتند : آن نقشه که تو را به طمع سرزمین ما و فرمانروایی بر آن افکنده است به ما نشان ده  . حجاج نقشه را خواست . آنان دیدند و گفتند درست نقشه ای است که از سرزمین ما کشیده اند ، همین است ، جز این که نقشه کشان ات چهره سوارانی را که از این گردنه ها و کوهها نگهبانی می کنند نکشیده اند و تو چون خویشتن در تکلف جنگ افکنی ، شخصأ آنان را بشناسی . حجاج سپاهیانش را به جنگ وا داشت ... لیکن آنها شکست یافتند و به عقب نشینی پرداختند و در قزوین پناه گرفتند ( و اینگونه امویان هم اینگونه نتوانستند همانند دیگر اعراب کاری در مقابل گیلانیان از پیش ببرند ؛ بعد از امویان به خواست و به وسیله ایرانیان عباسیان بر روی کار آمدند ) . در زمانی که سلسله هایی از ایرانیان توانستند حکومت های مستقل و نیمه مستقل در سرزمین هایی چون خراسان و سیستان به وجود آورند ، خلفا یا این خاندانهای تازه استقلال یافته ایرانی را به فتح گیلان می فرستادند یا حاکمانی را که در سرزمینهای ایرانی مجاور گیلان و مازندران می بودند برای تسخیر این دژ ایرانزمین می فرستادند . به این ترتیب در دوران بعد از حجاج ، یزید ابن مهلب که به فرمانروایی خراسان منسوب گردیده بود مامور فتح حوزه جنوبی کاسپین گردید ، این بار هجوم از سمت شرق مازندران صورت گرفت یعنی جایی که بین دریاچه کبیر و البرز کوهستانی فاصله ای وجود دارد که مهاجمان می توانستند از آن تقریبا به سادگی وارد جلگه کاسپین ها گردند ( در زمان ورود اسلام ایرانیان برای برطرف ساختن این مشکل دژهای فراوانی را در این ناحیه از مازندران شرقی بر پا کردند و با ساخت و آنها ضعف به وجود آمده براثر دوری آب از کوهستان را جبران گرداندند ) .

 

 فرمانروایان و روسای خاندانهای سرزمین های مختلف مازندران زنان و کودکان و اموال را ( و حتی حیوانات اهلی ) به کوهستان بردند و برای مقابله با مهاجمان عرب پیک هایی را برای تقاضای امداد و یاری به سوی گیلان فرستادند . در جواب این درخواست از گیلانزمین هم 10 هزار مرد جنگی به کمک مازندرانیان شتافتند . جنگجویان مازندران و گیلانزمین به رهبری اسپهبدانشان از روی کوهها لشکر مهاجمان را مورد حمله قرار دادند و باران تیر و سنگ بر سر آنها باریدند . اعراب که موفق به جنگ مستقیم نمی شدند و در هر لحظه هم فشار بر آنها بیشتر می گشت و هم بر تعداد کشته هایشان افزوده می شد روی به عقب نشینی نهادند ولی اسپهبد ایرانی راه را بر آنها بست . ایرانیان به اردوگاه اعراب حمله کردند و خیمه مهاجمان را به آتش کشیدند و سردار عرب را به اسارت خود دراوردند . سیصد هزار سکه دینار و پنج هزار سکه درهم وسیله آزادی سردار یورشگر اعراب به این سرزمین ایرانی شد ، خلیفه سرداری را که باعث این شکست و به وجود آورندن خفت برای عرب گشته بود را به مرکز فراخواند و به زندانش انداختند .

 

 ابن اثیر درباره این جنگ یزیدابن مهلب با ساکنان جنوب شرق دریاچه بزرگ ( گرگانیان و مازندرانیان ) و کمک خواستن اسپهبد خورشید ( همان سرداری که در زمان هجوم اعراب به مازندران دژهای بسیاری را در شرق مازندران بنا گرداند تا راه ورود اعراب به وسیله فاصله مابین کوه و دریاچه کبیر را سد کند ) از هموطنان گیلانی اش می نویسد : ایرانیان ( گرگان و گیلان و مازن ها) بر کوه صعود کردند و اعراب به دنبال آنها ، بالاخره آنقدر رفتند تا به دره ای رسیدند و اعراب تعقیب کننده به دنبال آنها رفتند و اینگونه ایرانیان به مقصود خود رسیدند . اعراب مصمم بودند تا از کوه بالا روند و در بالای همین دره کار را یکسره نمایند ، " دشمن آنها را هدف تیر نمود ، سنگ هم از هر طرف بر آنها انداخت ... - اعراب - گریختند و از فرط هول یکی بر دیگری سوار می شدند و در دره می افتادند ... ."

 

 با تلاش زن و مرد مازندرانی و اتحاد دیگر ایرانیان با آنها در مقابل مهاجمان خارجی گذشته بر اینکه مازندران حفظ گردید ، گیلان هم که در غرب آن می باشد مستقل و سر افراز با اقتدار تمام حفظ گردید .

 

 این استقلال و سر فرو نیاوردن در مقابل مهاجمان به گونه ای می بود که تمام ایرانیانی که نمی خواستند در زیر فرمان اعراب  باشند ؛ یا غیر ایرانیانی که از ظلم و جور خلفا به تنگ آمده بودند تا قرنها بعد از ورود اسلام به ایرانزمین به این دژ بزرگ و پناهگاه امن می آمدند . از جمله این جان به لب شدگان فرزندان علی علیه السلام می بودند که روی به این سرزمین می اوردند و با اخلاق شایسته خود در مقابل میهماندوستی کاسپین ها این سرزمین سبز را به بزرگترین پایگاه مخالفان خلفا ( در عین خلفا در اوج قدرت خود می بودند ) در جهان تبدیل کرده بودند . فرزندان علی (ع ) کاری را که حد اقل خلفای رنگارنگ با زور سرنیزه نتوانسته بودند به انجام برسانند ، حتی با کشتن انسانهای بی گناه ، با مهربانی و بردباری و مراعات اصول انسانی به انجام رساندند و آن گسترش شریعت اسلام در بین کاسپین ها می باشد ، اینگونه گیلان و مازندران فتح نگردید الی با مهر علی و خاندان و فرزندان او .

 

گیلانزمین : خواستگاه اولین حکومت شیعه جهان

 

از نخستین علویان مشهوری که به گیلانزمین پناه برد یحیی است یکی از نوه های امام حسن مجتبی ، ایشان از بیم جان خود در زمان خلافت هارون به سرزمین گیل مردان پناه آوردند که جریان این مهاجرت را در تاریخ های طبری ، الکامل و ابن خلدون می توانیم ببینیم .  در کتاب تاریخ فخری ( نوشته ابن طقطقی ) آمده است یحی از آنچه بر سر دو برادرش ابراهیم و نفس زکیه آمده بود عبرت یافت و به ناحیه دیلم رهسپار گشت  تا در آنجا جان خود را از دست عباسیان حفظ گرداند ، بعد ازمدتی در آنجا مردم به این مهم معتقد شدند که ایشان استحقاق پیشوایی آنها را دارد . پس با او بیعت کردند طوری که مردم از شهرهای مختلف به دیدنش می آمدند و گردش جمع می شدند و اینگونه آرام آرام کارش بالا گرفت .

 

هارون با دیدن این وضاع در گیلان و مازندران بیمناک شد و فضل ابن یحیی را با پنجاه هزار مرد جنگی به سوی دیلم روانه کرد ( هارون می دانست که اگر این سرزمین تسخیر ناپذیر به پایگاهی برای مخالفان دولت او تبدیل گردد ، مشکل عظیمی برای او و فرزندانش درست خواهد شد که با گذشت زمان این موضوع به اثبات رسید ، هارون  برای بهتر پیش برد امور و ساکت کردن این انقلاب زیرزمینی بر علیه دولت خود فضل را به حکمرانی گرگان و مازندران و ری ... گماشت و اینگونه حوزه اختیارات یحیی را برای از بین بردن این قائله زیاد کرد ) .  فضل  سپاهی قابل توجه برای جنگ می داشت ولی او سیاست را بر مدارا با کاسپین ها و یحیی علوی  قرار داد تا اینکه خون بی گناهان ریخته نشود ، پس به لطف و مهربانی پرداخت و یحیی را تشویق به صلح با هارون کرد . یحیی از خطری که متوجه ساکنین گیلان می بود آگاه بود و نمی خواستت تا اینکه جان و مال بی گناهان از بین برود و چون موقعیت برتر را می داشت شرایط صلح را او پیشنهاد کرد . یحیی صلح نامه ای خواست به خط خود هارون و بزرگان و قضات بنی هاشم و این که حق زندگی او به رسمیت شناخته شود . هارون الرشید از این شرط خرسند شد ( چون دید به جای جنگی عظیم کارها با سیاست و آنگونه که خواست او است دارد به پایان می رسد ) و یحیی هم پذیرفت تا برای دیدن هارون به بغداد برود . هارون در ابتدا با محبتی کامل با یحیی روبرو شد ولی بعد از مدتی او را در نزدیکی خود به زندان فرستاد ، چندی بعد هم او را کشت و اینگونه اولین خیز گیلانیان با حیله و مکر هارونیان با نتیجه ای قابل قبول به پایان نرسید .

 

با شروع قرن سوم آهنگ مهاجرت سادات به دژ سبز گیلانیان و مازندرانیان سرعت گرفت و بساری از آنها توانستند خود را به این نقطه امن در سرزمین های اسلامی برسانند . این فرزندان امیر مومنان با ادب ، متانت و والا مقامی خود بر دلهای ساکنین این ایرانیان سلحشور دست یافتند و اینگونه زمینه تاسیس دولت علویان  ( زیدیه ) را در گیلان و مازندران به وجود آوردند ؛ این در حالی بود که آرام آرام حکمرانان سرزمین های اطراف مازندران که مسلمان و عامل خلیفه به شمار می آمدند ، شرق مازندران را به تسخیر خود در می آوردند ( این اتفاق از طریق فاصله ای که در شرق مازندران در مابین آبهای کاسپین بزرگ و البرز کوهستانی  وجود دارد ، یعنی جایی که سرزمین گرگان - گرگها - می باشد صورت گرفت ) .

 

با اشغال بخش شرقی مازندران و بخشیده شدن بخشی از این خاک اشغال شده مازندرانیان به عمال خلیفه ، زمینه ظلم و جور این عمال و شورش مازندرانیان به وجود آمد ، اوضاع برای باز پس گیری این سرزمینها و باز یابی استقلال مازندران آماده گشت ، پس گیلانیان و مازندرانیان در یک سو و خلیفه و عاملان ناپرهیزگاراش از سوی دیگر آماده رویارویی گشتند . شاهنشین کاسپین دیگر پادشاهی یک پارچه به شمار نمی رفت و دیگر مردانی چون گیل گیلانشاه در راس قدرت نمی بودند و هر منطقه ای در گیلان و مازندران حکمران و فرمانروای خود را می داشت . ایرانیان گیل و مازندرانی از این خلأ قدرت و رهبری در بین جود آگاه می بودند پس مردمان حوزه جنوبی کاسپین بزرگ  در پی کسی گشتند تا رهبری آنها را بر عهده بگیرد و اهلیت و توانایی این مهم را دارا باشد . آنها در این فکر بودند و کس به نزد محمد ابن ابراهیم فرستادند که از نوادگان امام حسن مجتبی می بود و در بین مردمان به عنوان پارسایی وارسته  شناخته می شد . محمد ابن ابراهیم به آنها فرمود که او اهلیت خروج ندارد و نمی تواند رهبری آنها را بر عهده بگیرد ، اما به آنها گفت که اورا دامادی است شجاع که در ری ساکن می باشد و جنگهای بسیاری را تجربه کرده است . در الکامل ابن اثیر و تاریخ ابن خلدون آمده است که این نواده امام حسن به نمایندگان مردم گیلان و مازندران می گوید که اگر نبشته مرا اگر نزد دامادم ببرید او مقصود شما را برای رهبری قیامتان بر ضد دولت ستمگران بر عهده خواهد گرفت . اینگونه شد که حسن ابن زید علوی از ری برای رهبری قیام به گیلان و مازندران دعوت گردید ، قیام آزادی خواهی که رنگی شیعی به خود گرفته بود .

 

بعد از شروع قیام ، حسن ابن زید " داعی کبیر " نامیده شد ، با زحمات او و دیگر صدیقان ( همانگونه که پطروفشکی در کتاب اسلام در ایران می فرماید : ) " دولتی از علویان شیعه زیدیه که قدرت آنها در گیلان و دیلم و طبرستان بسط یافته بود به وجود آمد " . این دولت در ناحیه طبرستان مازندران ( ناحیه کوهستانی مازندران ) به وجود آمد ولی دارای روابط مستحکم و محبت آمیز با گیلانیان می بود ، هر باری که خطری متوجه مازندرانیان می گشت قیام کنندگان یا به گیلان پناه می بردند و یا از گیلانیان کمک خواسته می شد . اولین حمله روسها به سواحل ایرانی کاسپین بزرگ در زمان رهبری و قدرت یافتن داعی کبیر به وقوع پیوست ، خوشبختانه این تهاجم بیگانگان شمالی با همدلی جنگجویان  ایرانی دفع گردید .

 

پيام هاي ديگران ()

مقایسه بین تمدن ایران باستان - مصر باستان - بابل و یونان پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩

 

 

چند وقت پیش مقاله ای می خوندم در رابطه با مقایسه تمدن ایران با تمدن های بزرگ جهان که بسیار جالب بود. ملت بزرگ ایران را غرب و یک مشت عرب زده داخلی و خارجی برای آنکه مردم ما دیگر به فکر گذشته با شکوهشان نباشند سرکوب می کنند و تمدن یونان که البته بزرگانی را در خود داشته ولی از دیدگاه اخلاقی و فساد سرآمد تمامی ملتها بودند را به نام مهد فرهنگ و اخلاقیات و علوم جهان معرفی می کنند. این هیچ دلیلی ندارد به جز حقیر شمردن ملت بزرگ باستانی ایران که هیچ یک از این فسادهای اخلاقی را در خود نداشته و همواره یکتا پرست ترین ملت جهان بوده. به همین جهت دهها فیلم و سریال ساخته میشود و از شاهان گذشته روم و یونان ستایش می کنند ولی تا کنون هیچ برنامه و فیلمی برای بزرگ مردان جهان همچون کوروش کبیر و داریوش بزرگ و زردشت و انوشیروان دادگر و اردشیر بابکان و مهرداد بزرگ و تیرداد و خشایارشا و ... ساخته نشده است. این اوج جانب داری نگریستن به تاریخ جهان است که تنها ملت ایران می تواند در برابر آن بایستد و بار دیگر به شکوه گذشته اش باز گردد و این بزرگترین خطر برای آنان شمرده میشود. این ملت آنقدر گذشته باشکوه و آثار تمدنی بی نظیری دارد که هیچ یک از این تحریفات و جانب داری ها نمی تواند خدشه ای به آن بزند و فقط کوته فکری و ضعف و نابخردی مخالفان این مرز و بوم باشکوه را آشکار میسازد به خصوص عربزده گان بیفکر و کودن و وطن فروش داخلی را که حیف از ایرانی خواندن آنان و حیف از این خاک عزیز که چنین کسانی در آن نفس گندیده شان را میکشند.

افتخار می کنم به این قوم که هر بار سمندر وار از میان خاکستر قد علم کرده و با پس پشت نهادن ماجراهای تلخ گذشته با گام های استوار تر از پیش به سوی آینده گام برداشته است.

 

ز گیتی دو چیز است جاوید و بس            دگر هرچه باشد نماند به کس

سخن نغز و کردار نیک           بماند چنان تا جهان است یک

ز خورشید و از آب و از باد و خاک            نگردد تباه نام و گفتار پاک

 

فردوسی بزرگ

 

مقایسه بین تمدن ایران باستان - مصر باستان - بابل و یونان

 

اهمیت خانواده در آئین عیسی و زرتشت

هر آئینه به شما می گویم هرکسی که برای تقرب به وجود خداوند و ورود به ملکوت او خانه و پدر و مادر و زن و فرزندانش را ترک کند علاوه بر آنکه به پاداش بزرگ در این دنیا دست خواهد یافت بلکه در آینده زندگی جاودان را تجربه خواهد کرد . انجیل لوقا باب هجدهم آیه بیست و نه

هرگاه کسی نز من آید و پدر و مادر و زن و فرزندانش و برادران و خوهرانش و حتی جان خویش را دشمن نداند شاگر من نیست . انجیل لوقا باب چهارم آیه بیست و ششم

نه خاطر آن آمده ام که قانون شمشیر را شایه سازم و نه پیک سلامتی و خوشی می باشم . بلکه آمده ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خود و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم . دشمنان شما اهل خانه شما هستند . هرکه پدر را مادر را بیش از من دوست بدارد لایق من نباشد . هرکه پسر یا دختر را از من بیشتر دوست بدارد لایق من نباشد . هر که صلیب را برندارد و به همراه من نیاید لایق من نیست . هرکه جان خود را در یابد هلاک خواهد گشت . انجیل متی باب دهم آیه چهل

پند و اندرز می دهم شما را ای دوشیزگان که در آستانه زناشوئی هستید و هم شما ای نوجوانان زیرا که نیک میدانم به گوش هوش بشنوید . زندگی آسوده و اندیشه آسوده را در سایه دین و احترام و فرمانروایی از پدران و مادران بجوئید چون در سایه پرهیزکاری است که عشق و محبت شما هر روز عمیق تر خواهد شد و تنها در این صورت است که به لذت سالم دست خواهید یافت . آموزه های زرتشتی اوستا

چون دوشیزگان به سن ازدواج رسند برای بدست آوردن همسران نیرومند و شوهران دلیر به سوی تو روی آوردند . یشت پنجم بند هفتاد و هشت

ببخشای بر ما این نینیققا تا همسری به دست آوریم . همسری جوان و نام آور از زیباترین آنها . تا ما را در پناه خود گیرد و بتوانیم خانواده ای تشکیل دهیم تا به ما فرزندانی زیبا و دلاور بخشاید . شوهرانی که از همه خوش بیان تر باشند . یشت پانزدهم . بند چهارم

آیا زرتشتیان با محارم خود ازدواج می کرده اند ؟

در یونان باستان پر است از ازدواجهای خواهر با برادر - پسر با مادر - دختر با پدر . اساطیر آنان در کنار داشتن بزرگانی همچون سقراط و افلاطون پر است از داستانهای جنسی میان خانوادهایشان . متاسفانه این تمدن را به عنوان پیشرفته ترین تمدن اخلاقی جهان معرفی کرده اند و هیچ سخنی از آلوده گی ها جامعه یونانی نشده است . زیرا اگر چنین نمیکردند بایستی به سراغ تمدن شرقی ایران می آمدند و آن را برترین جهان معرفی میکردند که این نیز بدلایل کاملا آشکار سیاسی غربیان به همگان ثابت شده است

در اوستا کتاب دینی زرتشتیان حتی یک مورد یافت نمی شود که امر به ازدواج با خواهران و مادران خود داده باشد و حال آنکه بنیان گذار چنین سخنانی کسانی نیستند جز تاریخ نگاران یونانی مانند : استرابون - هرودوت و خسانتوس . حال آنکه اسکندر گجستک که سه مرد برتر جهان لقب یافته است زندگی اش مملو از آلودگی های جنسی بوده است و این در دهها کتاب و حتی فیلم الکسندر گریت نیز ذکر شده است . هرودوت بنیان گذار این تهمت به ایرانیان است . وی درباره خشایارشاه می گوید او درخواست ازدواج با خواهر خویش را مطرح میکند ولی موبدان وی را از این کار منع میکنند ولی با پافشاری وی موبدان قانونی را به ثبت می رسانند که تنها شاه مجازاست چنین کاری کند . درباره شخصیت هرودوت در نوشته های پایانی متذکر می شویم که او به دهها خدا اعتقاد داشته است و کار به جای شاهنشاه کمبوجیه در کشتن خدای دروغین مصر که گاوی بوده است را از دیدگان خود که در جامعه ای هرزه و روسپی زندگی کرده است را به شکل زشتی نکوهش میکند و انتظار داشته است که کمبویجه فرزند کوروش بزرگ که در جامعه ایران باستان یکتا پرستی را آموخته بود به گاوی به نام خدای مصر احترام بگذارد

ازدواج محارم در تورات

پسر داوود به نام امنون عاشق خواهرش به نام تامار می شود . خواهرش دوشیزه بود و در خانه نزد پدر به سر می برد و چون دوشیزه بود امنون ازدواج با او را سخت یافت . سرانجام از درد بی قراری لاغر و ضعیف و بیمار شد . چنانکه عمویش یوناداب از او علت اندوهش را جویا شد . امنون نیز داستان دلدادگی به خواهرش را عنوان کرد یوناداب لختی اندیشید و چاره ای ساخت و امنون را گفت که در خانه تمارض کند و چون پدرش داوود شاه بزرگ اسرائیل است خواهرت را به پرستاری ات خواهد فرستاد و چون تو با خواهرت در خانه تنها شدی پیشنهاد را عنوان کن . چنین شد و امنون به تامار درخواست نزدیکی کرد ولی خواهر او را از این کار برحذر داشت و راهی قانونی برایش پیشنهاد نمود تا با پدرانشان درمیان گذارد زیرا آنها خواهند پذیرفت . ولی امنون توجهی نکرد و با وی همبستر شد و سپس وی را از خانه اش بیرون کرد . خبر این ماجرا برای مدتی خشم پدر و برادرانش را بر می انگیزد ولی پدر وی پس از مدتی او را می بخشد ولی برادرش ابشالوم کینه این کار وی را بر دل میگرد و او را در میهمانی خانوادگی به قتل می رساند

 

ازدواج با محارم در مصر و بابل

در تمامی تواریخ باستانی حتی تا قرن دوم پس از میلاد در شهر "ارسی نوئه" دوسوم مردمان شهر با خواهران - مادران و دختران خود ازدواج میکردند . در یونان نیز زنان از ارث محروم بوده اند و انسانهایی دست چندم به حساب می آمده اند . ولی در مصر زنان بر مردان ارشد تر بودند .در مصر شوهر پس از مدتی همه میراث خود را به همسر می بخشید . در بابل معابد مخصوص س ک. س برای مردمان داشته اند که نامش معبد ایشتار بوده . ایشتار الهه روسپی گری در میان مردمان بابل است . پدر و مادران دختران خود را برای احترام به این معابد تقدیم میکردند تا دیگران از آنان بهره ببرد . حال آنکه در هیچ یک از کتابهای دینی اوستا و گاتها چنین مواردی یافت نمی شود

گذری بر مهد تمدن و اخلاقیات جهان که غربیان به یونان باستان نسبت داده اند

ازدواج - مقام زن و روسپیگری در یونان باستان

یونانیان باستان به گفته ویل دورانت ( عشق و ازدواج ) اکثرا زنان زیر پانزده سال را برای ازدواج بر میگزینند . مردان یونان پس از اولین ازدواج بر طبق قانونشان آزاد هستند باهر زن دیگری آمیزش و همبستری کنند . دموستن می گوید با فاحشه گان شبها هم آغوش می شویم و با کنیزان و زنان غیر مشروع خود در روزها سلامت جسمانی خویش را تامین می کنیم . زن اول بر مردان خویش خرده نمی گیرند و مرد می تواند کنیزی را به خانه بیاورد و در روزگار جوانی با او در کنار همسرش نزدیکی کند . این عمل تا زمانی که کنیزک جوان باشد عملی می شود و سپس او به خدمتکار خانه آنها انتخاب میگردد . مردان می توانند بدون ارائه مدرک و دلیل زنان خویش را طلاق دهند . اگر زن و شوهری نتوانند فرزند بیاورند و مرد عقیم باشد یکی از بستگان مرد با زن او همبستر می شود و بچه بدنیا آمده فرزند قانونی آنها می شود . زنان بیشتر توسط مردان خانه نشین هستند و با پاسداری مردانشان می توانند از خانه خارج شوند . حتی مردانی که مهمان به خانه می آورند زن حق ورود به مجلس را ندارد .در نمایشنامه مشهور لوسیستراتا اثر "آریستوفان کلئونیکا" از زبان زنان یونان باستانی اینگونه سخن می گوید : از ما زنان چه کار بر آید ؟ تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که با رنگها و روغنها گونه ها و لبان خویش را آرایش کنیم و در نهایت با جامه های نازک در کنار یکدیگر بنشینیم . در آتن معمول است که اگر پسر جوانی با زنی هرزه و روسپی شب را سپری کند هیچ مشکلی برایش نیست . حتی اگر یکی از آنان را برای مراقبت به خانه بیاورد هیچ کسی بر او خرده نمی گیرد . آتن فاحشه گی را در قانون رسمی خود آزاد دانسته است و کسانی که بدین کار مشغولند به دولت مالیات پرداخت می کنند . فاشحه گری جزوی از رسومات و بازارهای گرم آتن می باشد . پست ترین قشر روسپی ها در پریاپوس زندگی میکنند و برای آنکه مردان به راحتی خانه های آنان را بیابند تندیسی از آلت تناسلی مرد را بر سر خانه خود آویزان میکنند تا شناخته شوند . زنانی که در این خانه ها هستند با لباسهایی نازک و برخی دیگر بدون لباس مورد آزمایش مردان قرار میگریند و مرد پس از انتخاب ینیققا برای همبستری بر میگزیند . زنان روسپری میتوانند بر اساس قانون یونان با یک یا دو یا سه و حتی بیشتر در یک زمان س ک. س داشته باشند . بالاترین طبقه فاحشه های یونان هتایرای نام دارد . مشهور ترین روسپی آتن کلپسودرا نام دارد . او شبها با سرداران و فرمانده هان یونانی به صورت مشترک هم آغوشی میکند . تمیستونوئه زن فاحشه ای است که تا آخرین لحظه های زندگی و تا زمانی که مویش سپید بود و دندان در دهان داشت با مردان هم خوابه می شد

هم جنسگرایی گسترده در یونان باستان مهد فرهنگ غرب

ویل دورانت ( در قسمت عشق های پیش از ازدواج ) انحرافات جنسی در میان زنان و پسر بچه گان یونانی را بسیار رایج میداند . به صورتیکه بازرگانان پسران خوب روی زیبا را به شهر می آورند و گران ترین قیمت را این پسر بچگان دارند . مردان تا زمانی که پسران طراوت و تازگی کودکی دارند با آنها نیازهای جنسی خود را برآورده می کنند و سپس وی را به خدمتکاری خانه خویش در می آورند . بیشتر مردان آتن شبهای خود را با پسر بچگان و زنان جوان به صبح می رسانند و کمتر مردی است که چنین نکند . دولت نیز برای آنکه جلوی این کار مردان را بگیرد برای کسانی که با هم جنسان خود همبستر می شوند قانونی وضع کرده است که آنان را از حقوق شهروندی منع میکند . ولی عموم مردم این کار را به شوخی میپندارند و اهمیتی برای آن قائل نیستند . به طوریکه هارمودیوس و آریستوگیتون قاتلان پادشاه مستبد یونان که بسیار مشهور هستند هر دو شبها با یکدیگر همبستر می شدند . آلکیبیادس که از محبوب ترین مردان یونان است به وجود مردانی که او را دوست دارند و مایل به هم خوابی با او هستند به دیگران فخر می فروشد . بالاتر از آن گزنفون مورخ نامی جهان و یار سرداران در نبردها بنا به گفته آریستیپوس عاشق جوانی یونانی به نام کلینیاس می شود و آروزی همبستری با این پسر جوان را میکند . افلاطون نیز در رساله اش ( فدروس ) از عشق سخن می گوید منظور از عشق پسر بر پسر و مرد بر مرد را دارد و کسانی که در رساله مهمانی وی به بحث و جدل می پردازند در نهایت عشق دو مرد را شریفتر و روحانی تر از عشق مرد به زن می دانند . این امر تنها به مردان ختم نمی گردد بلکه زنان منجمله بانوی مشهور و عالی مقام یونانی به نام ساپفوکمتر با دختران جوان همبستر می شده است . ارسطو ریشه تمام این فساد جامعه باستانی یونان را ترس از زیاد شدن جمعیت می داند . ولی ویل دورانت عامل اصلی آن را نقش پست زنان در جامعه یونان عنوان میکند . در آتن برعکس ایران که پسران خویش را در کودکی به سوارکاری و پرتاب نیزه آموزش میدهند در آتن عصر پریکلس پسران را از شش سالگی به حرمسرایی می برند و به آنان آموزش روشهای برهنه شدن در برابر مردان و برطرف کردن نیازهای جنسی آنان را میدهند

خدا از دید یونان باستان

مردم یونان در عبادت گاهایشان تندیس خداوند را نصب کرده اند و در کنار آتش مقدس را گذاشته اند . بسیاری از آتنی ها بر این باور هستند که تندیس سنگی خود خداوند است . هنگامی که مردم از خداوند درخواستی میکنند و تندیس سنگی به درخواست آنان جامه عمل نمی پوشاند خدا را مردم سرزنش میکنند و حتی بر این باورند که تندیس سنگی خداوند در حال اشک ریختن است . اکثر مردم دلیل مراسمهای دینیشان را نمی دانستند و ناخداگاه دست به اجرای آن می زدند . مردم مجسمه های نفیس - ظرف - سلاح و لباسهای گران قیمت خود را به این معابد می برند و به پیشگاه خداوند سنگی تقدیم میکردند . به طوریکه خود گزنفون تاریخ نگار مشهور پس از برگشت با لشگر ده هزار نفری کشورش به یونان چنین کرد . برخی دیگر مانند آگاممنون دختر زیبای خویش به نام ایفیگنیا را در راه خدا قربانی کرد . اخلیس نیز ده نفر از دختران را برای دوستش پاتروکلوس قربانی کرد . در شهری دیگر در اطراف قبرس و لئوکاس مردمان برای شادی روح خداوند ( آپولون ) انسانها را از صخره به پایین پرتاب میکردند . در خیوس و تنودس مردم با قربانی کردن انسان رضایت خدای دیونوسوس را فرهام می کردند .اسپارتیان در زمان آرتمیس جوانان را در شهر شلاق می زدند و بسیاری در زیر تازیانه های کشته می شدند . در آرکادیا تا قرن دوم میلادی مردم برای زئوس خدای یونانی انسانها را قربانی میکردند . در هنگام شیوع بیماری چند نفر از شهر انتخاب می شدند و برای جلب رضایت خداوند آنها را با لباسهای زیبا از بالای صخره به پایین پرت میکردند و یا برخی را به معابد می بردند و در راه خدا می کشتند تا دفع بلا شود . این کار هرساله در جشنواره تارگلیا برگزار می شده است . یونانیان باستان پس چند صد سال بر این نتیجه رسیدن که قربانی کردن حیوان نیز میتواند به جای قربانی کردن انسان مفید باشد و این را یک انقلاب بزرگ فرهنگی برای خود میدانستند

ریشه گسترده خرافات در یونانیان

خرافات چنان در پوست و استخوان مردم یونان نفوذ کرده بود که ارسطو پیرامون آن چنین می گوید : ظاهرا اعتقاد به خرافات نوعی ترس از قدرتهای آسمانی است . خرافه پرست یونانی باید در آغاز روز خود را با آب چشمه بشوید و یک شاخه از برگ بو که در معبد روئیده است را در دهان خویش بگذارد . اگر در سر راه به گربه برخوردند بایستی سه سنگ در راه پرتاب کنند یا باید آنقدر آنجا بایستاند تا کسی از آنجا عبور کند و وی بتواند راهش را ادامه دهد .اگر مردم ماری را در خانه خویش ببینند از خدای دیونوسوس یاری می خواهند و اگر آن مار از نوع مقدس باشد برایش همانجا در خانه لانه ای درست می کنند تا بتواند آنجا زندگی کند و در کنار لانه مار شروع به خواندن دعا میکنند . مردم یونان اگر فردی که بیماری صرع داشته باشد را در شهر ببینند به سینه او تف می اندازند و عبور میکنند

به گفته ویل دورانت مردم یونان باستان به دیوهای بسیاری ایمان دارند روزهای سال را به نحس و نیک تقسیم کرده اند و در روزهای نحس دست به هیچ کاری نمی زنند . جادوگری در بین مردم امری رایج است . آنان برای ازدیاد نیروی جنسی و رشد آلت تناسلی خویش به جادوگران روی می آورند تا چنین کند و برعکس آن نیز اجرا می شده . عده ای نیز برای عقیم کردن خود به نزد جادوگران می رفتند و درخواست عقیم شدن میکردند . جادوگران نیز با خواندن دعاهایی و دادن نوشیدنی های به آنان چنین میکردند . مردم و دولت بر این باور بوده است که حوادث زندگی به اراده شیطان و ارواح خدایان است و برای آگاهی از اراده شیطان و خدایان به نزد غیب گویان می رفته اند. مشهور ترین معابد غیب گویان معبد وخش زتوس بوده است . در داخل معبد گازی از روزنه ای به بیرون می آمده است و سه پیرزن مسئول انجا بودند . مردم بر این باور بودن که گاز متصاعد شده متعلق به لاشه اژدهای پوتون است . زن پیر گاز بدبوی را استنشاق میکند و برگهایی از درختان را می جویدند و از حال بی حال می شدند و پس از به هوش آمدن از عالم دیگر خبر میدادند

 

خدا از دید مصریان باستان

مردم مصر بر این باور بودند که آغاز آفرینش از آسمان شروع گردید است و هزاران رب النوع دیگر در زمین به حیات ادامه می دهند . آنان ستارگان را جزوی از خدایان می دانسته اند . ماه و خورشید از برجسته ترین خدایان مصر بوده است . آنان هر چیز برجسته و مفیدی را پرستش میکردند . درخت خرما - چشمه های آب - انجیر بیابانی - درختانی که در وسط بیابان روئیده اند را جزوی از خدایان می دانسته اند و آنان را پرستش میکرده اند . آنان حیوانات را یکی از برجسته ترین خدایان می دانسته اند به صورتیکه معابدشان نمایشگاهی از مجسمه های حیوانات بوده که مورد پرستش قرار می گرفته است . گاو نر - نهنگ - باز ماده - غاز - بزغاله - قوچ - گربه - سگ - مرغ - شغال و افعی جزوی از مهم ترین خدایان مصر بوده است . در بسیار موارد خدای آمون را به صورت غاز - خدای رع را صورت ملخ - خدای اوزیرس را به صورت گاونر - خدای هوروس را به صورت باز - خدای حاتحور به صورت ماده گاو و . . . می ساختند و در معابد پرستش می کردند

مردم مصر بر این باور بوده اند که بز نر و گاو نر رمز ازدیاد قوای جنسی مردمان می شود . غالبا خدای اوزیریس را با آلت تناسلی بزرگی نمایش می دادند تا نیروی جنسی اش برای همگان به نمایش در آید . مردم در پاره ای مراسم های دینی تندیس آلت تناسلی مرد را به شکل بزرگی با خود حمل می کردند و زنان آن را بروی دست می بردند . در بسیاری از نقاشی های مصر باستان که هنوز باقی است تصویر آلت تناسلی مرد با صورت ایستاده و نماد مقدسی از باروی نمایش داده شده است و مردم آن را پرستش می کردند . در اواخر دوره تاریخ مصریان خدا به صورت آدم نشان داده شد . مردانی که اندام بزرگ و پهلوانی داشته تندیشان به صورت خدا مورد پرستش قرار میگرفت .هرودوت که تهمت ازدواج با محارم را به زرتشتیان زده است در جایی دیگر کمبوجیه فرزند کوروش بزرگ را شخصی دیوانه خطاب می کند . دلیلی که وی برای این گفته خود می آورد بسیارجای تاسف برای چنین مورخ بزرگی دارد . وی می نویسد کمبوجیه وارد مصر شد و آنجا را تصرف نمود ولی روزی در شهر - مردم مصر هیاهو کنان و فریاد زنان راه را برای خدای مصر گشودند ! کمبوجیه که از این خبر آگاه شد وارد شهر گشت تا خدای مصر را ببیند . خدای مصر گاو نر عظیم الجسته بود که با دیدن آن کمبویجه به خشم آمد و خنجری به دست گرفت و آن را با ضربات چاقو از پای درآورد و مردم از این کار او خشمگین شدند و او را کشنده خدای بزرگ مصر نامیدند . بعدها پس از این جنایت کمبوجیه خدایان مصر او را مجازات دادند و وی دیوانه شد ! این افسانه تاسف بار هرودوت که نشان از نادانی وی و یکتا پرست نبودن او سرچشمه می گیرد از جهاتی مایه ابهت و افتخار ما ایرانیان است . زیرا شاهنشاه ایران در بیش از پانصد سال قبل از میلاد مسیح به چنین کافرانی پوزخند می زده است و حتی خدای دروغین که گاوی بیش نبوده است را برای اثبات جاودان نبودنش می کشد . از جهات دیگر این داستان هرودوت مایه تاسف است زیرا بسیاری از ما ایرانیان و انیران از این نوشتار هرودوت استفاده نموده اند و کمبوجیه فرزند ارشد کوروش بزرگ را فردی دیوانه نامیده اند . به هر روی مقایسه ای ساده برترین کشوری بزرگ و مردمانی اندیشمند چون ایرانیان را بر همه روزگار خود نمایان می کند

زنا با محارم در مصر باستان

دولت و مردم مصر در بسیاری موارد همچون دولت ناپلون به نزدیکی های جنسی با محارم می پرداختند . شاه مصر غالبا با خواهر یا دختر خویش همبستر می شد. آنها پس از هزارن سال به این نتیجه رسیدن که س ک. س با دختران و خوهران خود نیروی جنسی شان را کمتر نمی کند و همیشه سالم می مانند . به همین روی از این رسم شاهان مصر به مردم نیز سرایت نمود . در قرن دوم پس از میلاد ( هفتصد سال پس از کوروش بزرگ ) دو سوم مردم مصر با دختران و خواهران خود ازدواج و نزدیکی می کردند . در بسیاری از شعرهای مصریان واژه خواهر و دختر به معنی عاشق و معشوق استفاده می شده است . فرعون علاوه بر نزدیکی با تمامی خواهران خود زنان دیگری را برای خویش انتخاب نموده بود. یکی از فرماندهان اسیر شده سرزمین نهرینه دختر بزرگ خود را به همراه سیصد زن جوان برای هم آغوشی با فرعون مصر که در آن روزگار آمنحوتپ سوم نام داشته است راهی مصر کرد . مردم که توان چنین کارهایی را نداشتند به دو یا سه خواهر یا زن دیگر بسنده می کردند . آنانی که توان مالی کافی نداشتند تنها به یک زن اکتفا می کردند . زن در مصر نسبت به یونان از مقام بالاتری برخوردار بوده است . زنان مصر به زاحتی به کارهای صنعتی و اجتماعی می پرداختند . دیودوروس سیسیلی مورخ نامی یونانی این کار مصریان را مسخره کرده و احماقانه دانسته است زیرا در یونان زنان در هیچ کار گروهی و اجتماعی حق شرکت نداشته اند

فساد - فحشا و زنا در تمدن بابل

هرودوت می نویسد : بر هر زن بابلی واجب است که در مدت عمرش یک بار در معبد زهره ( ونوس ) حاضر شود و با یک مرد بیگانه نزدیکی جنسی کند و مرد را بهره مند کند . زنان ثروتمند بابلی به دلیل فخر و مقام بالاتر اجتماعی خود از این کار شرم گین بودن و به همین جهت آنان را با عرابه هایی سرپوشیده به معبد می بردند و پس از اجرای مراسم جنسی با مرد دوباره با همان حالت سرپوشیده به منزل می بردند . گذرگاهی نیز در بابل وجود دارد که مردان آنجا می نشسته اند و زنانی که عبور میکرده اند را انتخاب نموده و سپس به معبد می برده اند و به میل و رغبت زن با او س ک. س میکردند . مرد نیز قطعه ای نقره ای به نام میلیتا در دامن وی میگذارد و زن حق رد کردن این درخواست مرد را ندارد . این کار به عنوان امری واجب و خداپسندانه برای زنان به حساب می آید و زنانی که از زیبایی برخوردارند پس از اجرای مراس جنسی فورا معبد را ترک میکنند ولی آنان که چهره ای ضعیف تر دارند ساعتها همانجا می مانند . این کار که به فحشای مقدس مشهور است تا سال سیصد و بیست و پنج میلادی ادامه داشت تا آنکه قسطنطین آن را ممنوع اعلام کرد . به همین جهت زنان روسپی در شهر در خانهایشان مشغول کار خویش می شدند . مرا سم ازدواج آنان به صورت بازاری بوده است که دلالان دختران جوان را دور یکدیگر جمع میکردند و مردان نصبت به زیبای چهره و اندامشان به آنان پول پرداخت میکردند و آنان را به همسری خود بر میگزیدند . اگر زنی زنا می کرد مرد حق داشت او را خفه کند و اگر مردی دل رحم تر بود او را برهنه می کرد و داخل شهر رها می نمود. حموروبی قانونی وضع کرد تا زنان زنا کار خود را در رودخانه شهر غرق کنند . بابلیان اگر زنی در کار خانه دقت نمی کرد - به فرزندانش رسیدگی نمی کرد - کارهای خانه را با میل و رغبت انجام نمی داد آن زن را در رودخانه شهر می انداختند تا مجازات شود . هرودوت می نویسد مردان شهر بابل زمانی که توسط ارتش کشور دیگر محاصره می شدند برای صرفه جویی در غذا و نوشیدنی ها زنان خود را خفه میکردند تا سهم آنان بیشتر شود

 

گوشه ای از اندیشه شاهان آشور و بابل و سومر

پادشاهان ایران بدون شک معایبی داشته اند چون خصلت طبیعی انسان است و اگر مشکل و خطایی نداشته باشد که می شود ذات یزدان پاک . این خطاها را بایستی تجزیه و تحلیل کرد که آیا قابل قبول است یا خیر ؟ شاهان ایران هرگز قابل مقایسه با روزگاران خود نبوده اند و هزاران سال جلوتر از زمان می اندیشیدند . منشور کورش بزرگ بدون تردید حداقل 2500 جلوتر از زمان خودش صادر شده است و تا آن روزگار هیچ کس چنین نکرده بود روزگاری که شاهان سومر و بابل و آشور چنین فرمان می داده اند

 

آشوربانی پال : من از شهرهای عیلام به اندازه ای ویران کردم که برای عبور از ویرانه ها یک ماه و بیست و پنج روز وقت لازم است . شاهزادگان و جوانان و پیران و خواهران شاه را همگی به اسیری بردم . زنان و مردان شهر را به همراه اسبان و گوسفندانشان که شمارشان از دسته های ملخ بیشتر بود همگی را به غنیمت بردم . تمام عیلام و شوش و هلتماس را تصرف کردم و بانگ آدمیزاد و شادی را از آنجا برانداختم

 

آشوربانی پال فرمان داد تا زبان سربازان اسیر را بکنند و با گرز سرهایشان را بکوبند تا بمیرند . دستور داد تا مردم شهر را در برابر مجسمه گاوان بالدار شهر سر ببرند . این کار آشوربانی پال درست همانند جدش سناخریب است که وی نیز چنین کرده بود . جسد مردگان در شهر بایستی بماند تا خوکان و پرندگان بخورند

 

کتیبه ای از بخت النصر : به فرمان من صد هزار چشم در آورده شد و صد هزار قلم پا را شکستند . من با دست خود چشم فرمانده دشمن را درآوردم و هزاران پسر و دختر را در آتش سوزاندم . خانه ها را چنان ویران کردم که دیگر هیج بانگ زندگی از آن بر نخواست

 

کتیبه ای از سناخریب پادشاه ماد 689 پیش از میلاد : نخست بابل را گشودم و سپس آن را آتش زدم . نهر فرات را که روان بود را روی شهر بازکردم تا ویرانه های باقی مانده آنجا را نیز آب ببرد

کتیبه ای از آشور نصی پال : به گینایو حمله بردم و آنرا تصرف کردم . 600 نفر از جنگاوران دشمن را بیدرنگ سربریدم . 3000 نفر اسیر را زنده زنده طعمه آتش کردم . اسیران دیگر را پوست کندم و از دروازه اصلی شهر آویزان کردم . مشرق زمین - تمدن ویل دورانت

 

حال گوشه ای از اندیشه شاهان یکتاپرست ایران باستان

داریوش بزرگ چنین گوید : خدای بزرگ است اهورامزدا. که این جهان را بیافرید . که خرد و نیروی کوشش را بر من ارزانی داشت به خواست و نیروی اهورامزدا شاهم و فرمانهای او را اجرا میکنم این چنین : دوستدار و پیرو راستی هستم و بدی را دشمنم . خواهان داد و عدل هستم . نه می خواهم که از سوی توانایی به ناتوانی ستم شود و نه میخواهم که ناتوانی به توانایی بد کند . آنچه موافق راستی است میل من است و آنچه خلاف راستی است به شدت با آن مخالفم . خویم را در حد اعتدال نگه میدارم و چون خشم بر مرا فرا گیرد با اراده بر آن چیره میشوم تا مبادا ناروایی روی دهد . تو که بعد از من شاه خواهی بود از دروغ سخت بپرهیز . مردی که خواهد دروغزن بود نیک کیفر ده. اگر چنین می اندیشی باید کشورم در امان باشد . آنهایی که پیشتر شاه بودند در آن مدت ، آنچه را که من در یک سال و اندی به خواست اهورامزدا کردم نکردند . از آن رو اهورامزدا مرا یاری کرد، چون بدکردار نبودم ، دروغزن نبودم ، خطاکار نبودم ، نه من ، نه دودمانم . بر پایه راستی رفتار کردم : نه به ناتوان و نه به توانا بد کردم ، مردی که با خاندانم همکاری کرد او را نیک پاداش دادم و آنکه زیانکاری کرد ، او را نیک کیفر دادم . تو که سپس شاه خواهی بود ، مردی که دروغزن یا خطاکار است او را دوست مباش و او را نیک کیفر ده . تو که سپس این نوشته ها را که من نوشتم ، یا این نگاره ها را ببینی ، آنها را ویران مکن ، تا جایی که ممکن است آنها را بپای ، تا زمانی که تندرست باشی

 پاینده باشی ای سرزمین جاوید

 

منابع این نوشتار:

 

اوستا - استاد هاشم رضی

گنجینه اوستا - استاد هاشم رضی

تاریخ هرودوت - جرج راولین سن

گاتها - سروده های ناب و آسمانی زرتشت

پیام زرتشت - دکتر خاور شناس علی اکبر جعفری

تاریخ تمدن ویل دورانت - تمدن مصر - بابل و یونان

فرهنگ سه جلدی ایران باستان - شادروان استاد ابراهیم پورداوود

زرتشت پیامبری که از نو باید شناخت - فروغ مزدیسنا - ارباب کیخسرو شاهرخ

تاریخ و تمدن ایران - پرفسور هانری ماسه - رنه گروسه و انجمن باستان شناسان فرانسه

 

 

_________________

علم یونان

علم بابل و بنی النهرین

علم ایران باستان

و...

 

برتراند راسل : « در سرتاسر تاریخ ، هیچ چیز شگفت انگیز تر یا توجیهش دشوارتر از ظهور ناگهانی تمدن در یونان نیست . بسیاری از عوامل تشکیل دهنده تمدن ، هزاران سال پیش از ظهور تمدن یونانی ، در مصر و بین النهرین وجود داشت و از آن مناطق به سرزمین های همسایه نیز رسیده بود ....

پیشرفتهای یونان در هنر و ادب بر همه کس معلوم است ، اما آنچه این قوم در زمینه ی فکری محض آوردند از توفیق های هنری و ادبی آن ها نیز کم نظیر تر است . ریاضیات و علم و فلسفه را یونانیان پدید آوردند . تاریخ نویسی متمایز از وقایع نگاری محض را یونانیان آغاز کردند . »

( برتراند راسل - تاریخ فلسفه غرب - ص 27 )

 

با توجه به اینکه گسترش هیچ تمدنی بدون پیشینه

و ناگهانی نبوده و توجیه پذیر نیست،

و گسترش این تمدن از سوی صاحبان سخن

و اندیشه و فلسفه بی ارتباط با هنر و صنعت محلی بوده

و بومیان و صاحب منصبان محلی نیز همواره در برابر این اندیشه های جدید ایستاده اند و از قتل و تبعید و ...

در برابر آنها بهره برده اند ، آنهم در دموکراسی یونان !

با این توصیفات در وارداتی بودن این اندیشه ها شکی باقی نمی ماند ...

 

 

اما مشاهیر آنزمان از کجا بودند ؟

"کسنوفان " در شهر کولوفن از آسیای صغیر متولد شد

و پس از تسلط کورش بر آسیای صغیر از وطن خود مهاجرت کرد

و پس از جهانگردی در یونان و سیسیل و .. در الئا اقامت گزید ...

او از همر و ازیود که خدایان متعدد را قبول داشتند

سخت انتقاد کرده است و...

(محمود هومن- تاریخ فلسفه - ص90)

"دموکریت " از آبدرا و ازآسیای صغیراست ...

که نظریه اتمیلوکپیوس را توسعه داد و در علومی

مانندروانشناسی و فیزیولوژی و اخلاق و تربیت .. کتابهایی نوشته ..

"پروتاگوراس " هم ازآبدرابوده

...و بهگفته افلاطون بیش از 40 سال در یونان به تعلیم دانایی مشغول بوده

...در اواخر عمر بدلیل نوشتن کتابی درباره خدایان در آتن محکوم به مرگ شد ...

(همان ص 60)

اما "سقراط " که دورانت طبق مجسمه ای که از او یافت شدهمیگوید

: " باید اعتراف بورزیم که چهره وی نمونه واقعی صورت مردم یوناننمیتواند باشد .

سر بزرگ ، بینی پهن ، لبهای ضخیم و ریش انبوه و..."

(تاریخ تمدن - جلد 2 - ص 407)به خصوصیات سقراط نگاه کنید و خود قضاوت کنید از چه منطقه ای می تواند باشد ...

 

این دانشمندان خصوصا این مثلث بزرگ : افلاطون ، سقراط و ارسطو ...

نقش بسیار زیادی بر پیشرفت و ظهور یونان داشته اند

این دانشمندان در طول زندگی بارها مورد تهاجم و سرزنش یونانیان بودند...

و آزارمی دیدند.

به نحوی که در آنزمان در خارج از شهر آتن مرکزی برای این اندیشه های مزاحم در نظر گرفته شد...

که آنرا آکدمی می نامیدند...

که متعلق به خدایی به نام آکادموس بوده ...

__________________

 

پيام هاي ديگران ()

شگفتیهای اهرام سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩

ز دوران کودکی علاقه عجیبی به بعضی موضوعات مثل اهرام ثلاثه مصر ، مثلث برمودا ، شهر گمشده آتلانتیس و ... داشتم که هنوز هم از مقدار اون علاقه برای پی بردن به اسرار و رموز تاریخ و ناشناخته های دنیا کم نشده و بر همین اساس میخوام طی دو مقاله در مورد اهرام مصر و شگفتیهای اون بنویسم . این نوشته برداشتی است از مقاله لوموند در این مورد .  

کهن ترین بنایی که در پرده ای از ابهام پوشیده شده و هنوز باقی مانده است ، با کلیه پیشرفتهای علمی و تکنولوژی در دنیای امروز، باز هم اعصار مجهول تاریخ از نظرها به دور مانده است . هنور حتی انسان نمی تواند به دقت قدیم و آثار قدیمی ،سنگهای ساختمانی را با همان ظرافت بسازد . هنوز استادان از روی هم چیدن سنگهایی به قطعات هفتاد تن مشابه آنچه که با دقت و وسواس عظیم در بنای هرم بزرگ به کاررفته است ، عاجزند . هنوز محاسبات ریاضی ما در اندازه گیری ابعاد زمین و حرکت سیاره ها از دقت و صحت محاسبات انجام شده در زمان بنای هرم بزرگ برخوردار نیست . اینکه چرا هنوز در تهیه و تدارک وسایل اندازه گیری لنگان لنگان به دنبال انسانهای ماقبل تاریخ هستیم ، چگونه این تمدن درخشان ، هرمهای مصر ، در برهه ای از زمان درخشیده و سپس ناپدید شده است ، بر ما پوشیده می باشد . هنوز کاملأ مشخص نیست که آیا این قدرت علمی و هنری که انسان امروز  تنها گوشه ای از آن را دریافته است ، از یک مغز فوق انسان و یا منبع فکری خارق العاده است . این امکان را هم مذهب و عرفان تایید می کند . امکان دیگر رسیدن این تمدن پیشرفته از خارج کره زمین به ساکنان زمین است و یا البته لزومأ نمی توان گفت که یکی از این نظریات درست است . با توجه به آنکه بشر امروز هنوز در تنگنای این تمدن سردرگم است و می اندیشد که این این امر یک مسئله خارق العاده و خاص می باشد و لذا سبب آن نیز خاص است ، در هر حال منبع و منشا این ظرافت هنری و علمی در ساختمان هرم بزرگ و اهرام مصر هرچه باشد ، این حقیقت به جای خود باقی است که این ساختمان از چنان نبوغ و مهارت شگرفی برخوردار است که در طول تاریخ انسان ها نظیر آن مشاهده نشده است و هر جسم یا ساختمان هرمی شکل که دقیقأ با ابعاد متناسب با هرم بزرگ مصر ساخته شود و در امتداد شمال و جنوب میدان مغناطیسی زمین قرار گیرد ، می تواند به پیرایش ، انعکاس و تمرکز میدان های انرژی منتهی شود . از آزمایش های متعددی که در درون اجسام هرمی شکل با ابعاد چند سانتی متر یا چند متر انجام شده ، این نتیجه حاصل گردیده است که نوع جسم یا ماده ای که در ساختمان این اهرام به کار می رود ، به هیچ وجه در ماهیت میدان های انرژی که در درون آن ها متمرکز می شود ، تاثیر ندارد .



"نتایج آزمایش های انجام شده "

1- غذاهای فاسد شدنی تا مدتها مدید بدون فساد در درون هرم باقی می ماند

2- آب های آلوده ، تصفیه و عاری از میکروب می شوند *در مورد این ازمایش در فصول آینده بیشتر صحبت خواهیم کرد

3- نباتات با سرعت بیشتری رشد می یابند

4 - فلزات زنگ زده ، جلا و صیقل اصلی خود را باز می باند

5 -  انسان ها به استراحت بهتری دست یافته و نیز به قدرت اندیشه آدمی افزوده می شود

6-  آرامش و درمان امراض روانی با سهولت بهتری انجام می شود



مسئله ای که برای اولین بار منتهی به کشف این خواص در اجسام هرمی شکل گردیده ، ملاحظه این حقیقت بود که حیوانات مرده در اندرون آرامگاه اصلی فرعون در هرم بزرگ هرچند آب خود را از دست داده ولی فاسد نشده اند در نتیجه این مشاهده بود که بشر متوجه گرید که شاید شکل خاص هرم در این پدیده دخالت داشته باشد . برای تحقیق این موضوع هرمی به ارتفاع75 سانتیمترساختند و جسد یک گربه را مستقیمأ در زیر راس هرم و به فاصله یک سوم ارتفاع  هرم از پایه آن قرار دادند و مشاهده کردند که گربه چندی بعد بدون هرگونه تجزیه و فساد به مومیای تبدیل شده است . در آخر نتایج این آزمایش منشر شد ، اعلام گردید که بین شکل اهرام و اثرات فیزیکی و شیمیایی و بیولوژی فضای داخل آن نسبت های معینی وجود دارد و با رعایت این نسبت ها می توان اثرات ناشیه را تشدید نمود .  بر خلاف تصور عمومی که به مدت 500 سال هرم گیزا را تنها آرامگاهی بزرگ برای خئوپس تصور می کرد و دستور ساخت آن را تنها علت عقده های خود بزرگ بینی می دانست ، اکنون دانشمندان دریافته اند که این بنای شگفت انگیز ، گنجینه ای از علوم مهندسی ، ریاضی ، ژئودزی ، اختر شناسی ، معماری و دیگر دانش های شناخته شده روزگار خود ما بوده است . گویااین ساختمان هرمی شکل همچون کتابی سنگی بازگو کننده دانش و تکنولوژی آن روزگاران است .  مورخین ، جهانگردان و دانشمندان علیرغم وجود اهرام بی شماری که در سرتاسر زمین (چین ، ژاپن ، مصر ، .. ) هست . تنها در زمینه هرم گیزا بوده است که کتابها نوشته اند و پژوهش ها کرده اند ، به عنوان مثال در مصر حدود 30 هرم نسبتأ مهم وجود دارد که از نظر محققان 6 هرم که قبل از هرم بزرگ ساخته شده است ، از نظر عظمت ، کمال هندسی و محاسبات ریاضی در سطح پایین تر قرار دارند و در 23 هرم دیگر که پس از آن ساخته شده اند ، از دقت و ظرافت کار به نحو محسوسی کاسته شده است . هرم بزرگ در 16 کیلومتری غرب قاهره در زمین مسطحی به وسعت 6/2کیلومتر مربع از دشت جیزه مشرف به نخلستانهای دره نیل بنا گردیده و سطح زیر بنای آن که اندکی بیش از 13 جریب را می پوشاند با دقتی معادل چند میلیمتر اختلاف تسطیح شده است. دانشمندان پر آوازه جهان در پی مطالعه و محاسبات گسترده خود به این نتیجه شگفت انگیز دست یافته اند که ابعاد هرم گیزا در رابطه تنگاتنگ با ابعاد کره زمین است . یعنی نه تنها طول پیرامون قاعده هرم برابر طول نیم دقیقه قوس نصف النهاری است که از راس هرم گذشته و دلتای رود نیل را در بر میگیرد ،بلکه دانش نوین پیرامیدوگرافی ثابت کرده است که بسیاری از ابعاد بنیادین بخش های گوناگون هرم گویای شمار روزها ، سالها و سده های شمسی اند. ولی متاسفانه نحوه محاسبه این اعداد در حدود 6800 سال قبل هنوز مشخص نشده است ، همچنین مدارکی که سطح جنوبی هرم یافت شده است که ثابت می کند مصریان از این سطح به وسیله پدیده ای که فلاش نام گرفته ، روزهای تعدیل بهاری و پاییزی را تعیین می کرده اند . افزون بر این نور انقلاب زمستانی نیز توسط گوی زرینی که دو راس هرم قرار داشته اعلام می نمودند .


برای ساختمان این اهرام ، دو میلیون و ششصد هزار قطعه ، سنگ های ساختمانی تراشیده شده ، از گرانیت و سنگ مرمر با وزن هایی از 2 تا 70 تن با دقتی بی مانند در حدود جزئی از میلیمتر تراشیده شده تا بنایی به ارتفاع 140 متر پدید آورده است . نکته جالب اینکه در احداث زاویه ها و شیب های هرم ، عامل دقیق و پیشرفته علم مثلثات مورد نظر بوده است . تسطیح و هموار کردن چندین هزار هکتار زمین دشت جیزه برای زیربنا و محوطه پیرامون هرم و نیز تراش و صیقل دادن آن قطعات عظیم سنگی ، چنانچه از برگردان حروف هیروگریف منقوش بر سنگ نوشته ها و همچنین از گفته های کاهنین به هرودوت (پدر تاریخ)بر می آید ، مصریان پستی و بلندی های مسطح زیرپی را به وسیله آب ، هموار و محوطه را تسطیح و تراز می کردند . مجموعه اطلاعات به دست آمده تا امروز حاکی از این است که هرم بزرگ ، راز بزرگ یک دانش گمشده در تاریخ را در سینه خود دارد .تاچندی پیش هرگونه دلیل روشنی وجود نداشت که مصریان پنج هزار سال پیش توانایی محاسبات ریاضی و نجومی دقیق برای پایه گذاری این چنین ساختمان شگفت آوری را داشته اند .



" برخی از مشاهدات درمورد هرم  "

بسیاری سال پیش ، گروهی از مردم به طور اتفاقی متوجه شدند که صداهای غیر عادی به مانند زمزمه های نامفهوم از اهرام به گوش می رسد . با توجه به آنکه صدا و صوت نوعی انرژی است ، اگر مصر قدیم به خواص و آثار مرتبت بر صدا تا این حد آشنایی داشتند ، کاملأ منطقی به نظر می رسد که جنبه های اکوستیک معماری در ساختمان هرم رعایت کرده باشند و حقایق مشهود نیز این گمان را تایید می کند . در تمدن و فرهنگ ملل قدیم به خصوص در افسانه های ملت چین مکرر از نوعی نداسنگ ، یافت می شود . این سنگ ها از نوع یشم بوده و به هنگام برخورد دو قطعه از آنها ، آوایی خوش شبیه به آهنگ موسیقی شنیده می شود . چینی ها این طنین را صدایی آسمانی و ندای بزرگ طبیعت می نامیدند

سر ویلیام ، دویست سال قبل یک خبرنگار کنسول الجزیره در گالری بزرگ اهرام هرم گیزا ، برای اولین بار متوجه شد که صدا در این فضا به وجهی غیر عادی تشدید و طنین انداز می شود ، اما چنانکه بعد ها مشخص شد ، این تشدید صدا محدود به هرم بزرگ نیست . بسیاری از افراد ادعا کرده اند که صداهایی غیرعادی به مانند زمزمه های نا مفهوم که از راه دور به گوش می رسید از هرم های کوچک (مدل) نیز شنیده اند . از زمانهای بسیار قدیم ، پزشکان به این حقیقت آشنا بودند که صدای موسیقی در شفای پاره ای امراض به خصوص بیماریهای روانی اعجاز می کند . رشد گیاهان را سرعت می بخشد و در حیوانات و انسانهایی که در معرض انواع صدا قرار می گیرند ، تغییرات و تحولات کاملأ محسوسی پدید می آورد و اینک بر اساس دانش جدید همه این پدیده ها نشانگر آن است که امواج صدا حامل نوعی انرژی هستند که عمیقأ بر روی سلولها اثر مثبا یا منفی باقی می گذارند . در مصر قدیم ، صدا به عنوان یکی از ابزارهای اصلی برای درمان بیماریها به کار گرفته می شد . یونانیان ، ایرانیان ، هندیها، سرخپوستان آمریکا و بسیاری از قبایل بدوی از این سیستم معالجه سود می گرفتند .فیثاغورث حکیم یونانی در مورد آزمایش های خود از صدا به عنوان یک نیروی خلاق نام میبرد که ارتعاشات آن هم جنبه مادی و فیزیکی و هم اثرات معنوی دارد . او مدعی بود که این علم را در انجمن ها ی سری مصر فراگرفته است .یکی از جالبترین تجربیات در مورد تاثیر صدا به وسیله خانم دورتی رتالاک همسر یک موسیقیدان به عمل آمده است



" شعاعهای نورانی اهرام "

گزارشهای دیگر درباره هرم بزرگ حاکی است که گهگاه شعاع های نورانی دایره ای شکل ، اطراف هرم را در بر می گشود و یا صدا هایی ناله مانند از پیکره ابوالهول شنیده می شود . به هر صورت طبیعت انرژی در اطراف و داخل هرم هرچه تصور شود و هدف سازندگان و معماران آن در ایجاد و کاربرد قدرت های کیهانی هرچه بوده باشد ، این حقیقت به جای خود باقی است که هم اکنون این نیرو ها در هرم حضور دارند و زمانی که به شناسایی و نحوه عمل این نیروها آگاه شویم شاید به استقرار تمدنی بنیادی و اصولی توفیق فراهم یافت .

یکی از نویسندگان به نام پیتر تامکینز به نقل از سر ویلیام سیمونز یکی تز مخترعین انگلیسی می گوید :در مسافرت به مصر و بازدید از هرم گیزا هنگامیکه در فضای باز راس هرم ایستاده بودم ، بر حسب تصادف دستهای خود را به طرف بالا بردم و دریافتم که با حرکت انگشتانم ، صدای تخلیه الکتریسیته استاتیک از خازنی به گوش می رسد . آن گاه تنها انگشت اشاره دستم را به طرف بالا بردم و حالتی همانند سوزن سوزن شدن ، در انگشتم احساس نمودم . در این حالت بر آن شدم جرعه ای از شرابی که به همراه داشتم بنوشم ولی با نزدیک نمودن بطری به لبانم ناگهان یک شوک الکتریکی ایجاد گردید . به دنبال کشف این پدیده تدبیر جالبی اندیشیده و یک روزنامه را به آب آغشته نمودم . سپس آن را همانند لفافی به دور شیشه شراب پیچیده و بدین سان بطری را به یک خازن الکتریسیته تبدیل نمودهم ، آنگاه بطری را در بالای سر خود نگاه داشتم . در این حال به روشنی صدای تخلیه الکترسیته استاتیک به گوش می رسید . سر ویلیام می افزاید : سپس به یکی از همراهان نزدیک شده و دست او را لمس نمودم ، در این حالت شوک الکتریکی شدیدی ایجاد شد به گونه ای که وی ناگزیر به گریختن از راس هرم گردید



" بمباران اتمی اهرام "

سال 1961 میلادی را می توان سرآغاز دگرگونی در بررسی اسرار هرم گیزا دانست . . در این سال دکتر لویی الوارز، برنده جایزه نوبل در رشته فیزیک بر آن شد که اسرار درون هرم گیزا را کشف نماید . وی بر این باور بود که این بار با روشی کاملأ نوین و جدا از شیوه های آزموده شده پیشین احتمالأ بتواند به اسرار نهفته در سردابها و اتاق های پنهانی درون آن راه یابد . در این هنگام که شاید از صدها پژوهشگر اهرام ازسراسر جهان با بی صبری در انتظار پایان آزمایشها و اعلام نتیجه نهایی بودند  بمباران اهرام بیش از 2 میلیون بار توسط دکتر کهد که همکار دکتر الوارز ، آغاز گشت . لیکن با نهایت تاسف و ناباوری پس از تجزیه و تحلیل نتایج به دست آمده توسط کامپیوتر های پیشرفته دانشگاه قاهره پاسخی که انتظار می رفت به دست نیامد . پس از سپری شدن نزدیک به یک سال از بمباران اهرام توسط دانشمندان یاد شده ، یکی از خبرنگاران روزنامه تایمز لندن به نام جان تامن تف در نوشتاری که در 14 جولای 1969 در این روزنامه به چاپ رسید گفت اهرام تمامی قوانین شناخته شده دانش فیزیک را رد می کند ، زیرا متاسفانه هر بار نتیجه به دست آمده آزمایش را به کامپیوتر داده ایم پاسخی کاملأ متفاوت با پاسخ های پیشین دریافت داشته ایم . دکتر کهد مسئول طرح بمباران اهرام نیز در پاسخ به نوشتار خبرنگار انگلیسی می گوید : اینک ناچاریم یکی از این دو فرضیه زیر را بپذیریم



2 - با توجه به شکل هندسی و ابعاد و موقعیت جغرافیایی اهرام ، احتمالأ نیروهای مرموز و نا شناخته ای در کارند که مانع انجام عملیات شده و یا به گفته دیگر سردرگمی کامپیوتر ها را موجب می شوند

1- برابر پیش بینی های به عمل آمده از سوی فراعنه در هزاران سال پیش همچنین به باور اهالی بومی دشت گزا ، گرفتار نفرین فراعنه آرمیده در درون اهرام میشویم

پيام هاي ديگران ()

وطن یعنی ... سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩

وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت، اصل، ریشه سر آغاز و سر انجام همیشه
وطن یعنی نگاه هم وطن دوست هر آنجایی که دانی هم وطن اوست
وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیر چشمی، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم هم سایه خوردن وطن یعنی دل هم سایه بردن
سه تیغ و صخره و دریا و هامون ارس، زاینده رود، اروند، کارون
وطن یعنی بلندای دماوند شکیبا، دل در آتش، پای در بند
وطن یعنی وطن، استان به استان خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی کردن نفت
وطن یعنی دلیر و گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
همه یک جان و یک دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده، نوروز، یلدا، مهرگان، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا، کلهر، کمال الملک، بهزاد
نکیسا، باربد، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سر فرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش ره نوردی ابو نصر، ابن سینا، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی، رودکی، جامی، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی دُر لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام و پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی شب شه نامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی ز آتش و خون خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی گرامی، مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی هدف، یعنی شهامت وطن یعنی شرف، یعنی شهادت
وطن یعنی شهید، آزاده، جان باز شلمچه، پاوه، سوسن گرد، اهواز
وطن یعنی گذشته، حال، فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران

پيام هاي ديگران ()

بابک خرمدین شجاعتی وصف نشدنی سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩

هنوزم که هنوزه من نمیدومنم چرا باید درباره کسانی مثل بابک خرمدین یک کلمه در کتابهای درسی نباشه اگه کسی میدونه به من هم بگه

گذری بر زندگی شگفت انگیز و میهن پرستانه

بابک خرم‌دین

 

بابک خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان در برابر تجاوز بیگانه

خَرَّم در زبان پارسی هر چیزی است که خوشی و شادی و لذت را برای انسان فراهم آورَد. اینکه بهار و باغ و بوستان را خُرَّم گوئیم به این دلیل است که مایه‌ی شادی و نشاط‌اند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّم‌دین، و بصورت امروزینش دینِ خُرَّم بمعنای دینی است که در کنار انسان ساز بودنش مایه‌ی شادی و خوشی مردمان شود . تعریف دین به این مفهوم در جای‌جای گاتای زرتشت آمده است، مؤلف کتاب البدء والتاریخ درباره پیروان زرتشت میگویند: هرچه انسان خرمی بیشتری بطلبد اندوه اهریمن بیشتر میشود و اهریمن بیشتر درصدد جنگیدن با انسان برمی‌آید ؛ و در تعریف عقاید خرم‌دینان مینویسد که آنها هرچه باعث شادی و لذت باشد و طبیعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زیانی به کسی نرساند را مباح میدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .

معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری - عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟

بابک از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گویا مسلمانش کرده بودند و نام عربیش حسن بود. جنبشی که بابک در ایران آغاز کرد و رسما نام جنبش خرم‌دینان برخود داشت، یک ایدئولوژی مشخصی را مطرح میکرد که هدفش براندازی نهائی سلطه‌ی عرب - برقراری مساوات انسانی در ایران - تأمین خوشیی برای همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مینویسد که ایرانیان ازنظر وسعت ممالک و فزونی نیرو برهمه‌ی ملتها برتری داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب که نزد آنها دونپایه‌ترین قوم جهان بود برآنها مسلط گردید این امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصیبتی تحمل‌نشدنی روبرو یافتند، و برآن شدند که با راههای مختلف به جنگ با اعراب برخیزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسیس، بابک و دیگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند 

نام خرم‌دین که به پاخاستگانِ ایرانی برای این جنبش برگزیده بوده‌اند به روشنی نشان میدهد که این یک جنبش مزدکی بوده و همه‌ی شعارها و برنامه‌های مساوات‌طلبانه و ضد بهره‌کشی مزدک را دنبال میکرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصریح میکند که خرم‌دینانِ پیرو بابک یک فرقه‌ی مزدکی بودند . اساس تعالیم مزدک برآن بود که مردم باید هم دراین دنیا و هم دردنیای دیگر به سعادت و شادمانی دست یابند؛ یعنی هم دراین دنیا با کسب وکار وکشاورزی و صنعتْ برای خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام کارهای نیکو و خودداری از کارهای بد رضایت خدا را حاصل کنند تا درآخرت به بهشت بروند. نیک در تعالیم مزدک عبارت بود ازگفتار وکرداری که به خود یا دیگری منفعتی برساند و سعادتی فراهم آورَد؛ و بد عبارت بود ازگفتار یا کرداری که به خود یا دیگران آسیب و گزند وارد آورد یا سبب محرومیت شود. ابن‌الندیم در وصف یکی از ایرانیانِ مزدکی مقیم بغداد به نام خسرو ارزومگان که ویرا پیرو مذهبی شبیه مذهب خرم‌دینان نامیده، مینویسد که به پیروانش دستور میداد بهترین لباسها بپوشند، و خودش نیز بهترین لباسها می‌پوشید و به آن افتخار میکرد

مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگی از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهایش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از میان بردن سلطه‌ی اربابانِ عرب بود که نزدیک به دوقرن مردم ایران را تاراج میکردند. قبایل عرب همراه با فتوحات عربی به درون آذربایجان و دیگر شهرهای ایران سرازیر شدند. بلاذری درباره‌ی سرازیر شدنِ عربها به آذربایجان در زمان عثمان و امام علی، مینویسد بسیاری از عشایر عرب از بصره وکوفه و شام به آذربایجان سرازیر شدند و هرگروهی برهرچه از زمین توانست دست یافت و مصادره کرد، و بعضی‌شان زمینهائی را از عجمها خریدند و روستاهائی نیز به این عشایر واگذار شد، و مردم این روستاها به مُزارعینِ اینها تبدیل شدند 

آغاز نهضت بابک در ایران را سال ١٩۴خ ذکر کرده‌اند. در مدت کوتاهی سراسر روستائیان نیمه‌ی غربی ایران و جنوب ایران به نهضت خرم‌دینان پیوستند. طبری مینویسد که مردم روستاهای نواحی اصفهان و همدان و ماهسپیدان و مهرگان‌کدک و جز اینها نیز به دین خرم‌دینان درآمدند . نخستین درگیری ناکامِ سپاهیان دولت عباسی و بابک درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شکست سپاه عباسی می‌دهد. دومین درگیری ناکامِ سپاه عباسی و بابک درسال ٢٠٠خ بود که بخش اعظم سپاهیان عباسی را بابک در غربِ ایران- نزدیکی‌های همدان- کشتار کرد. اعزام نیروهای عباسی به جنگ بابک درسراسر سالهای ٢٠٠- ٢٠۶خ تکرار شد و هربار از بابک شکست یافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجسته‌ی دولتِ عباسی به قتل رسیدند؛ و یک فرمانده برجسته نیز شکست یافته فرار کرد. در سال ٢٠۶خ یک افسر برجسته‌ی عرب با سِمَتِ والی آذربایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش نهاده شد تا به‌کار بابک پایان دهد. این مرد نزدیک به دوسال با بابک درگیر بود، و در خردادماه ٢٠٨خ درکنار روستای بهشتاباد کشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند

خلیفه‌ی عباسی در اواسط تابستان ٢١٢خ چندین لشکر به غرب ایران فرستاد، که به گزارش طبری شصت هزار تن از روستائیان ناحیه‌ی همدان را قتل عام کردند، ولی بابک توانست شکستهای سختی بر این نیروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شکست به بغداد برگرداند. به دنبال این شکستها، خلیفه تصمیم گرفت که امر مقابله با بابک را به یک افسرِ مانوی مذهبِ نومسلمان ایرانی معروف به افشین ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشین چندی پیش برای سرکوب شورشهای مصر اعزام شده بود و مأموریتش را به نحوی بسیار پسندیده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خلیفه فراخوانده به مقابله‌ی خرم‌دینان گسیل کرد. افشین درناحیه‌ی همدان مستقر شد و در غرب و مرکزِ ایران از همدان و آذربایجان تا اصفهان و ری، با بزرگان روستاها مذاکراتی انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد که به ظاهر برآورنده‌ی خواسته‌های روستائیان بود 

افشین پس ازآنکه اوضاع غرب ایران را در خلال یک‌سال و نیم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهدید و هدایای نقدی (که به دهخدایان میداد) آرام کرد، برای به دام افکندنِ بابک نقشه چید. کاروانی با محموله‌ی امداد مالی و غذائی از بغداد عازم اردبیل شد تا به دژی که محل استقرار سپاهیان خلیفه بود تحویل دهد. بابک بی‌خبر از دامی که افشین برایش چیده بود، تصمیم گرفت که راه را برآن کاروان بربندد و محموله‌هایش را تصاحب کند. افشین شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن کوس و کَرانای (شیپور جنگی)، در نزدیکیهای دژ موضع گرفت؛ زیرا یقین داشت که بابک برای تصرف دژ خواهد آمد. بابک ابتدا یک قرارگاه کوچکِ سپاهیان خلیفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را کشت، آنگاه به کنار دژ رفته به افرادش استراحت داد که روز دیگر به دژ حمله کنند. دراین هنگام افشین براو شبیخون زد. گویا همه‌ی افرادی که همراه بابک بودند کشته شدند، ولی بابک جان سالم ماند (زمستان سال ٢١۴خ). افشین پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با کلانترانِ روستاها کار پراکنده کردن بقایای هواداران روستائی بابک در ایران را دنبال کند

 

از اوائل سال ٢١۵خ منطقه‌ی نفوذ بابک که سابقا به همدان و اصفهان و ری میرسید، ازحد مناطق کوهستانی هشتادسر در آذربایجان فراتر نمیرفت. افشین پس از برگزاری مراسم نوروز و سیزده به‌در برای حمله به بابک آماده شد. نخستین حمله‌ی او به هشتادسر با شکست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههای این سال چندین حمله به هشتادسر صورت گرفت که همه ناکام ماند. داستان این نبردها را طبری با استفاده از آرشیو گزارشهای کتبی به تفصیل دقیقی درحجم حدود ٣٠ صفحه ذکر کرده است که همه خبر از رشادتهای بیمانندِ بابک و یارانش میدهد

در بهار سال ٢١۶خ سپاه امدادی خلیفه با سی میلیون درهم کمک مالی به بَرزَند رسید؛ و افشین حملاتش به بابک را ازسر گرفت. افشین ابتدا به کلان‌رود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خویش خندق کشید. به زودی یک لشکر بابک تحت فرمان آذین- برادرِ بابک- به سوی کلان‌رود حرکت کرد. نبرد سپاهیان افشین و بابک در یکی ازدره‌های تنگ کوهستانی درگرفت، که تفاصیل آن‌را طبری ذکر کرده ولی نتیجه‌ی آن را معلوم نمیدارد. ازآنجا که این تفاصیل از روی سند کتبی گزارش افشین نوشته شده، میتوان پنداشت که افشین این بار نیز با شکست مواجه شده ولی شکست خود را در نامه‌اش منعکس نکرده باشد. دراین میان لشکرهای امدادی پیوسته از بغداد میرسید. افشین پیشروی آهسته در گذرگاههای کوهستانی به سوی قرارگاه بابک را ادامه داد. او بر هرکدام از گذرگاههای استراتژیک دست می‌یافت دژی بنا میکرد و پیرامونش را خندقی میکشید و لشکری درآن می‌گماشت تا تحرکات احتمالی روستائیان منطقه را زیر نظر بگیرد. بدین ترتیب افشین به قرارگاه بابک در منطقه‌ی بذ در کلیبر نزدیک شد. ازاین به بعد نام بخاراخدا از فئودالهای بزرگِ ایرانی‌تبارِ سغد بعنوان یکی از فرماندهان برجسته‌ی سپاه افشین به میان می‌آید. استقرار افشین برفراز یکی از بلندیهای مشرف بر بذ درکنار رودرود ماهها بطول انجامید. بابک دسته‌جات مسلحش را به گذرگاههای کوهستانی میفرستاد تا دسته‌جات افشین را به دام افکنند، و خودش در قرارگاهش در برابر دیدگان افشین موضع گرفته بود و همه‌روزه جشن شادی برپا میکرد و افرادش نای و دهل میکوفتند و پایکوبی میکردند و سرود میخواندند و افشین خائن به ایران را به استهزاء میگرفتند. دریکی از روزها بابک مقادیری خیار و سبزیجات و هندوانه برای افشین هدیه فرستاد و به او پیام داد که می‌بینم شما جز کُماچ و شوربا چیز دیگری برای خوردن ندارید؛ دلم برایتان میسوزد و امیدوارم این هدایا دلتان را نیز نسبت به ما نرم کند . افشین که میدانست هدف بابک ازاین کار برآورد نیروی او باشد سردسته‌ی این مأموران را با گروهی از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و دیگر خندقها را بازدید کند و خبرش را برای بابک ببرد، شاید بابک دست از مقاومت برداشته و تسلیم شود

در شهریورماه ٢١۶خ و زمانی که روستائیان سرگرم کار در مزارع و باغستانها بودند، حمله‌ی افشین به شهر بذ (مرکز بابک) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشین به نزدیکی بذ رسید و بابک فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پیام داد که چنانچه او تعهد بسپارد که به وی و مردانش آسیب نرسد، شهر را به او تسلیم خواهد کرد. افشین پاسخ مساعد داد و بابک شخصا از دژ بیرون آمد تا با افشین مذاکره کند. افشین نیز وقتی دانست که بابک درحال نزدیک شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابک و افشین در فاصله‌ئی ازهم قرار گرفتند که میتوانستند صدای یکدیگر را بشنوند، بابک به او گفت: حاضرم که تسلیم شوم ولی مهلت میخواهم که خود را آماده کنم. افشین گفت: چندبار به تو گفتم که بیا و تسلیم شو، ولی قبول نکردی. اکنون نیز دیر نیست، اگر امروز تسلیم شوی بهتر از فردا است. بابک گفت: من تصمیم خودم را گرفته‌ام و تسلیم میشوم؛ ولی باید تعهدنامه‌ی کتبی خلیفه را برایم بیاوری تا اطمینان یابم که چنانچه تسلیم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندی نخواهد رسید. افشین به او قول داد که چنین خواهد کرد

ولی بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتی که بابک با افشین درحال مذاکره بود و به افسرانش پیام فرستاده بود که دست از نبرد بکشند تا به ظاهر با افشین به نتیجه برسد، تیپهای سپاه افشین وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افکندند و شهر را ویران کردند . گروهی به فراز کاخ بابک رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههای بسیاری در کوچه‌ها در حرکت بودند وآتش به خانه‌ها می‌افکندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابک رسید و سریعا محل مذاکره را ترک کرده به شهر برگشت شاید بتواند شهر را نجات دهد. ولی دیر شده بود. کشتار و تخریب و نفرت‌افکنی و آتش‌زنی تا پایان روز ادامه یافت، کلیه‌ی مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانواده‌ی بابک دستگیر شده به نزد افشین فرستاده شدند. درپایان روز که سپاه افشین به خندقشان برگشتند، بابک و مردانی که همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از دیدن ویرانیها از شهر رفته در دره‌ئی درکنار هشتادسر مخفی شدند. روز دیگر نیز به روال همانروز تخریب و آتش‌زنی ازسر گرفته شد و این کار تا سه روز ادامه داشت تا شهر به‌کلی سوخت و اثری ازآبادی برجا نماند

افشین به همه‌ی کلانتران روستاهای اطراف، ازجمله به دیرها و کلیساهای مسیحیان که در همسایگی آذربایجان درخاک ارمنستان بودند نامه نوشت که هرجا از بابک خبری به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نیکو دریافت کنند. بابک با دوبرادرش و مادر و همسرش گل‌اندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. کسانی به افشین خبر دادند که بابک و چندتن از یارانش در یک دره‌ی پردرخت وگیاه درمرز آذربایجان وارمنستان مخفی است. افشین برگرداگرد آن دره دسته‌جات مسلح مستقر کرد تا از هرراهی که بیرون آید دستگیرش کنند. او ضمنا امان‌نامه‌ی خلیفه را که میگفت درآن روزها رسیده به افرادِ بابک که اسیرش بودند نشان داد، و به یکی از برادرانِ بابک و چندتنی از کسانش که اجبارا تسلیم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم که به این زودی نامه‌ی خلیفه برسد، و اکنون که رسیده است صلاح را درآن میدانم که برای بابک بفرستم. او ازآنها خواست که نامه را برداشته برای بابک ببرند و راضیش کنند که بیاید و خود را تسلیم کند. آنها گفتند که محال است بابک تن به تسلیم دهد؛ زیرا کاری که نمی‌بایست اتفاق می‌افتاد اکنون اتفاق افتاده و جائی برای آشتی باقی نمانده است. افشین گفت: اگر این‌را برایش ببرید او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابک حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابک نامه‌ئی همراه اینها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد که اینها با امان‌نامه‌ی خلیفه به نزدش آمده‌اند و او صلاح را درآن میداند که وی خود را تسلیم کند . چون فرستادگان به نزد بابک رسیدند بابک به آنها و به پسرش که نامه به وی نوشته بود دشنام داد و گفت اگر این جوان پسر من بود باید مردانه میمُرد نه اینکه خودش را به دشمن تسلیم میکرد . به آن دونفر نیز گفت که شما اگر مرد بودید نباید اکنون زنده می‌بودید تا پیام دشمن را به من برسانید؛ زیرا مردن در مردی بهتر است از لذتِ زندگی چهل‌ساله در نامردی . سپس یکی ازآنها را دردم کشت و دیگری را با همان امان‌نامه‌ی خلیفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو که حیف ازنام من که برتواست. اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم 

بعد ازآن بابک دریکی از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوی ارمنستان به راه افتاد. افراد افشین که از بالا نگهبانی میدادند آنها را دیده تعقیب کردند. بابک و همراهانش به چشمه‌ساری رسیدند و ازاسب پیاده شدند تا استراحت و تجدید نیرو کنند و غذائی بخورند. افراد تعقیب‌کننده برآن بودند که بابک را غافلگیر کنند، ولی هنوز به نزد بابک نرسیده بودند که بابک وجودشان را احساس کرده خود را برروی اسب افکند و ازجا درپرید. سواران تعقیبش کردند. زن و مادر و یک برادر بابک دستگیر شدند. بابک وارد خاک ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به یک مزرعه رفت که چیزی بخرد. سرانِ آن روستا نیز مثل دیگر روستاها پیام افشین را دریافته بودند، و میدانستند که اگر بابک را تحویل دهند جائزه دریافت خواهند کرد. یکی از کشاورزان با دیدن بابک که رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبی نیکو بود وشمشیری زرین حمایل کرده بود، گمان کرد که او شاید بابک باشد. لذا خبر به کشیش روستا برد. کشیش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابک رساند که درحال غذا خوردن بود. او به بابک تعظیم کرده دستش را بوسیده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو میخواهم که به مهمانی به خانه‌ام بیائی. دراین روستا و اطراف آن همه‌ی کشیش‌ها دوستدار توهستند و اگر با ما باشی آسیبی به تو نخواهد رسید . بابک که خسته و درمانده بود، فریب احترامها و وعده‌های کشیش را خورد و همراه او وارد خانه‌اش شد. کشیش از همانجا شخصی را به نزد افشین فرستاد تا به وی اطلاع دهند که بابک درخانه‌ی اواست.افشین یکی از افرادش را به نزد کشیش فرستاد تا بابک را شناسائی کند و نسبت به درستی پیام کشیش اطلاع یابد. کشیش به فرستاده‌ی بابک رخت طباخان پوشاند، و وقتی آن مرد سینی غذا را برای بابک و کشیش برد بابک ازکشیش پرسید: این مرد کیست؟ کشیش گفت: ایرانی است و مدتی پیشتر مسیحی شده و به ما پیوسته در اینجا زندگی میکند. بابک با مرد حرف زد و پرسید اگر مسیحی شده چه ضرورتی داشته که اینجا باشد. مرد گفت: من از اینجا زن گرفته‌ام. بابک به شوخی گفت: ازمردی پرسیدند ازکجائی؟ گفت: ازآنجا که زن گرفته‌ام 

به‌هرحال کشیش به افشین پیام داد که دودسته‌ی مسلح را به نقطه‌ی مشخصی بفرستد، و روزی را نیز مقرر کرد که بابک را به بهانه‌ی شکار به آنجا خواهد بُرد. این عمل برای آن بود که او نمیخواست بابک را در خانه‌اش تحویل مأموران افشین بدهد، زیرا ازآن میترسید که بابک زنده بماند و دوباره جان بگیرد و ازاو انتقام بکشد. طبق قراری که در پیامش به افشین داده بود، کشیش یکروز به بابک گفت: چند روزی است که درخانه نشسته‌ای و میدانم که ازاین حالت دلگیر و خسته‌ای. اگر تمایل داری من زمینی دارم که آهوان بسیاری درآنجا یافت میشوند، و چندتا باز شکاری نیز دارم که گاه آنها را با خود به شکار می‌برم. بیا فردا به شکار برویم . بابک درخلال چند روزی که مهمان کشیش بود ازاو و اطرافیانش رفتارهای نیکی دیده و کاملا به او اعتماد یافته بود. افشین دودسته‌ی مسلح از افراد برجسته‌اش را همراه دو افسر از خاندان ایرانی سُغد به نامهای پوزپاره و دیوداد به محلی که کشیش تعیین کرده بود فرستاد تا کمین کنند و درلحظه‌ی مناسب برسر بابک بتازند و دستگیرش کنند. بابک در روز مقرر همراه کشیش به شکار رفت ولی خودش شکارِ پوزپاره و دیوداد گردید. وقتی بازداشتش کردند و دستهایش را ازپشت می‌بستند، رو به کشیش کرده به او دشنام داد و گفت: مردک! اگر پول میخواستی من میتوانستم بیش ازآنچه اینها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم که مرا به بهای اندک فروخته‌ای 

روزی که قرار بود بابک را وارد برزند (اقامتگاه افشین) کنند، افشین مردم شهر و بسیاری از مردم روستاهای دور و نزدیک را در میدانِ بزرگی در بیرون شهر در دوسو گرد آورد و میانشان فاصله‌ی کافی گذاشت تا بابک بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند که کارِ بابک تمام است. ساعتی که بابک را در زنجیرهای گران از میان دوصفِ مردم میگذراندند، شیون زنان وکودکان بلند شد که برای رهبر محبوبشان میگریستند و برسر وسینه میزدند. افشین با صدای بلند خطاب به زنهای شیون‌کننده گفت: مگر شما نبودید که میگفتید بابک را دوست ندارید؟ زنان با شیون جواب دادند: او امید ما بود و هرچه میکرد برای ما میکرد 

برادر بابک نیز مثل بابک نزد یکی از کشیشان پنهان شده بود. ویرا نیز آن کشیش به مأموران افشین تحویل داد

موضوع بابک چنان برای خلیفه بااهمیت بود که وقتی خبر دستگیریش را شنید جایزه‌ی بزرگی برای افشین فرستاد و به او نوشت که هرچه زودتر ویرا به پایتخت ببرد. فرستادگان خلیفه همه‌روزه به آذربایجان اعزام میشدند تا با افشین درتماس دائم باشد و او بداند که چه وقت و چه ساعتی افشین و بابک به پایتخت خواهند رسید؛ و برفراز تمام بلندیهای سرراه و درکنار جاده دیدبان گماشت تا هرگاه افشین را ببینند به یکدیگر جار بزنند و همچنان این جارها تکرار شود تا به خلیفه برسد. او همه‌روزه هیئتی را همراه با هدایا و اسب و خلعت به نزدِ افشین میفرستاد تا قدردانی از خدمت افشین را به بهترین وجهی نشان داده باشد. افشین در دیماه ٢١۶خ با شوکت و شکوه بسیار زیادی وارد پایتخت خلیفه گردیده به کاخی رفت که به خودش تعلق داشت و بابک را نیز درآن کاخ زندانی کرد. چون هوا تاریک شد و مردم به خواب رفتند، خلیفه به یکی از محرمانش مأموریت داد تا بطور ناشناس به نزد بابک برود و اورا ببیند و بیاید اوصافش را به او بگوید. آن مرد چنان کرد، و افشین وی‌را بعنوان مأمور حامل آب به اطاقی برد که بابک درآن زندانی بود. خلیفه وقتی اوصاف بابک را ازاین محرم شنید، برای اینکه بابک را ببیند و بداند این مرد چه عظمتی است که ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگی‌ناپذیرش پایه‌های دولتِ اسلامی را به لرزه افکنده است، نیم‌شبان برخاسته رخت ساده برتن کرد و وارد خانه‌ی افشین شده بطور ناشناس وارد اطاق بابک شد و بدون آنکه حرفی بزند یا خودش را معرفی کند، دقایقی دربرابر بابک برزمین نشست و چراغ دربرابر چهره‌اش گرفته به او نگریست؛

 

بامداد روز دیگر خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ویرا ببینند. بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که ویرا سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند

 

 

ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابک گفت: خواهید دید. چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود

 

به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد. پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند. پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد

 

 

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) چنین بوده است

 

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت 

 

من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد 

 

من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند 

 

مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند

 

 اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند

 

مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد 

 

 و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :

 

" پاینده ایران "

 

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است 

 

اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد

 

 

برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند. طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند

 

بدین ترتیب کار بابک پس از ٢٢ سال پیروزی پی‌درپی و وارد آوردن شش شکست بزرگ بر شش‌تا از بهترین فرماندهان ارتش عباسی، و پس از امیدهای فراوانی که روستائیان ایران به او بسته بودند، با توطئه‌ی نماینده‌ی عیسا مسیح و یک شاهزاده خائن ایرانی به پایان رسید . تاریخ بداند که مدعیان تولیت دین در هردین و مذهبی دشمن توده‌های تحت ستم و همدست زورمندانند، و این امر منحصر به متولیان یک دین خاص نیست، بلکه کشیشان مسیحی نیز با همه‌ی مدعاهائی که ارائه میکنند...

 

پيام هاي ديگران ()

هجوم تازیان به ایران و نحوه ی برخورد ایرانیان (حتما بخوانید) سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩

-در زمان جمشید ایران به اوج شکوفایی خود رسید ، قابل توجه که طبق اسناد کتبی محدود به جای مانده ،

وی به همه دنیای متمدن یعنی ایران ، یونان ، چین و روم حکومت میکرده .

مرگ جمشید برای نزدیک ۳۰ سال مرگ و نا امیدی ایرانیان بود

ایرانیان عاشق جمشید بودند .

او را زوال ناپذیر میدانستند ، تمام خوشی ایرانیان زایل شد .

قحطی و بلا بر سرشان باریدن گرفت ، بطوریکه همه آرزوی مرگ یا رهایی میکردند .

اما رهایی با درفش کاویان از رسید .

تا زمان تیمور مغول نامش افسانه شده بود ، تا اینکه بطور اتفاقی سربازان تیمور به کتابخانه ای گلین

(هیروگلیف) در عمق چند متری زمین دست یافتند و با رمز گشایی متون نام جمشید زنده شد .

این کتابخانه ، اسنادی بود که جمشید برای آیندگان به یادگار گذاشته بود .

منبع:پرشینز.بلاگفا

قابل توجه اینکه تیمور معلوم نیست با این لوح ها چه کرد ، زیرا با وجود اینکه در کتاب خاطراتش از

کشف الواح باستانی جمشید با افتخار یاد میکند ، مشخص نمیکند چه بلایی بر سر این اسناد آورده!!

این هم از ویژگیهای مشترک مغول و تازیان است(ویرانسازی کتابخانه و نابودسازی کتاب)

به هر حال ضحاک تا زمان ظهور کاوه آهنگر از استهپان و فریدون پیشدادی بر ایران حکومت میکند .

با قیام کاوه (اولین انقلاب تاریخ) و پیروزی این انقلاب تازیان به سزای خویش میرسند.

فریدون که از نسل جمشید بود بر تخت شاهنشاهی ایران نشست.

حتما میدانید که فریدون سه پسر داشت به نامهای ایرج (مادرش ایرانی) ، تور(مادرش ترک) و

سلم(مادرش رومی) .

که ایرج شاه ایران شد .

ایرج به دست برادان حسودش کشته شد .

ایرانیان به احترام وی نامش را بر ایرانزمین(ایران فعلی ، آذربایجان ، ارمنستان ، هند و...) نهادند و

مردمان این سرزمین ایرج ویجی یا ایرانویجی و در طی ۳۰۰۰ سال گذشته آریایی نامیده میشوند .

در واقع نژاد این مردمان به نام وی نهاده شد و وی پدر آریاها(آریاهای آسیایی : ایرانزمینیها و اروپایی :

ژرمنها ، فرانکها و...) خوانده میشود(مکان دفن وی در شمال ایران است و امروزه به ... تبدیل شده )

******************************************************************

۲.تا پایان کار ساسانیان اوضاع به همین منوال بود .

تازیان در زمان شاپور بزرگ(پدر خسرو انوشه روان) هجوم کردند که وی آنها را طوری کوبید که تازیان

وی را ذولاکتاف خواندند (چون دستهای متجاوزین را قطع میکرد).


تا با هجوم تازیان به دستور عمر و ابوبکر به ایران ، آن تمدن باشکوه بطور کل ویران شد .

درفش کاویان که هزاران سال نماد وقار و عظمت و آزادی خواهی ایرانیان بود توسط عمر درآتش افکنده

شد ، تا صدای مرگ در ایران شنیده شود .

بیشک مرگ درفش کاویان مصادف بود با مرگ روحی ایرانیان


بد نیست بدانید درفش کاویان تنها درفش تاریخ است که توسط مردم و نه حکرمت برپا شده است.

تمام دیگر پرچمها ساخته حکومت هاست.

شاید برایتان جالب باشد بدانید در تمام جنگهای ایران و روم اولین هدف رومیها تسخیر درفش کاویان بود .

که در طول نزدیک ۱۰۰۰ سال تصادم این دو تمدن هرگز نتوانستند آنرا به دست آوردند.

زیرا درفش کاویان نماد اراده ی ایرانیان بود و اگر آن شکسته میشد ُ اراده ی ایرانیان مضمحل میشد چنانکه

در نهاوند برای اولین بار چنین شد.

این قصه پر غصه را هزار بار خوانده ایم که چه کردند با ایرانیان .

در زیر چند سند جالب برایتان قرار میدهم که خواندنش خالی از لطف نیست >>

عمر به سعد وقاص :

 "در اثر پیروزی های بدست آمده در عراق و ضعف ایران یعنی دشمن نیرومند اعراب ،

کار اسلام بالا گرفته است .

اگر ایرانیان بدون دست زدن به هرگونه اقدامی در جهت لشکرکشی و باز پس گرفتن سرزمین

از دست رفته ی خویش آسوده خاطر در مدائن نشسته اند ، امریست که به خود آنان مربوط می شود .

ولی برای ما مسلمانان شایسته نیست که وقت گران بهای خویش را بیهوده تلف کنند و خود را به تنبلی و

تن آسایی عادت دهند . آنها باید پیوسته در حال تلاش و جنگ و جدال باشند و مایه ی اعتلای نام اسلام

شوند . پس بهتر است که به سوی عراق باز گردی و کار ایرانیان و یزدگرد پادشاهشان را در

مدائن یکسره سازی . "

 

علی(ع) خطاب به عمر :

 "به همان ترتیب که بر ایرانیان تاختی ، آنان نیز برای نجات اسلام از فساد تازیان ، با شمشیرهای آخته

هجوم خواهند آورد و همچون شیران شرزه ، دشمنان اسلام را از دم تیغ بی دریغ خود خواهند گذرانید ،

و کسی از دشمنان خدا و اسلام نخواهد توانست از چنگ ایرانیان برهد . "

 

از کارهای خلیفه ی مسلمین برای منکوب کردن ایرانیان :

  1. عمر دستورداد ریسمانی به طول 112 سانتی متر آماده کنند و هر مرد ایرانی را که قدش از

آن ریسمان بلندتر بود ، گردن بزنند .(پس از آنکه هزاران هزار ایرانی به خاک افتادند با مرگ عمر

برای مدتی این شیوه متوقف شد)

  1. آتش زدن کتاب ها و کتاب خانه ها .

 عمر  : " اگر مندرجات کتاب‌هایی که یاد کردی موافق قرآن است ، با وجود قرآن از آن

بی‌نیازیم و اگر مخالف قرآن است بدان حاجتی نداریم. همه را تلف کن . "

  1. کشتن نجبا ، بزرگان و دانشمندان .
  1. اسیر کردن زنان و بچه ها ، بردن آنان به عربستان و فروختن آنان به صورت برده .
  1. از بین بردن فرهنگ و تمدن ایران .
  1. ممنوع ساختن نوشتن و خواندن به زبان ایرانی وهزاران جنایت دیگر.

پایان شاهنشاه ایران :

در شهر ها و ساتراپی ها کار ایرانیان را خائنین یکسره کردند ، یزدگرد در آخرین گام به مرو آمد تا آنجا

کمکی بگیرد ، در آنجا ماهوی مرزبان و امیر بادغیس به او خیانت کردند و خواستند که او را دستگیر کنند .

در حالی که سرداران و وزیران ایران با انواع نامردی ها و خیانت ها از پای در آمده بودند ، جوان 24 ساله

ای که صاحب تاج ساسان و وارث انوشیروان بود ، تنها و بی کس از گوشه ای به گوشه ی دیگر می رفت ،

نمی دانست بسیاری از فرمانداران با دادن وعده خود را فروخته اند .

تنها و سرگشته برای خفتن به آسیایی رسید . آسیابان او را نمی شناخت . به طمع بردن جواهرات و

جامه های زیبای جوانک ، او را کشت ، پیکرش را را به رود مرغاب انداختند .

آب او را میبرد تا به جدولی که زریگ نام داشت ، به شاخه ی درختی گیر کرد . اسقف مسیحیان این شهر

پیکر او را از آب گرفت و در طیلسانی مشک آلود پیچیده در باغی در مرو به خاک سپرد . 

 

سر انجام عمر :

 پیروز ابو لولو از مردم کاشان پس از ستم های بسیاری که به او رفت به عنوان برده به مدینه آورده شد .

از بازار که رد می شد دختران و زنان ایرانی را می دید که به عنوان برده ی اعراب فروخته می شوند .

گریه ی دختران و برخورد حقارت آمیز اعراب دل او را به درد آورد .

در اسیران می نگریست ، کودکان خردسال را که در بین اسرا بودند دست بر سرهاشان میکشید ،

می گریست و می گفت : "عمر جگرم بخورد ."

"سوگند به اهورا مزدا که مسبب آنرا جزا خواهم داد . "

ساعتی بعد خبری در همه ی مدینه پیچید :

 عمر کشته شد .

هنگام فرار ، علی او را دید و لبخندی به او زد . از آن طرف کوچه که قرار گرفته به طرف دیگر رفت. 

کسانی که تعقیبش می کردند به علی رسیدند .

آیا آن برده ی کاشانی را دیدی ؟

از هنگامی که این جا ایستا ده ام نه !

بدین ترتیب عمر که بزرگترین دشمن نژاد ایرانی و دژخیم اول بود از پای در آمد .

موجی از شادی در ایران پیچید . ایرانیان این روز را جشن گرفتند و برای تحقیر اعراب آنرا روز عمرکشان

(منظورشان عرب کشان) نام نهادند ، هنوز هم این روز در تقاطی از ایران جشن به پا می دارند .

بدین رتیب ایرانیان کینه ی ضربتی را که از اعراب و در راس آن ها عمر ، در قادسیه ، جلولا ،

نهاوند و... دیده بودند را در مدینه از آنان ستاندند .

پیروز کاشانی عزم باز گشت به کاشان کرد .

در نزدیکی کاشان یک خائن مخفیگاه او را آشکار می سازد .

دژخیمان بی شمار اعراب او را محاصره می کنند .

هیچ کس را توان کمک به او نیست .

از مخفی گاه بیرون میزند .

شمشیر در دست می گیرد .

" سپاس اهورامزدا را که به مردی از کاشان این پیروزی را داد که دشمن او و دشمن ایرانی و دشمن

انسانیت را از پای در آورد. تا زمین و آسمان اهورایی برپاست او را پیروز خواهند خواند!"

به دژخیمان صف بسته هجوم می برد.

دقایقی بعد سر بریده اش در دستان پست اعراب قرار می گیرد .

سرش بر نیزه قرار می گیرد و تن بی سرش بر روی زمین کشیده میشود. تا عبرتی شود که ایرا نی

بر نخیزد .

مردم آنچه از پیکر پاره پاره بدست می آورند در کاشان به خاک می سپارند .

امروز آرامگاهش میزبان آزادگان و میهن پرستان است .

 

پس از عمر :

قسمتی از نامه معاویه به زیاد ( ا بتدا از یاران علی و به ظاهر هواخواه ایرا نیان و حکمران فارس

اشغال شده توسط اعراب ) :

 " قوم ایرانی که به نام موالی در میان ملت اسلام به سر می برند ، جز با سیاست عمر بن خطاب اداره

شدنی نیستند .

این ملت را باید اسیر کرد ، باید ذلیل کرد .

این ملت را به همان روشی که عمر می کوبید ، باید طوری کوبید که هرگز نتوا ند سر بلند کند .

گوش کن !

برنامه ی تو در برابر ایرانیان چنین باید باشد :

 1 . تازیان حق دارند با ایرانیان ازدواج کنند ، ولی ایرانیان از این حق محرومند ، زیرا عرب باید از

خانواده های ایرانی میراث ببرد ، ولی ایرانیان چنین حقی ندارند .

2 . از جیره ی آنان که حق عمومی ملت است ، تا می توانی کسر کن .

3 . در تقسیم خوار و بار و ارزاق ، تا می توانی از سهم آنان ببر و فقط نان بخور و نمیری به آن ها بده .

4 . در جبهه ی جنگ ، صف مقدم و سپر حمله ی نخست دشمنان را از ایرانیان گذار تا طعمه ی حمله های

تازه نفس دشمن قرار گیرند .

5 . در جنگ ها کارهای سخت بدنی ، صاف کردن راه ها ، کندن موانع و هر کار دشوار و طاقت فرسا را

به آنان واگذار .

6 . ایرانی هر قدر هم که صالح و پرهیزکار و دانا باشد ، حق امامت جمعه را بر مسلمانان در نماز ندارد .

7 . ایرانی هر چند پاک و شریف و فداکار و مومن به اسلام باشد ، نباید بر عرب برتری داشته باشد .

8 . ایرانی نباید در صف اول نمازگزاران قرار گیرد .

9 . ایرانی را به هیچ وجه برای فرمانروایی و پاسداری مرزها نفرست .

10 . هیچ ایرانی حق حکومت بر شهرها را ندارد .

11 . ایرانی هر چند فقیه و عالم باشد ، حق داوری و قضاوت را ندارد .

برادر ! به جانم سوگند ، اگر عمر و اوبکر کرسی خلافت را در نمی ربودند ، امروز ما و ملت اسلام در چنگ

هاشمیان و ایرانیان خوار و زبو ن بودیم . اکنون خلافت در چنگ ماست و بر توسن آرزو سواریم ، ولی

باید بدانیم که نژاد ایرانی دشمن حکومت و قدرت امویان است .

اگر امید داشتم که آنچه می گفتم اجرا می شد ، مقرر می داشتم که نژاد ایرانی در قوانین اسلام با تازیان

برابر نباشد. مثلا اگر یک ایرانی یک تازی را می کشت او را شدیدا محکوم می ساختم ، ولی چنانکه

یک عرب یک ایرانی را می کشت ، قاتل او را معاف می کردم و دیه ی او را نصف می نمودم .

ولی جهد کن تا ایرانیان را ذلیل کنی ،

به ایرانیان توهین کنی ،

آنان را از دستگاه ادارات دور کنی ،

و در رتق و فتق امور از آنان کمک نخواهی و به خواست های آنان بی اعتنا باشی . "

 

با همه ی این ها چند سال پس از معاویه ، خلیفه ی اموی مسلمین می گوید :

 "در شگفتم از ایرانیان ، هزاران سال حکومت کردند و ساعتی به ما محتاج نبودند ،

ما صد سال حکومت کردیم و لحظه ای از آنان بی نیاز نگشتیم."


درباره چگونگی مسلمان شدن ایرانیان سخنهای بسیاری گفته شده است که همه با هم مغایر هستند. برای آگاهی درباره چگونگی تشکیل امپراتوری اسلامی در آسیا کافی است که کتب مشهور صدر اسلام ( بلاذری - ابن خلدون - ابن حزم - مسعودی - طبری - شویس عدوی - ابن هشام ) را بررسی کرد.

در واپسین سالهای شاهنشاهی ساسانی اوضاع کشور آشفته گردید. به طوری که بعد از پادشاهی انوشیروان دادگر، هرمزد بر تخت نشست و بعد از او خسرو پرویز که این دوره ها به نام دوره های شکوه و جلال ایرانیان نام گرفته است . ولی بعد از آنها در مدت کمتر از 6 سال در حدود 6 پادشاه بر تخت نشستند و اوضاع کشور رو به هرج و مرج می رفت. در سال 12 هجری یزدگرد سوم در یک کودتا نظامی توسط افسری به نام رستم فرخزاد بر تخت نشست تا شاید ایران به نظم گذشته خود بازگردد . ولی یزدگرد جوانی میهن پرست ولی بی تجربه بود که برای پادشاهی لیاقت کافی نداشت . سلطنت او هیچ تاثیری در مرتب کردن اوضاع اجتماعی آن زمان نداشت و ایران به مرز فروپاشی و یا شاید بتوان گفت دور جدیدی از شاهنشاهی که افسران پارتی برای آن مبارزه میکردند قرار داشت . زیرا افسران پارتی در داخل با ارتش یزدگرد مقابله میکردند تا در یک کودتای نظامی به سلسله ساسانیان خاتمه دهند و سلسله جدیدی از پارتیان را روی کار بیاورند .

با این تواصیف در سال 11 هجری ابوبکر در مدینه به جای پیامبر نشست و جنگهای خونین را آغاز کرد که با نام "رده" معروف گردید . او همه قبایل مدینه را متحد کرد و با نام الله همه را در زیر یک پرچم در آورد . خیزشی بزرگی در عربستان آغاز شده بود تا مرزهای عراق و ایران را از آن خود کنند . زیرا عربستان از صحراهای سوزان و گرم و غیر قابل زندگی تشکیل میشد و آنان در آرزوی دست یافتن به مکانهایی سرسبز و آب و علف دار بودند . همانطور که در قرآن بهشت آنان مکانهایی است که آب روان و دشتهای سرسبز و زنان زیبا روی و شهد گوارا نامیده شده و آنان را به این مکان وعده داده است . ولی ایرانیان که در ایران از تمام این موارد برخوردار بودند آنان را تمسخر میکردند و اهمیتی به آنان نمی دادند.

در سال 12 هجری "مثی ابن حارثه " به فکر افتاد تا حمایت مدینه را جلب کند و و با ابوبکر مذاکره نماید . او اوضاع آشفته ایران را تشریح کرد و از او خواست تا نیرو در اختیارش گذارد تا به جنوب فرات حمله کند و به نام گسترش اسلام غنایم بسیاری را کسب نماید . به گفته طبری : عربهای از شوکت و قدرت ایرانیان خبر داشتند و میدانستند که آنان ملتهایی هستند که جهان را به زیر سلطه خود در آورده اند . به همین جهت در فکر حمله به ایران نبودند و تنها قصد تصرف شهرهایی از عراق منجمله حیره را کردند . در سال 12 هجری "خالدبن ولید" رهسپار حیره شد و از تمام قبایل درخواست کمک نمود . او در این جنگهای رشادتهایی از خود نشان داد که نام وی را سیف الله گذاشتند ( شمشیر الله ) . به گفته طبری : در میان راه به حیره دهستان های بساری برای ایجاد رعب و و حشت به آتش کشیده شد و آنان را ویران نمودند . بعد از ورود به حیره مردم شهر توان مبارزه را در خود ندیدند و قراردادی فی مابین آنان منعقد شد تا سالیانه 190 هزار درهم به مدینه باج پرداخت کنند. خالد ابن ولید پس از پیروزی "حیره" و فتح آن شهر به فکر تصرف "مناطق آرامی نشین" عراق افتاد . مردمان آنجا مسیحیان ایرانی بودند که با آرامش زندگی میکردند . وی لشگر بزرگی را روانه آنجا نمود . افسر ارشد شهر برای آنکه حاضر به تسلیم نگردید و حاضر به فرار هم نشده بود تصمیم به زنجیر کردن خود و سربازانش کرد . که این نبرد بعد ها به " ذات السلاسل " مشهور گردید .

"طبری" مینوسد خالد پس از کشتن سربازان دربند که در حدود 700 نفر بودند - زنجیر آنان را به عنوان غنیمت برداشت و افسر مافوق را گردن زد . وزن زنجیرها "هزار رطل" گزارش شد که در حدود 450 کیلوگرم بوده است . این جنگ در شهر کاظمه در شمال کویت واقع بود که در آن زمان زیر مجموعه امپراتوری ایران بوده است . این نخسین بار در تاریخ بشریت بود که زنان و مردان ایرانی توسط عربها قتل عام می شدند.

در سال 13 هجری ابوبکر فوت میکند و مشاورش عمرابن خطاب که دومین مشاور پیامبر بود با وصیت ابوبکر و آرای مردم خلیفه مسلمانان می گردد . جنایاتی که عمر در تاریخ ثبت نمود برای بشریت تعجب انگیز بود . عمر در سال 13 هجری در ماه رمضان راهی فرات جنوبی شد .ولی بخت یار او نبود زیرا سپهسالار ایران به نام بهمن جازویه لشگری بزرگ برای مقابله با وی آماده ساخت . در این نبرد بیش از 4000 عرب کشته شد و فرماندهان و سربازان عربها به بیابانهای گریختند . در همین حین ایران مشغول درگیری های داخلی بود زیرا افسری به نام فیروزان با هواداران خود مشغول نبرد با رستم فرخزاد بود . بهمن جازویه با کمک مهران به یاری رستم شتافتند تا از کودتای داخلی فیروزان که از پارتیان بود خودداری کنند . طبری ذکر میکند : پارتیان بر ضد رستم و پارسی ها بر ضد فیرزوان نبرد میکردند.

عمر با "جریر ابن عبدالله" قراردادی منعقد ساخت تا هر چه زمین در جنوب عراق است و وی بتواند آنان را به نفع اسلام فتح کند یک چهارمش به تملک خود او و افراد قبیله اش در خواهد آمد و بقیه آن به مدینه تعلق دارد . این وعده عمر قبایلی مانند ( اشعر - همدان - نخع - کنده سکون - جز اینها ) را ترغیب کرد تا به لشگر اعراب در جنوب عراق بپوندند و یکی شوند . در نتیجه در سال 15 هجری لشگری عظیم وارد جنوب عراق شد و در نتیجه آبادیها ویران شد و زمینهای کشاورزی با خاک یکسان.

رستم در حدود چهار ماه در منطقه بلاش آباد در پادگان آن شهر که بعدها سابط نام گرفت اردو زد تا مبادا لشگر عربها نزدیک پایتخت ایران در تیسفون گردند . رستم از اوضاع ایران به خوبی آگاه بود زیرا خودش شاه را به سلطنت رسانده بود تا کشور به مرز فروپاشی نیافتد و خوب میدانست که درگیری های داخلی و کودتاهای چند تن از افسران پارتی و اوضاع کشور مانع از یکپارچگی ارتش ایران میشود .

از طرف دیگر او با مردمانی وحشی طرف مقابله بود که برای سه هدف آمده بودند یا ایرانیان را مسلمان کنند. یا در راه خدا کشته شوند و یا کافران را بکشند. یا ایران را فتح کنند و از مردم خراج بگیرند. رستم میدانست که سپاه ایران دقیقا عکس عربها هستند و آنان برای زنده مانده میجنگند نه برای کشته شدن در راه خدا. بنابراین مذاکره با یزدگرد نمود تا شاهنشاه ایران را در خطر عربها قرار دهد. ولی یزدگرد که در فکر شکوه و جلال گذشته ایران بود و از اوضاع خراب ایران اطلاعی نداشت و از طرفی روحیه ملی و وطن پرستانه اش اجازه این را به او نمیداد که با عربهای وحشی از در مذاکره در آید فرمان حمله را صادر نمود. او میدانست که عربها ملتی بدبخت و گرسنه هستند و ایران چندین بار به آنان کمک نموده و آنان را از قحطی بیرون آورده است و همیشه از آنان در برابر کشورهای متجاوز محافظت نموده . لیکن هرگز تصور نمی کرد روزی آنان قصد تجاوز به امپراتوری ایران را داشته باشند . بنابراین رستم را وادار به جنگ نمود . ولی باز رستم چندین تن از فرماندهان عرب را دعوت به ایران کرد تا گفتگو کنند . ولی هیچ نتیجه ای در بر نداشت.

بلاذری مینویسد : که " بص بهری " هزار درهم پول و یک طیلسان به خالد داد و تعهد کرد در تمام امور با لشگر عرب باشد و ضد ایران وارد جنگ شود و افرادش به عنوان جاسوسان مدینه وارد ایران شوند . سپس ابوبکر نامه ای به وی داد و وعده کارگزاری خلیفه مسلمانان را به او داد.

رستم فرخزاد در محرم سال 16 هجری با سپاهی 60 هزار نفری از فرات عبور کرد و در کنار شعبه ای از فرات اردو زد .

به گفته طبری رستم مذاکره با فرماندهان عرب کرد ولی آنان تنها سه راه را برای او گذاشتند : یا مسلمان شوند - یا بجنگند و کشته شوند - یا حاضر به دادن خراج گردند .

طبری اذعان دارد که بعد از این پیشنهادات رستم با فرماندهان ارتش و شاهنشاه گفتگو نمود . ولی هیچ کدام حاضر به باج دادن به عربها نشدند . "طبری" رستم را پس از این گفتگو همیشه برای ایران در حال گریه مینامد . گفتنی است در پایان مذاکرات فرماندهان عرب با رستم آنان این آیه را برای رستم خواندند ((( کافران باید با فروتنی و به طیب خاطر باجگذار مسلمانان شوند - سوره توبه - آیه 29 )))

رستم از این سخن توهین امیز آنان به خشم آمد و آماده نبردی سخت شد. او میدانست که این نبرد آخرین جنگ او خواهد بود و ایران به دست این وحشیان فتح خواهد شد . رستم از رود حیره عبور کرد و دربرابر لشگر اعراب صف آرایی نمود . در این هنگام به گفته بلاذری طوفانی سخت و گرد و غبار بزرگی در بیابانهای شمالی به راه افتاد که طوفان در جهت چشم لشگر ایرانیان بود و موافق جهت لشگر عرب . رستم پس از دیدن این منظره گفت : بنگرید که امروز روز جنگ است و باد هم به کمک عربان آمده است و از روبرو بر ما می وزد . فریادهای لشگر عرب از دور به گوش میرسده است که سپاه را تشویق نموده تا اگر پیروز شوید زمینها - ثروتها - پسران و دختران مجوسان( ایرانی) از آن شما خواهد شد و اگر شکست بخورید بهشت و پاداش اخروی در انتظار شما خواهد بود . به گفته طبری در نبرد قادسیه 33 قبیله عرب با لشگر سعد ابی وقاص همراهی نمودند. عرب چیزی برای از دست دادن نداشت . او آمده بود تا یا به سرزمینهای پر نعمت ایران دست پیدا کند و یا در راه خدا کشته شود . جنگ آغاز شد و روز نخست ایرانیان 500 تن از عربها را کشتند . بیشترین کشته شدگان از قبیله بنی سعد بود . روز دوم ایرانیان بر عربها چیره شدند و بیش از 2000 تن از آنان کشته شدند . در این نبرد 4 تن از سرداران بزرگ ایران به نامهای پیروزان - بندوان - بهمن جازویه - بزرگمهر همدانی کشته شدند . روز سوم نیز همین گونه بود و عربها دست به شگردی نطامی زدند و چشم فیلهای سپاه را کور کردند و آنان به حالت رمیده شدند و تعداد کثیری از ایرانیان در زیر دست و پای فیلان کشته شدند . روز چهارم نبرد تا پاسی از شب ادامه داشت پس از فرارسیدن شب ایرانیان به اردوگاه های خویش بازگشتند و سلاحها را بر زمین نهادند و استراحت کردند .چند ساعت پس از این استراحت شبیخون بزرگی از لشگر عرب به سوی ایرانیان وارد شد و نبرد خونینی در شب هنگام شروع گشت و عده کثیری از ایرانیان و عربها کشته شدند . در همین شب به گفته طبری رستم توسط یک عرب سر بریده شد و شالوده ارتش ایران با کشته شدن رستم فرخزاد از هم پاشیده شد و به ترتیب فرماندهان به قتل رسیدند.

غارت 1200 سال تمدن شاهنشاهی و فتح اولین کاخ سفید جهان ملقب به کاخ تیسفون مدائن با کشته شدن رستم سپاه ایران به حالت متزلزل در آمد و خود شاهنشاه یزدگرد در راس ارتش قرار گرفت و آماده مقابله با مسلمانان در برابر هجوم آنان به پایتخت گشت .

به گفته طبری جنوب عراق بعد از فتح مسلمانان ویران و روستاها و شهرهای آنجا دچار قحطی شد و در سال 17 هجری بخش زیادی از مردم آنجا از گرسنگی تلف شدند . وبا و بیماریهای مرگبار روانه آنجا شد حدود 9 ماه از رخداد قادسیه سعد ابی وقاص چندین لشگر روانه ماورای فرات کرد . در این هنگام یزدگرد در منطقه بابل عراق بر کرانه فرات مستقر شده بود تا سد راه لشگر مسلمانان از ورود به پایتخت ایران شود .

مهران - هرمزان - نخویرگان که از سرداران ایران بودن وی را یاری دادند فیروزان حدود 9 ماه پس از قادسیه از سعد ابی وقاص شکست خورد و لشگرش کشته شدند و بابل به تصرف سعد در آمد . این فتح مسلمانان را نزدیک به تیسفون کرد و خطر حمله جدی شد . "هرمزان" برای جمع آوری لشگری از مردم راهی اهواز گشت . "فیروزان" به همین قصد راهی نهاوند شد . "شهریار درکوتی" به نزدیکی تیسفون رفت و در انجا مستقر شد . "نخویرگان" در غرب تیسفون در ناحیه شرقی بابل مستقر شد . "فرخان و پیهومان" هر کدام در نواحی از جنوب غرب تیسفون مستقر شدند .

ولی باز این لشگر آرایی ها ایرانی ها در برابر عربهای جنگجو و قبایل متعدد عربستان ناچیز بود و از طرفی دیگر کشور در مرحله بحران قرار داشت . به گفته طبری شمار لشگر عرب بیش از 100 هزار مرد جنگجو بوده است . لشگر ایران بعد از مقاومت هایی شکسته شد و عربان تیسفون را محاصره کردند . در نتیجه یزدگرد از ناحیه غرب پایتخت به شرق تیسفون منتقل شد .

شهر تیسفون یکی از آبادترین - پررونق ترین - زیباترین و متمدن ترین شهرهای خاورمیانه بود . ثروتهای 1200 سال شاهنشاهی ایران در آنجا اندوخته شده بود . مجسمه های طلای پادشاهان گذشته - مجمسه طلای حیوانان - تاج های شاهنشاهی نوشیروان و خسروپرویز - جامهای زرین چندین هزار ساله و . . . از طرف دیگر خبر این منابع ایران به گوش مردمان عربستان رسید و به گفته تاریخ نویسان عرب بیش از نیم میلیون نفر برای بدست آوردن این جواهرات و طلاها روانه تیسفون شدند . مدافعان ایرانی بیش از دو ماه مقاومت نمودند . در همین حین هیئتی از ایران جهت صلح و پیشنهاد دادن جنوب عراق راهی لشگر عربان شد . ولی مسلمانان آن را رد کردند و محاصره شهر را ادامه دادند . در نتیجه مردمان از گرسنگی گربگان و سگان شهر را خوردند و به تدریج از روی ناچاری شهر را تخلیه کردند تیسفون غربی در سال 19 سقوط کرد . چند ماه بعد کل پایتخت به تصرف عربها در آمد .

طبری مینویسد : مسلمانان مهاجم در شهر به کافورهای بسیاری برخوردند و به خیال آنکه آنها نمک هستند کافورها را در غدا ریخته ولی بعد از طعم تلخ کافور متوجه شدند که نمک نیست . آنان کافورهای بسیاری را به یک تاجر دادند و از او در قبال آنهمه کافور یک پیراهن گرفتند .

طبری ذکر میکند : عده زیادی از مسلمانان وقتی جامهای طلا را در کاخ دیدند رنگ سفید نقره را به رنگ زرد طلا ترجیح دادن و فریاد میزدند - چه کسی حاضر است که جامهای زرد را با جامهای سفید عوض نماید. بلاذری درباره فتح شهر ابله مینویسد : جنگجویان مسلمان در شهر با کلوچه های ایرانی برخوردند که به آنان گفته شده بود این کلوچه های باعث فربه شدن انسان میشود . سپس آنان تعدادی از این کلوچه ها را خوردند و به بازوان خود نگریستند و پرسیدند پس چرا هیچ تفاوتی حاصل نشد؟

طبری گنجینه ایران در تیسفون را بالغ بر 865 میلیون درهم تخمین زده است که در تاریخ بشریت یکی از بی سابقه ترین اموال حکومتی بوده است . وی میگوید - بعد از آنکه خمس این مبلغ برای خلیفه جدا شد - بقیه جواهرات و گنجینه پادشاهان گذشته ایران بین 60 هزار جنگجوی مسلمان تقسیم شد و به هر کدام از آنان 12 هزار درهم رسید .

یکی دیگر از فجایع پاره شده فرش بهارستان بود. این فرش که در 900 متر مربع ( 60 ذرع در 60 ذرع ) از ابریشم و زمرد و جواهرات بافته شده بود نمونه ای از هنر و عظمت ایران بود و شاهان را در شکارگاه و بزمهای سالانه و باغهای وسیع نشان میداد . مسلمانان فرش بهارستان را روانه مدینه نمودند تا خلیفه از آن بهره برد . عمر با دیدن این هنر شگفت تاریخی بر آن شد تا آنرا به عنوان فتوحات اسلام نگه دارد و نشان از بزرگی اسلام و مبارزات مردمان عرب قرار دهد . لیکن علی ابی ابیطالب ( امام علی ) با نگهداری این کالای پر ارزش مخالت نمود و گفت این کالای با ارزش باید بین همه بزرگان تقسیم شود تا همگان بهره بردند . بدین گونه فرش تکه تکه شد و هر تکه به بزرگی از شهر داده شد و خود علی قسمت خود را با قیمت 20 هزار درهم فروخت .

یکی دیگر از افتخارات تاریخ ایران درفش ملی کاویانی بود که از زمان اردشیر بابکان تا آن روز دست به دست چرخیده بود و هر پادشاهی به آن جواهری نصب مینموده و در تمام جنگها به عنوان پرچم ایران حمل میشده زیرا آنرا یادگار فتح کاوه آهنگر و درفش چرمی او علیه ضحاک میدانستد . مسعودی مینویسد : درفش از پوست پلنگ ساخته شده بود و نگینهای یاقوت و مروارید و جواهرات سلطنتی به آن آویزان بوده مسعودی قیمت درفش کاویانی را بالغ بر دو میلیون و دویست هزار درهم تخمین زده است مسعودی اذعان میکند که درفش اصلی در خزانه ملی نگهداری میشده و درفشی مشابه در جنگهای برده میشده است . به گفته وی عربها اورنگ سلطنتی خسرو پرویز و دیگر اشیایی که از طلا ساخته شده بودند مانند مجسمه سر پادشاهان گذشته را ذوب کردند و از آن شمش طلا گرفتند.

"سعد" که مرد زیرکی بود از دیدن آنهمه جلال و جبروت یکه خورد و تصمیم بر آن گرفت که در آنجا بماند و سپاهیان دیگری را روانه جنگ با ایرانیان کند تا خود از آنهمه بزرگی و عظمت و زنان زیبای روی ایرانی که به اسارت در آمده بودند بهره گیرد . که بعدها برادرش چندین بار به این کار او اعتراض نمود.

به گفته طبری لشگر اعراب 80 بار به شهر جلولا حمله کرد . زیرا نیروهای ایرانی به مقابله برخواسته بودند. اما فرمانده ایرانیان شخصی به نام خورزاد خورهرمزد ( پسر عموی رستم ) بود که تا آخرین دم جنگید . به دلیل طولانی شدن جنگ نیروهای اعراب چنیدن ماه در نزدیکی جلولا منتظر ماندند . در همین اثنا چند لشگر به شمار عربها اضافه شد . آنان شروع به آتش کشیدن مزارع و روستاهای اطراف کردند تا رعب و وحشت در دل مردمان شهر جلولا ایجاد شود .

به گفته طبری مهران جان سالم بدر برد ولی در جنگ دیگری کشته شد . ولی فیروز از دیگر مبارزان ایرانی خود را به شادفیروز رساند تا لشگری برای مبارزه مهیا کند . جلولا به رسم دیرینه عرب تاراج شد و غنائم بسیاری بدست آمد . به طوری که به هر مسلمان 9000 درهم رسید .( طبری ) خمس گاوها و گوسفندان شهر که به مدینه فرستاده شد بالغ بر 6 میلیون درهم شد .

ایران به دلیل آنکه 8 قرن در مقام امپراتوری منطقه قرار داشت و قبل از آن بزرگترین کشور آسیا به حساب می آمده دارای ثروتهای بیکرانی بود که به دست اعراب افتاد . پس از سقوط پایتخت یزدگرد پادگان شادفیروز را بدست "خسروشنوم" سپرد و خود با سپاهی راهی ری شد تا لشگری از مناطق اطراف جمع آوری کند و بازگردد.

خوزستان از سال 17 زیر یورش اعراب قرار گرفت . مهمترین قبیله تارجگر عرب "بنی تمیم" نام داشت . "هرمزان" از خاندان قدیمی خوزستان بودند . او لشگری را مهیا ساخت تا جلوی ارتش عرب را بگیرد . پس از رسیدن سپاه اعراب به "بازار خوزی ها" آنجا را تاراج نمودند و هرمزان در مناطق اطراف شکست خورد و حاضر به تسلیم شد . طبق قراردادی که منعقد شد مناطق "مهرگان کدک" و "هرمزاردشیر" در دست وی باقی ماند و او والی شهر شد و او یکی از باجگذاران مدینه شد . ولی قرارداد صلح چند ماهی دوام نیافت وهرمزان دست به شورش زد . دوباره لشگری عازم شهر شد برای بار دوم قرارداد منعقد شد . ولی باز هم دوام نیافت و هرمزان مجبور به عقب نشینی به شوشتر شد.

به گفته طبری بیش از 80 حمله به شوشتر برای نابودی هرمزان صورت گرفت .وی با هوادارانی که داشت به درون دژی قرار گرفت و مبارزه کرد . اعراب دژ را محاصره کردند ولی او حاضر به تسلیم نشد . در نهایت وی مجبور به درخواست امان نامه داد . او را بسته شده به مدینه بردند وی اولین سرداری بود که زنده تحویل خلیفه مسلمانان میشد . در نتیجه عمر به وی گفت که یا اسلام بیاورد و یا کشته شود . وی با پذیرفتن اسلام جان خود را حفظ کرد . عمر برای او خانه ای تهیه کرد و مقرری 2000 درهم در سال تعین کرد . بعدها که عمر ابن خطاب امیرالمومنین توسط ایرانیان ترور شد معلوم گشت هرمزان یکی از تهیه کنندگان این ترور بوده است هرمزان بعدها توسط عبیدالله پسر عمر کشته شد . از اموال شوشتر به هر سوار 3000 درهم رسید و هر پیاده 1000 درهم . (سال 21 هجری)

به گفته طبری در نبرد نهاوند به فرماندهی فیروزان سپهسالار دلیر ایران به قدری از ایرانیان کشته شد که زمین از خونها لغزنده شد و اسبان لیز خوردند و لاشه ها در شهر فراوان در سال 21 هجری . در سال 22 هجری به گفته طبری ری به دست نعیم ابن مقرن تاراج شد و ثروتهایی که از ری به دست مسلمانان افتاد دست کمی از فتح کاخ سفید تیسفون پایتخت امپراتوری ایران در بغداد نداشت . که پس از فتح ری مقرر شد این شهر 500 هزار درهم در سال به کوفه باج دهد . پس از ری نوبت به دماوند رسید و فرماندار شهر "مهست مغان مردانشاه" بود راهی جز تسلیم نداشت مقرر شد سالانه مبلغ 200 هزار درهم باج به کوفه پرداخت نماید.

در مدارک عربی از این شهر به نام "توج" یاد شده است و طبری از زبان یکی از کشتارگران مسلمان چنین می نویسد : تلاش برای تصرف شهر مدت زیادی به طول انجامید ولی سرانجام ایرانیان شکست یافتند و کشتار زیادی از آنان در شهر شد و تمامی اموال آنان تاراج گردید طوایف دیگری که در اطراف سواحل جنوی خلیج فارس بودند و دین شان مسیحی بود تسلیم شدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند . ولی فرمانده ارتش شهر که شخصی به نام " شهرک" بود حاضر به تسلیم نشد و در نتیجه در "ریشهر" اردو زد و آماده نبرد با مسلمانان عرب شد و در نبرد سختی که میان آنان روی داد وی کشته شد و اطرافیان اش به قتل رسیدند . بلاذری مینویسد : مبارزه به طول انجامید ولی در نهایت ایرانیان و شهرک کشته شدند و شهر به دست عربهای مسلمان فتح شد و غنایم زیادی را بدست آوردند . بعد از آن "فسا و داراب" بدست لشگر مسلمانان تصرف شد .

طبری در باره قصد حمله عربها به شهر "مک کران" ( واقع در سیستان و بلوچستان امروزی ) میگوید : عمر درباره این شهر از فرمانده لشگرش پرسید : این شهر چگونه است ؟ وی گفت - دشتی است کوهستانی - آبش گل آلود - میوه اش کهور - مردمانش قهرمان - خیرش ناچیز - شرش دراز و فراوانیش انداک . عمر گفت تا زمانی که مردم از من اطاعت میکنند لشگری به چنین جایی نخواهم فرستاد .

لیکن عمر "عمر بن خطاب" کفاف نداد و او به دست ایرانیان ترور شد و به هلاکت رسید . پس از وی عثمان به خلافت رسید و او 1.5 سال لشگر کشی به ایران را به تعویق انداخت. بلاذری تاریخ نگار مشهور عرب در باره مقاومت ایرانیان در برابر مسلمانان در سالهای 16 تا 23 هجری این چنین مینویسد:

"عتبه ابن غزوان " به شهر ابله حمله کرد و با مردمانش جنگید و شهر را با کشتار و قوه قهریه تصرف کرد . سپس به سوی فرات رفت ( شهرکی در نزدیکی کوفه ) که مقابلش فرمانده ایران بود به نام "مجاشع ابن مسعود سلمی " که به دستور شاهنشاه ایران والی آن شهر شده بود زیرا شاهنشاه ایران از خود مردمان همان شهر ها والی یا فرماندار انتخاب میکرد . "عتبه ابن غزوان" با وی با جنگ وارد شد و پس از جنگ خونین پیروز بیرون آمد و شهر با قوه قهریه گشوده شد.

سپس به "مذار" در بین کوفه و بصره لشگر کشید . مرزبان آنجا که ایرانی بود با مردمان شهر مقاومت نمودند و جنگیدند ولی الله آنان را شکست داد و تمام کسانی را که با وی بودند بوسیله "عتبه" فرمانده مسلمانان گردن زده شدند . سپس "عتبه" فرمانده عرب به سوی "دشت میشان" لشگر کشید . مردم آن شهر برای مبارزه آماده شدند و در صدد حمله آمدند . عتبه تصمیم گرفت به آنان شبیخون بزند . زیرا که شبیخون سبب مرعوب شدن و کشتنشان می گردد . الله آنان را شکست داد و عتبه دهداران آن شهر را کشتار کرد و از آنجا راهی "ابرقباد" شد و الله آن شهر را برای وی گشود . بعد از آن عتبه با مردمان شهر فرات وارد نبرد شد . همسر عتبه در جنگ حضور داشت و فریاد میزد اگر پیروز نشوید شما را به خودمان راه نخواهیم داد. پس از نبرد با ایرانیان شهر فتح شد و غنایم جنگی نصیب لشگریان عرب شد در این جنگ تنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشت زیاد ( ابن سمیه ) بود که وی جوانی کاکلی بود و مامور صورت برداری از اموال مردمان شهر بود . وی روزی دو درهم حقوق دریافت میکرد. در آن زمان عتبه - "مغیره بن شعبه" جانشین وی در بصره بود .

پیمان صلح به زودی بین "دهکان میسان" و مسلمانان عرب نقض شد و ایرانیان مسیحی آنجا از در مبارزه برخواستند . مغیره بن شعبه به مسیحیان حمله ور شد و دهدار آنجا را به قتل رساند زمینهایشان را مصادره کرد و گزارش کشتار آن شهر را برای عمر فرستاد . عمر فرمان والی شهر را برای مغیره صادر کرد و او والی بصره شد و چندین سال در این مقام بود تا زمانی که موضوع زنای او با زن شوهر داری فاش شد. مغیره فرماندار بصره شد و بعد از آن به آبادی موسوم به "بازار اهواز" حمله برد و فرماندار انجا را ( دهکان بیرواز ) مجبور به صلح نمود . ولی صلح بعد از مدتی توسط ایرانیان نقض شد و جنگ شروع گشت . ابوموسا اشعری که بعد از او فرماندار بصره شده بود راه وی را ادامه داد و بازار اهواز و نهرتیری ( تیره رود ) را با جنگ شکست داد و آنجا را فتح نمود . در نتیجه روستا پس از روستا و رودی پس از رود گشوده شد و عجمان ( ایرانی ها ) از برابر آنان گریختند و مسلمانان زمینهایشان را گرفتند و از مجوسان ( زرتشتیان ) خراج گرفتند و یا به اسلام گرویدند و یا مبارزه کردند و کشته گردیدند.

شویس عدوی درباره غارت ایرانیان توسط سپاه اعراب روایت کرده است. مسلمانان به اهواز لشگر کشیدند و در آنجا مردمانی از " جتها " و " اساوره " حضور داشتند . با آنان با دشواری جنگیدن و نبرد سختی در گرفت . ولی آنان ( ایرانیان ) شکست خوردند و افراد زیادی را به اسارت گرفتیم و زنان و دخترانشان را بین خودمان تقسیم کردیم .

سپس ابوموسا به میان آذر ( مناذر ) لشگر کشید و با ایرانیان آنجا وارد نبرد شد . جنگ سختی درگرفت . "مهاجر ابن زیاد حارثی " برادر ربیع ان زیاد که روزه دار بود و بر آن بود تا خود را تسلیم الله کند مجبور به نوشیدن آب شد و وارد جنگ شد . سلاحی بر دست گرفت و آماده شهید شدن گشت . او در نبرد با ایرانیان کشته شد و مردمان آنجا سرش را بریدند و در سردرب کاخشان در شهر آویزان کردند . سپس ابوموسا - ربیع ابن زیاد را برای جنگ با شهر مناذر مامور کرد .

ربیع ابن زیاد با لشگرش وارد شهر شد و تمام سکنه ای که قادر به جنگ بودند که اکثرا مردان بودن را کشت و زنان و کودکان را به اسارت گرفت . در نتیجه "مناذر کوچک" و "مناذر بزرگ" دو شهر مهم عراق که زیر نظر پادشاه ایران بود و ایرانیان در آنجا سکنی گزیده بودند توسط مسلمانان فتح شد . سپس ابوموسا به شوش لشگر کشید و با مردمانش جنگ را آغاز کرد .

ایرانیان شوشی به نبرد پرداختند و ابوموسا آنقدر شهر را محاصره نمود تا قحطی در شهر آمد و غذا و آب سکنه به اتمام رسید . سپس ایرانیان درخواست امان کردند و از سر صلح وارد شدند . مرزبان شوش درخواست امان نامه برای 80 نفر از سکنه شهر داد که نام خودش در لیست نبود . ابوموسا آن 80 نفر را بخشید ولی گردن مرزبان شوش را از بدن جدا کرد و به جز آن 80 نفر کلیه مردان شهر را بکشت و اموال و زنان آنجا را به اسارت گرفت .

بعد از آن ابوموسا با مردم رامهرمز قرارداد باج سالیانه بست که مبلغ 900 هزار درهم به مسلمانان پرداخت کنند . بعد از اتمام زمان قراداد وی " ابومریم حنفی " را به جنگ با آنان روانه ساخت زیرا مردمان کفر ورزیده بودند . ایرانیان مقابله نمودند ولی درنهایت لشگر اعراب با قوه قهریه آن شهر را فتح کردند . بعد از آن شهر "سرک" مثل رامهرمز قرارداد باج سالیانه به مسلمانان را نقض کردند و از دادن باج سرباز زدند . پس " حارثه این بدر غدانی " مامور جنگ با مردمان شهر شد و با لشگری عظیم راهی شهر شد . ولی او نتوانست شهر را بگشاید . پس از "عبدالله ابن عامر" کمک خواست و او با لشگری راهی شد و شهر را با قتل مردمانش فتح نمودند .

سپس ابوموسا اشعری به شوشتر لشگر کشید . دشمن ( ایرانیان ) نیروی بسیاری در شوشتر آماده کرده بود تا درب ورودی شهر را ببندد و مبارزه کند . اشعری به عمر ابن خطاب خلیفه و امیرالمومنین آن زمان نامه داد و درخواست مدد کرد . سپس عمر ابن خطاب از "عمار ابن یاسر" کمک خواست . او "جریر ابن عبدالله بجلی" را مامور شوشتر کرد مردم شوشتر با سختی و مشقت بسیاری با آنان جنگیدند و کشته های بسیاری داده شد . ولی در نهایت مسلمانان وارد شوشتر شدند و چون سکنه ایرانی شهر - مسلمانان را در شهر دیدن برای آنکه زنان و فرزندانشان به دست مسلمانان نیافتد آنان را در چاه انداختند . در آخر شوشتر مجبور به صلح شد . ولی چندی نگذشت که سر عصیان برافراشت و مسلمانان دوباره به آنجا حمله ور شدند . جنگجویان ایرانی را کشتند و زنانشان را به اسارت برداشتند . سپس ابوموسا به جندی شاپور در خوزستان لشگر کشید . مردم شهر نتواستند مقابله کنند و درخواست صلح دادند . ولی بعد از مدتی شوریدند و در نتیجه "ابوموسا ربیع ابن زیاد" به شهر حمله ور شد و آنان را کشتار نمود سپس "ایذه" پس از جنگی سخت و طولانی گشوده شد و به دست مسلمانان افتاد .

سپس " علا حضرمی " که کارگزار عمر ابن خطاب بود در بحرین لشگری را روانه یکی از جزایر پارسیان کرد که در کنار خلیج فارس بود . عده معدود آن جزیره مجبور به صلح شدند و درخواست امان نامه کردند و به پرداخت باج سالیانه سر فرو آوردند. سپس لشگر اعراب وارد فارس شد . "شهرک" که مرزبان فارس بود با لشگری عظیم به سوی عربها شتافت . وی در "راشهر" که زمینهای شاپور نام داشت با آنان وارد جنگ شد . "حکم ابن ابی العاص" نیز به یاری مسلمانان شتافت و شهرک را شکست داد . در نتیجه مشرکان ( ایرانیان ) را الله در هم کوبید و او" راشهر" را با قوه قهریه و جنگ فتح نمود .

فتح مسلمانان در راشهر همچون فتح قادیسه دارای اهمیت بود و غنایم زیادی نصیب لشگر اعراب شد ابوموسا از بصره درخواست کمک خواست تا روانه فارس شود . "هرم ابن حیان عبدی" نیز به یاری آنان شتافت و در نتیجه روانه "کازرون" شدند و دژی به نام "شبیر" را محاصره نمودند . این محاصره طولانی و طاقت فرسا گشت . پس از جنگی سخت با ایرانیان دژ گشوده شد و لشگر اعراب دژ را فتح نمودند .

در اواخر سال 23 سپاه ابوموسا و همراهانش روانه " ارجان" شدند ولی مردمان آن شهر نتواستند مقابله کنند و تسلیم شدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند . سپس روانه شیراز شدند . و مردامشانش از در صلح در آمدند و حاضر به پرداخت خراج سالیانه شدند . سپس لشگر اعراب روانه جهرم گشت . مردم جهرم آماده نبرد شدند . در نبردی سخت لشگر مسلمانان بر ایرانیان پیروز گشت . در نتیجه قرارداد صلح برای پرداخت سالیانه خراج به مسلمانان بسته شد . عثمان ابن ابی العاص در سال 23 هجری با لشگر اعراب روانه شهر شاپور شد . برادر "شهرک" به مقابله پرداخت ولی در نهایت با این شرط که به زنی تجاوز نشود و کسی کشته نشود و شهری ویران نشود پیمان صلح را امضا نمود و مقرر شد که سر موعد باج سالیانه اش را به کوفه تحویل دهد . ولی بعد از مدتی مردم شهر کفر ورزیدند و حاضر به پرداخت خراج نشدند . در نتیجه لشگری روانه شهر آنان شد و بار دیگر شهر توسط مسلمان فتح شد و با کشتار عده از مبارزان و قوه قهریه شهر به تصرف کامل در آمد.

بعد از آن ابوموسا اشعری از نهاوند جرکت کرد و روانه اهواز گشت و امور داخلی را بررسی نمود . سپس لشگری روانه قم کرد و کل شهر را محاصره نمود و شهر با قوه قهریه و نبری بین آنان فتح شد . سپس احنف ابن قیس که ضحاک نام داشت به دستور وی روانه کاشان شد و کاشان را پس از نبردی بین مردمان و مسلمانان عرب فتح نمودند.

ابن خلدون که دقیق ترین جامعه شناس و مورخ عرب است درباره فتح ایران توسط اعراب این چنین مینویسد: عرب های ذاتا ویرانگر هستند و ضد تمدن .

این به ان دلیل است که آنان همواره در حال نقل و انتقال برای دستیابی به غنائم است . که این امر با تمدن منافات دارد . عرب عموما گرایش به تاراج گری دارد و میخواهد آنچه در دست دیگران است را از آن خود کند . زیرا که روزی اش توسط شمشیرش به دست می آید . عرب در گرفتن اموال دیگران هیچ مرز و حدی نمیشناسد و همین که چشمش به مال و متاعی می افتد آن را تاراج میکند . درنتیجه مردمانی که زیر سلطه این قوم باشند در امنیت زندگانی نمیکنند . آنان ساختمانهای اهل حرفه و صنایع را به زور میگیرند و هیچ بهایی برای آن پرداخت نمیکنند . آنان برای صنعت هیچ ارزش قائل نیستند و تنها هدفشان آن است که اموال مردم را از دستشان بیرون بکشند و در نتیجه هیچ توجهی به قوم مغلوب ندارند. سپس آنان را در خودشان رها میکنند تا در آشوب و هرج و مرج باشند.

ابن خلدون مورخ بزرگ عرب و جامعه شناس مشهور درباره کتاب سوزی ایرانیان توسط مسلمانان چنین میگوید ایرانیان به سبب عظمت کشورشان که کوله بار چندین قرن تسط بر جهان را در بر داشتند و تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و به سبب استمرار پادشاهی شان علوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود در زمانی که ایران فتح شد کتابهای بسیاری از کتابخانه ها بدست آمد . در نتیجه سعد ابی وقاص به عمر ابن خطاب نامه نوشت تا درباره کتابها تصمیم گرفته شود که در اختیار مسلمان قرار گیرد . عمر پاسخ داد که همه کتابها را در آب بریزید و یا آنکه آتش بزنید . زیرا اگر چیزهایی در آنها باشد که برای راهنمایی و هدایت انسانها باشد - ما را الله هدایت کرده است و نیازی به آنان نیست . اگر هم گمراهی باشد که الله ما را از اینها نجات بدهد پس به دستور عمر همه کتابها نابود گشت و هیچ برای ایرانیان باقی نماند .

برادر سعد که این امر برایش ممکن نبود و دید که او باید در جنگ باشد و برادرش در نعمتهای ایران قوطه ور اینگونه او را ملامت میکند . ما جنگیدیم تا الله پیروزی فرستاد - ولی سعد در دروازه قادسیه نشست - ما در حالی برگشتیم که زنهای بسیاری بی شوهر شدند ولی زنان سعد شوهر داشتند .

اولین امیرالمومنین عربها شخصی به نام عبدالله جحش بود است که به گفته مسعودی پیامبر در سال دوم هجرت دستور شبیخون زدن به کاروان قریش را به او میدهد . لذا به همین دلیل به امیرالمومنین مشهور میگردد . ( التنبیه الشراف 219 )

ابن خلدون می نویسد که بعد از عبدالله جحش - سعد ابی وقاص که در نبرد خونین قادسیه پیروز بیرون آمده بود به امیرالمومنین مشهور میگردد .

عمر پس از فتوحات گسترده مسلمانان دست به ساخت مکانی به نام بیت المال در مدینه زد تا غنائم جنگی بدست آمده را گرد هم آورد . سپس از مسلمانان مدینه آمارگیری کرد و نامشان را در دفتری به نام ( دیوان عطاء) ثبت کرد . نخست از یاران نزدیک پیامبر آغاز کرد . سپس علی و پسرانش و در آخر برای سربازان شرکت کننده در جنگ بدر نفری 5000 درهم - برای جنگهای بعد از بدر تا صلح حدیبیه نفری 4000 درهم - برای کسانی که در سالهای 7-12 جنگیده بودند نفری 3000 درهم - برای کسانی که بعد از سال 16 هجری جنگیده بودند نفری 2000 درهم تعین نمود . وی برای پسران امام علی که به سن بلوغ هم نرسیده بودند نفری 5000 درهم تعین کرد . برای عمار یاسر 6000 درهم - برای سلمان فارسی 4000 درهم - برای هرکدام از همسران پیامبر 1000 درهم - برای عایشه همسر محبوب پیامبر 12000 درهم - برای زنان بی نکاحی پیامبر نفری 6000 درهم - برای زنان مدینه نفری 200 تا 500 درهم .

عمر در بامداد روز 27 ذوالحجه 23 هجری در محراب مسجد پیامبر مورد حمله یک ایرانی زرتشتی اسیر شده قرار گرفت . او فیروز نهاوندی نام داشت که ابولولو خطابش میکردند و هیچگاه مسلمان نشد و برده را به مسلمان شده ترجیح میداد. او برده مغیره ابن شعبه بود . وی چندین ضربه به عمر زد و 12 تن از همراهان وی را زخمی نمود که بعدها 6 تن آنان مردند و 6 تن دیگر زنده ماندند و آن زمان که دستگیر شد خود را بکشت. چند روز بعد از جراحات عمر به هلاکت رسید. طبری مینویسد عمر اجازه نداده بود که هیچ ایرانی اسیر شده ای وارد مدینه شود . لیکن مغیره ابن شعبه به دلیل آنکه فیروز نهاوندی به نجاری و آهنگری و نقاشی آشنا بوده عمر اقامت او در مدینه را پذیرفته بود بعدها مشخص شد که هرمزان و چند نفر دیگر که امان یافته بودند در مدینه زندگی کنند در ترورعمر دست داشته اند.

طبری می نویسد: بعد از مرگ عمر- عثمان به خلافت رسید . در سال 24 هجری چندین عصیان در ایران بر ضد عربها صورت گرفت و مردم در تلاش برای مبارزه بودند . همدان و آذربایجان دوبار به دلیل تاخیر در پرداخت باج به عربها مورد حمله مسلمانان قرار گرفت .( در سالهای 24-26 ) بعد از این حملات آذربایجان قراردادی را متعهد شد تا در صورت آنکه مردم آزاد باشند دین خودشان را ادامه دهند و به آتشکده های آنان تعرض نشود سالیانه مبلغ 800 هزار درهم پرداخت کند . ( طبری ) ولی با کشته شدن عمر مردم آذربایجان شورش نمودند و از پرداخت خراج خودداری کردند . لیکن لشگری بزرگ راهی آذربایجان شد و شهر و روستاهها ویران گشت و قرارداد سخت تر منعقد گشت.

در سال 24 ابوموسا اشعری روانه پارس شد .ولی مقاومتی گروهی از مردم بر ضد آنان آغاز شده بود . در سال 28 او از ریاست بصره خلع شد و جوانی به نام عبدالله جایگزین وی شد . او بی درنگ راهی خوزستان شد . زیرا خوزستانی چندین بار شوریده بود و او برای آرام کردن آنان روانه آنجا شده بود . در همین زمان او فردی به نام عبیدالله ابن معمر را مامور لشگری کشی به استخر و گور کرد. نیروهای ایرانی مبارزه در مقابل آنان ایستادگی کردند و سپاه عرب را در رامگرد شکست داد و عبیدالله را به قتل رساند . بعد از وی خود عبدالله عامر با سپاهی راهی استخر شد . از آنجا که نیروهای نظامی شهر با یکدیگر متحد شده بودند عامر نتوانست آنان را شکست دهد . و مجبور به عقب نشینی به گور کند . مردمان گور درصدد مبارزه بر آمدن و بیش از یکسال به طور مداوم استخر و گور در حال جنگ و جدل پراکنده بود . ولی عربهای میدانستند که استخر شهر سلطنتی ایران بوده و زمانی مقدس و دارای اشیای ارزشمندی است به همین دلیل دست از آن برنداشتند و ادامه دادند . سرانجام در سال 29 ابتدا گور از پای در آمد و به کلی منهدم گشت و بعد از آن استخر و سکنه آن به کشتار شدند .

بلاذری مینویسد : پس از فتح استخر همه مردمان شهر از لب تیغ گذشتند . کسی جان سالم بدر نبرد . بلاذری میگوید : عامر سوگند یادکرده بود بعد از اینهمه مدت مقابله ایرانیان استخر در برابر لشگر اعراب پس از فتح آنان - آنقدر از مردم آنجا خواهم کشت که جوی خون سرازیر شود . بلاذری کشته شدگان ایرانی را در گور حدود 40 هزار تن تخمین زد . او خبر از قتل عام بیش از 100 هزار تن ایرانی در استخر توسط عبدالله عامر خبر میدهد . او انتقامی دهشتناک و بیسابقه گرفته بود . عامر بعد از پارس راهی کرمان شد . زیرا خبر از مکان یزذگرد یافته بود . او لشگری به فرماندهی مجاشع را راهی آنجا کرد بلاذری مینویسد : پس از کشتار مردم کرمان و جیرفت و سیرجان که دربرابر عربها ایستادگی کرده بودند عده ای کثیر از ایرانیان از منطقه نقل مکان کردند و راهی سیستان شدند . در سال 30 ربیع ابن زیاد حارثی با لشگری راهی سیستان شد .

دهها و روستاهای سیستان یکی پس از دیگری با مقاومت مردم از پای در آمد و آمار کشتگان بسیار گشت . در جاهایی از سیستان شهرها محاصره شدند و مردمان از گرسنگی از پای در آمدند و تسلیم شدند . بلاذری از کشتار سیستان چنین حکایت میکند:

ربیع ابن زیاد که مردی بلند قامت و سیاه چهره و خشک و چروکیده بود بعد از فتح سیستان قبل از آنکه مرزبان آن شهر را به حضور بپذیرد دیواری قطور از اجساد ایرانی بنا نهاد که صف عظیمی را تشکیل داده بود . وی در بالای این دیوار بر روی اجساد ایرانیان نشست و بعد از آن مرزبان سیستان را فراخواند و قراردادی را در آن حالت منعقد ساخت که مرزبان باید هزار جوان ایرانی را به همراه خراج سالیانه تحویل عربها دهد . بعد از آن ایرانیان از قرارداد سرباز زدند و دوباره لشگری راهی سیستان شد و اینبار 2000 هزار جوان اسیر و مبلغ 2 میلیون درهم اهدایی از ایرانیان گرفتند . بعد از آن خراسان و نیشابور فتح سد و خراجهای بسیار سنگینی منعقد گشت . در سال 32 شخصی از خاندان کارن در خراسان پرچم مبارزه و طغیان بر ضد اسلام را بلند کرد . او با سپاهی که بالغ بر 40 هزار تن بود و متشکل بود از مردمان طبس - بادغیس - هرات - کهستان و گرگان . بلاذری مینویسد : خاندان کارن با اسلام بنای جنگ نهاند و در شبیخونی از طرف عبدالله خازم فرمانده آنان به قتل رسید و مردمانش به کلی کشتار شدند .

طبری(از مورخین مسلمان) می نویسد :" سعید ابن عاص" لشگری راهی گرگان نمود . مردم آنجا از راه صلح آمدند . سپس 100 هزار درهم خراج و گاه 200 هزار درهم خراج به اعراب میدادند . لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر شدند . یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر "تمیشه" بود که به سختی با لشگر اعراب نبرد کرد . "سعید عاص" شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار ( امان ) خواستند . به آن شرط که سپاه "سعید ابن عاص" مردمان شهر را نکشد . لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند . در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر در راس لشگر اعراب قرار داشتند . ( تاریخ طبری ).

عثمان در روز 18 ذوالجه سال 35 هجری به دست یک گروه 2000 نفری از ناراضیان جهادگر اسلامی که بر ضد او شوریده بودند به هلاکت رسید . که به گفته تاریخ نویسان عرب جسدش 3 روز در کوچه ها رها شده بود و کسی حق برداشتن جسدش را نداشته است . ولی در نهایت با پادرمیانی امام علی شبانه جسد را برداشتند - ولی شورشیان جنازه اش را سنگباران نمودند و اجازه دفن او را در گورستان مسلمانان ندادند و او را در گورستان "حش کوکب" یهودیان دفن کردند . بعد از وی امام علی به خلافت رسید . با روی کار آمدن وی شورش "طلحه و زبیر" بر ضد او صورت گرفت که در سال 36 هجری به جنگهای خونین "جمل" انجامید . سپس معاویه بر ضد علی شورید و به جنگ کشتارگرانه "صفین" و "حکمیت" انجامید . بعد از او خوارج علیه علی شوریدند .

بلاذری مینوسید: "اشعث ابن قیس" آذربایجان را فتح کرد و درب آن شهر را به روی لشگر اعراب گشود . در زمان عثمان وی والی آذربایجان شد و در زمان امام علی هم در سمت خود ابقا شد . او شماری زیادی از خانواده های عرب را روانه آذربایجان کرد تا در آنجا سکنی گزینند . عشایر عرب از بصره و کوفه و شام راهی آذربایجان شدند . به گفته وی عده معدودی از عربان زمینهای عجمان را خریدند . لیکن اکثر عربان برای مصادره کردن زمینهای مجوسان با یکدیگر مسابقه نمودند - یعنی هر گروهی هرچه میتوانست مصادره میکرد . بدین صورت اموال و زمینهای ایرانیان یکی پس از دیگری به تاراج گذاشته شد و امام علی خلیفه وقت با آن مخالفتی ننمود .

در سال 37 هجری "سهل ابن حنیف" که کارگزار علی بود با شورش ایرانیان از آن شهر بیرون رانده شد . سپس در کرمان و خوزستان شورشهای مشابهی صورت گرفت . به گفته طبری : ایرانیان با خوارج همکاری نمودند و بر ضد لشگریان امام علی کوشیدند . در سال 36 نیز کارگزان علی به کلی از خراسان بیرون رانده شده بودند . زیرا خراسان در کنترل ایرانیان باج گذار قرار داشت . به گفته طبری "ماهویه سوری" که شاهنشاه یزدگرد را کشته شده بود برای بستن قراردادی به کوفه به نزد علی رفت . امام علی به جهت خشنودیش از کارش وی را به ریاست شهر مرو گماشت و در نامه ای به ساکنان مرو خواست تا همگان از وی اطاعت کنند . ولی بعدها ماهویه سوری از بیم کشته شدنش توسط مردم به نیشابور گریخت و در همانجا درگذشت . زیرا در نزد ایرانیان آن زمان شاه از فر ایزدی بر خوردار بوده است و کشتن شاه گناهی نابخشودنی به حساب می آمده است . ( طبری )

بلاذری در این باره مینویسد : مردم شهر مرو کفر ورزیدند - به عبارتی از سلطه عربان خارج شدند . سپس دروازه های شهر نیشابور را بستند و لشگر اعراب را از انجا بیرون راندن و در نتیجه خراسان به کلی از زیر فتوحات اسلام خارج شد . امام علی که در آن زمان گرفتار جنگهای داخلی بود نتوانست خراسان را دوباره فتح کند . لیکن در سال 38 هجری پس از جنگهای حکمیت علی توانست " خواهرزاده جعده ابن هبیره مخزونی " را با سپاهی راهی خراسان نماید تا شورشیان را سرکوب نماید . ولی از آنجا که اکثر سپاه علی درگیر شورشهای خوزستان و پارس و کرمان بودند سپاه او نتوانست موفقیتی کسب کند . طبری اضافه میکند : "جعده" به ابرشهر ( نیشابور) رسید و ایرانیان آنجا کافر شده بودند و از دادن خراج خودداری می نمودند . مردم نیشابور مقاومت کردند و سپاه علی بی نتیجه به کوفه بازگشت .

طبری مینویسد : بعد از ناکام ماندن خراسان علی "خلید ابن قره یربوعی" را روانه خراسان نمود سپاه شهر ها را محاصره کرد و بعد از مدتی شهر به تسلیم گشوده شد و قرارداد باجگذاری بسته شد . بعد از آن مردمان سیستان شوریدند و "امیر ابن احمر یشکری" که از قهرمانان عرب بود و کارگزار امام علی هم بود با شورش مردم از شهر بیرون شد و از پرداخت باج سرباززدند .

بلاذری مینویسد بدلیل آنکه فتوحات داخلی ایران ثروتهای بیشتری را نسیب لشگریان اسلام مینمود آنان راضی به دفاع از جنگ های داخلی برضد علی نبودند و بیشتر مایل به گشودن شهرهای ایران بودند . او اضافه میکند : شهر زالک سیستان مردمانش پیمان شکنی کرده بودند . در آن زمان طایفه حسکه در سیستان از فرمانهای سپاه علی سرپیچی کردند . علی سوگند یاد کرد که 4000 تن از این طایفه را خواهم کشت . بلاذری یادآور میشود : راهزنی و غارتگری در زمان خلافت علی به اوج خود میرسد به طوری که به خود نام ( لصوص ) به معنای راهزنان داده بودند .

امام علی "ربعی ابن کاس عنبری" را با 4000 تن روانه سیستان کرد . در این لشگر " حصین ابن ابی الحر عنبری " و " ثابت ابن ذی احره حمیری" حضور داشتند هنگامی که لشگر اعراب وارد سیستان شد مردمان حسکه به جنگ برخواستند . در آخر مردمان حسکه کشته شدند و ربعی سیستان را فتح نمود و عده زیادی از ایرانیان اسیر شدند . فیروز یکی از اسیران ایرانی بود که بعدها به شهرت زیادی رسید .

طبری درباره بازگشتن عده زیادی از مردم از دین اسلام چنین می گوید:

پس از فتوحات گسترده لشگر اعراب و کسب غنایم بسیار برای مردمان عرب عده زیادی از مسیحیان سواحل فارس کفر ورزیدند و گفتند خود مسلمانان با یکدیگر در اختلاف و جنگ هستند . دین ما حداقل باعث خونریزی و ایجاد ناامنی برای ملتهای دیگر نمی شود . پس اسلام را رها کردند و مسیحی شدند .

در شورشی که یکی از خوارج به نام " خریت ناجی " ( خوارج نهروان ) طراحی نموده بود - عده زیادی از ایرانیان در آن شرکت کرده بودند . گروه خریت ناجی در جنگی بین آنان و نیروهای علی مجبور به عقب نشینی به خوزستان شد مردم شهر که حاضر به پرداخت خراج نبودند به خوارج پیوستند .

به گفته طبری " معقل ابن قیس ریاحی " به فرمان علی جهت سرکوب ایرانیان خوزی تبار و خوارجی راهی آنجا شدند . در نتیجه 70 تن از خوارج و 300 تن از ایرانیان کشته شدند . سپاه معقل نامه ای به علی نوشت و گفت رامهرمز را شکست دادیم و خوارج و ایرانیان کافر را مانند اقوام "عاد و ارم" نابود کردیم . سپس خریت ناجی به سواحل پارس فرار نمود . در آنجا عده از ایرانیان به او پیوستند و کفر ورزیدند . ولی امام علی فرمان کشتار آنان را داد و لشگری بزرگی راهی سواحل شد و در نهایت همگان نابود شدند . سپس یکی از خوارج به نام "ابومریم سعدی" که از شخصیتهای اصلی فتوحات ایران بود در کردستان قیام کرد وی با گروهی 400 نفری که 4 نفر آنان عرب بودند و بقیه آنان ایرانی راهی مدائن شدند . مدائن را آنان فتح کردند و راهی کوفه شدند . امام علی لشگری 700 نفری را با فرماندهی " شریح ابن هانی" جهت سرکوب آنان بسیج کرد لیکن خوارج که ایرانیان آن را تشکیل میدادند پیروز شدند و شایع شد که شریح کشته شده است . سپس امام علی خود راسا از کوفه راهی جنگ با ایرانیان خوارجی شد . او ضمنا لشگری را با فرماندهی "جاریه ابن قدامه" راهی مبارزه با آنان کرد . طبری مینوسید : ابومریم و یارانش کشته شدند و اثری از آنان نماند.

طبری مینوسید : چونکه شورش ها در زمان خلافت علی در ایران بسیار شده بود در سال 39 هجری "زیاد ابن سمیه" که در بصره به جای عبدالله عباس نشسته بود به فرمان علی جهت سرکوب شورشیان راهی خوزستان و پارس شد.

طبری میگوید :(( مردم را لگد کوب کردند و از ایشان خراج گرفتند .)) در اثر سرکوب شورشیان پارس به دست "زیاد" امام علی حاکمیت پارس را طی نامه ای به وی داد . طبری شورش در ایران در زمان علی را بیشتر از هر زمان میداند.

بلاذری در باره نحوه برخورد با اسیران ایرانی مینوسید: بعد از امام علی معاویه روی کار آمد و سرکوب و فتوحات ادامه داشت . او می نویسد در یکی از جنگها در نواحی خوارزم عربان شمار بسیار زیادی اسیر گرفتند . زمستان و سرما بود . در راه بازگشت رختهای ایرانیان از آنان گرفته و کنده شد .عده کثیری از اسیران از سرما و یخ تلف شدند . پس از تمام فتوحات تنها گیلان و مازندران که طبرستان نامیده میشد در زمان معاویه تن به باجگذاری نداد و شورشی شدند و کفر می وزریدند .

بلاذری درباره آنان میگوید : "جمیع اهل طبرستان حرب بودند" . در یکی از لشگر کشی اعراب مسلمان به طبرستان به رهبری "هبیره شیبانی" 10 هزار جنگجوی مسلمان راهی آنجا شدند . ولی دیلمان راه را در نواحی کوهستانی بر روی لشگر اعراب بست . جنگ درگرفت و 10 هزار نفر لشگریان اسلام کشته شدند به صورتی که حتی یک نفر هم نتوانست به کوفه و شام برگردد . تاریخ نویسان عرب از این واقعه به عنوان یکی از فجیع ترین جنگهای اسلام نام میبردند و مینویسند : مسلمانان کثیری در نبرد با مردمان طبرستان به شهادت رسیدند .

پس از معاویه در نیمه سال 60 هجری پسرش یزید به خلافت رسید . سپس جنگ های کربلا و کشته شدن امام حسین و یارانش . سپس عبدالله زیبر در مکه بر ضد یزید شورید و رسما به خلافت مکه رسید .سال 63 هجری سال مرگ یزید نیز بود .

در سال 78 هجری که "عبدالملک" اختیار مطلق در امور ایران و عراق را به "حجاج ابن یوسف ثقفی" داد . وی "عبیدالله ابن ابی بکره" را به حاکمیت سیستان گذاشت و "مهلب ابی صفره" را به حاکمیت خراسان گماشت . "عبیدالله به دستور "حلاج" به کابلستان لشگر کشید ولی کابلشاه او را در دره های قندهار به دام انداخت و محاصره نمود کابلشاه از او درخواست 500 هزار درهم خسارت جنگی برای شروع کننده جنگ نمود و همچنین تعهد دهند دیگر به ملک آنان تجاوز نکنند . لیکن سپاه عرب نپذیرفت و جنگ آغاز شد . اکثر لشگر اعراب کشته شدند و خود عبیدالله مجبور به فرار شد که در راه بیابان از پای در آمد و همگان کشته شدند .

حجاج برای جبران این فاجعه برای سپاه خدا مجبور به لشگر کشی بزرگی با 40 هزار تن از شیعیان کوفه و بصره شد . فرمانده این لشگر "عبدالرحمان پسر محمد ابن اشعث" بود . او با سپاهش وارد کابلستان شد و پس از فتوحاتی از در صلح با آنان در آمد و به گفتگو پرداخت . لیکن حجاج از این کار او به خشم آمد و او را سرزنش نمود . سپس جنگی میان هر دو درگرفت که در حدود 3 سال در عراق به طول انجامید . و هزاران کشته برجای گذاشت . سرانجام "عبدالرحمان" شکست خورد و به کابلستان فرار کرد . کابلشاه وی را گرفت و تسلیم حجاج نمود و پاداش 1 میلیون درهمی دریافت کرد و همیچنین حجاج متعهد شد که لشگر اعراب وارد کابلستان نشود و باعث کشته شدن افراد آنجا نگردد .

سپس حجاج بنای امپراتوری عرب را که به نام خدا و دین اسلام به دست آمده بود پایه گذاشت و مرزهای این امپراتوری را سامان داد . او سیستم مالیاتی کشورش را که از ایرانیان گرفته میشد را مرتب نمود . بیت المال را که از غنایم جنگی ایرانیان به دست آمده بود را بین عربها تقسیم کرد . حجاج در سال 78 هجری سیستم اداری کشور را به گفته بلاذری از زرتشتیان پارسی گرفت و در آنجا اجرا کرد .

تاریخ بخارا در مورد رفتار مسلمانان با ایرانیان اینگونه می نویسد: بیکند شهری بود از سغد . سغد مرکز تجاری بین المللی در شرق ایران در زمان ساسانیان بود و شهری بسیار زیبا و ثروتمند . "اندربیکند" مردی بود که وی را دو دختر با جمال ( زیبا ) داشت . " ورقا ابن نصر " فرمانده لشگر اعراب هر دو دختر را از خانه بیرون کشید . مرد ایرانی گفت : در میان این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ ورقا پاسخی نداد . مرد بجست و کاردی بر وی بزد . ورقا زخمی شد ولی کشته نشد . چون خبر به قتیبه رسید . گفته شد که همه شهر "حرب" هستند . در نتیجه شهر به کلی منهدم گشت . مردان قادر به جنگ قتل عام گشتند و اموال شهر به تصرف در آمد . سپس کشتار سمرقند و خوارزم شد . بعد از آن گرگان به محاصره "یزید مهلب" در آمد .

طبری مینویسد او با الله پیمان بست که به مناسبت این مبارزه طولانی ایرانی ان طبرستان با اسلام و کشتن عده زیادی از مسلمانان در آنجا آنقدر از مردمان آنها خواهد کشت که خونشان به جریان بیافتد و آسیاب ها بگردش درافتد و با خون آنها گندم و نان بپزند . محاصره بعد از 7 ماه به پایان رسید . یزید مهلب 1000 نفر را در دره ای برد و همگان را قتل عام نمود . ولی خونشان به جریان نیافتاد . لیکن دستور داد آب را به خونها ببندند تا جریان بیافتد. گزارش این نبرد حاکی از آن است که 14000 هزار ترک در شبه جزیره و 40000 تن ایرانی در نبرد گرگان کشته شدند و هزاران اسیر بدست آمد و 30 میلیون درهم غنائم بدست آمد . که یک پنجم آن به مبلغ 6 میلیون درهم راهی دمشق شد . بدین ترتیب آخرین منطقه از ایران ( طبرستان ) به زیر یوغ سپاه عرب در آمد.


اما جالبترین اسناد ، دو سند زیر شامل نامه عمر به یزدگرد و پاسخ وی است که در موزه لندن نگهداری و به احتمال زیاد برایتان آشنا هستند

 

میشود : 

 

نامه عمر به یزد گرد سوم سا سانی و پاسخ یزد گرد به آن

 

آنچه برای آگاهی دوستان ارجمند در ذیل می آید متن ترجمه نامه عمر خلیفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و

 پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته

 شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه

 به طول انجامید . عمر نزدیک ۶۰ سال و یزدگرد حدود ۲۳ سال داشته . خواندنش برای دوستان خالی از لطف نیست .

 *****************************************

نامه عمر :

 

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

 

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی.

تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و

 ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده.

ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند،

 بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و

الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی

 برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بمعنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

 

الله اکبر ،خلیفه مسلمین ، عمربن الخطاب

 ******************************************************

پاسخ یزدگرد :


 

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها،

شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی

 

 به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

 

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

 

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر،

بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای

آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در

 بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که

 ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که

 در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار

 نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده

 بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن

 می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید،

 به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت

 می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم

 می کنیم.

حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور

 خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم

 و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم

 و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر

 روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را

 در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که

 فرهنگ پیش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما

به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان

می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید.

 

چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

 

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان

 گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن

 در پشت سر خود داریم،

 

تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟

چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟

چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

 

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان

 خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر

 باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید.

 آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ،

 به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ،

در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما

 تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند،

 به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ،

 آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه

 مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما

 نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

 

یزدگرد سوم ساسانی

 

********************************************************************

۳. هجوم تازیان از عراق

 

 

در ۱۳۵۹ تازیان و در راس آنها صدام برای تصرف مجدد ایران هجوم آوردند.

 

قابل توجه اینکه تمام کشورهای تازی در این جنگ شرکت کردند تا بقول خودشان یاد جنگ نهاوند را زنده

 

کنند.

 

دلایل اصلی آنان این بود:

 

۱.اکثرایرانیان شیعه اند و شیعه مرتد است

 

۲. خوزستان(که در طی ۱۱۰۰۰ سال (یازده هزار) تمدن اثبات شده ی ایران جزیی از ایران بوده و تنها در

 

زمان حمله تازیها اشغال شد) برای تازیهاست .( لازم است بدانید خوزیها از نژاد آریایی هستند اما پس از

 

هجوم اعراب ، هم تازیها به این نقطه مهاجرت کرده اند و هم عده ای از مردم منطقه زبانشان را

 

بااجبارتازیها در زمان بنی امیه و.. ، عربی کرده اند .)

 

۳. اروندرود برای آنان است یا لااقل آنها سهم بیشتری دارند و...

 

که جنگ با آتش بس پایان یافت .

 

ایران متحمل ۱۰۰۰ میلیارد دلار(توجه کنید هزار میلیلارد دلار) خسارت شد.

 

خسارتی که اینک به خاطر روابط جمهوری اسلامی و بعضی تازیهای عراقی طلب نمیشود .

 

قابل توجه شما کویت خسارتش را طلب کرده( و در حال گرفتن خسارتش از فروش نفت عراق است) اما

 

جمهوری اسلامی ...

 

جنگ ایرانیان و تازیان در ۱۴۰۰ سال پیش هرگز فرصتی برای پاسخی درخور ، چنان که علی گفته بود

 

 نیافته است .


پيام هاي ديگران ()

ابن مقفع سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩

 

 

اندکی بیش از ١٢۵٠ سال پیش از این ، در یک خاندان ایرانى زرتشتى از اهالى شهر جور (فیروزآباد فارس) که در شهر بصره اقامت گزیده بود فرزندى تولد یافت که تا امروز نیز استاد بى همتاى نثر عربى بشمار است و از بنیادگزاران بزرگ فرهنگ درخشان دوران خلافت عباسى است. مورخین عرب او را از  بزرگترین مترجمین و "نقله ی حکمت" دانسته اند و ابن ندیم او را از "بلغاء عشره ی ناس" شمرده است.

دادویه  " عامل خراج " یا پیشکار دارائی امویان در عراق بود و فرزندی که در سال 106 یا 109 هجری قمری در خاندانش تولد یافت روزبه نام گرفت که بعدها اسلام آورده و عبدالله نامیده شد و به ابن مقفّع شهرت یافت . زندگی عبدالله بن مفقع کوتاه بود . وى که بنا به تصریح فیلسوف و نویسنده ی شهیر عرب "جاحظ" جوانى زیبا، سوارى توانا، مردى کریم و سخى بوده به دست دشمنان کین جوى خود در سال ١۴۵ هجرى در سن ٣۶ سالگى در عین شگفتگى و جوش زندگى کشته شد.

در زندگی روزبه پوردادویه حوادث بسیاری نیست. شغل عمده او رتبه ى کاتبى در دستگاه امرا بود. نخست کاتب داود بن یوسف از امراء بنى امیه شد. سپس در خدمت دو عمّ ابوجعفر منصور خلیفه ى عباسى ( یعنى عیسى و سلیمان ) به کار منشیگرى اشتغال یافت. در همین مقام با خلیفه آشنا شد و خلیفه ى عرب را این جوان تیزهوش و فاضل و مغرور ایرانى پسند نیافتاد. حادثه اى که به فناى ابن مقفع انجامید چنین است:  وى از سفیان بن معاویه بن یزید بن مهلب بن ابى صغره امیر بصره نفرت داشت. مورخین مى نویسند که ابن مقفّع  سفیان را استهزاء مى کرد و گاه او را "ابن مغتلمه" (1) و گاه به سبب بزرگ بینى سفیان ، هرگاه بر او وارد مى شد " سلام علیکما "  مى گفت (یعنى سلام بر هر دوى شما) و از اینرو سفیان کینه ی او در دل گرفته بود و زمانى که منصور خلیفه به سبب نامه ى تندى که ابن مقفع از زبان دو عمش به او نوشته بود بر این کاتب بلیغ بر آشفت ، سفیان از او رخصت گرفت تا روزبه را نابود کند و رخصت یافت. پس به فریب روزبه را نزد خود خواند، به خلوتگاه برد و اندام وى را از هم ببرید و در تنور افکند و چنانکه سوگند خورده بود او را به "قتل غیله" (2) بکشت و پس از قتل او گفت: بر مثله تو مرا مؤاخذتى نرود چه تو زندیقى و دین بر مردمان تباه کردى" (3).

ولی بنا به استدراک نگارنده قتل ابن مقفع که یکى از ناشرین بزرگ حکمت یونان و از مبلغین فرهنگ ایرانى و از متعصبین در محبت میهن خود ایران و از متهمین به پیروى از دین زرتشت بود. به تمام معنی دارای علل سیاسی و ایدئولوژیک است.

برای اینکه این نکته مبرهن شود بد نیست نظری به محیط معنوی دوران حیات ابن مقفع و برخی قرائن و شواهدی که مؤید نظر ماست بیافکنیم:

1)در آن زمان که ابن مقفع می زیست هنوز تنور نبرد بین شعوبیه ی ایرانی و عرب ، سخت گرم بود "شعوبیت" یعنی تعصب نژ ادی و قومی و شعوبیه ی ایرانی و عرب هریک قوم و نژاد خود را بر دیگری رجحان می دادند و در مثالب و معایب یکدیگر سخنان تند و تیز می گفتند. نصر بن سیار از شعرای عرب به هنگام تحریک عرب به قتل ابو مسلم خراسانی ( همان کسی که تخت خلافت را از امویه باز ستاند و به عباسیان داد ) وصفی از شعوبیه دارد که از جهت نشان دادن شدت تعصب و خصومت دو جانب نمونه وار است . وی می گوید :

 

قد ما یدینون دینا ، ما سمعت به                             عن الرسول و لم تنزل به الکتب

فمن یکن سائلا عن اصل دینهم                               فانّ دینــهم :  ان تقتــل العرب

 

( یعنی دین آنها ( شعوبیان ایرانی ) دینی کهن است که از پیمبر چیزی درباره ی آن نشنیده ایم و کتابی بر آن نازل نشده است و اگر بخواهید ریشه ی این دین را از ما باز پرسید ، پاسخ من آن است که دینشان کشتن عرب است ) (4).

 

            یا بشار بن برد شاعر معروف ایرانی نژاد عرب که از شعوبیه ی ایرانی بود در خطاب به عرب می گفت :

 

                        تفاخر یا ابن رابعه و راع                              بنی الاحرار ، حسبک من خسار

                        و کنت اذا ظلمت الی قراح                          شرکت الکلب فی ولغ الاطار

یعنی :

 

                        ای شبان زاده یاوه ی پوچی است               نزد آزاده دعوی خامت

                        تو همانی که گاه تشنه لبی                       بود آبشخور سگان جامت (5)

 

ابن مقفّع در آن ایّام به دلایل عدیده ای که در دست است از شعوبیه ی ایرانی بود و شگفت نیست که خلیفه ی عرب و امیر سنگدل وی او را دشمن می داشته اند و همین که توانسته اند ، وحشیانه از او کین توخته اند.

2) از آن گذشته باید به خاطر آورد که در آن ایام جریان مبارزه ى با زنادقه نیز جریان پر جوشى بود. در دوران خلافت عباسى صدها تن از بهترین روشنفکران عصر به جرم زندقه از دم تیغ بیدریغ گذشتند. قاتل فرومایه ى ابن مقفع نیز او را " زندیق " مى نامد. تمام کسانیکه به زرتشتى گرى، مانیگرى، مزدکى گرى، پیروى از ابن دیصان و مرقیون ، دو فیلسوف مکتب سورى که قائل به ثنویت بوده اند و حکمت یونان و غیره و غیره متهم مى شدند، زندیق نام مى گرفتند. طبرى مورخ شهیر در حوادث سال ١۶٩ متذکر مى گردد که خلیفه ى عباسى المهدى به موسى الهادى فرزندش توصیه ى بلیغ کرد که زندیقان را نابود کند. براى آنکه معلوم شود که هر انحرافى از آداب و سنن عرب را زندقه مى نامیدند و بویژه تا چه اندازه این اتهام بر ایرانیان آنزمان برازنده بود وصفى را که جاحظ از زنادقه کرده است مى آوریم: (6)

"کسى که از میان نویسندگان سر بلند کرده، از سخن عبارات شیرین را آموخته، از علم اندکى تلقى کرده و حکم بزرگمهر را روایت مى کند و وصایاى اردشیر را حفظ دارد و انشاء عبدالحمید را مطالعه مى کند و ادب ابن مقفع را اخذ نموده و کتاب مزدک را معدن علم دانسته و کلیله و دمنه را مایه ى فضل شناخته و گمان مى کند که در سیاست فاروق اکبر شده ... و آنگاه بر قرآن رد و انتقاد کرده و آنرا متناقض و متباین مى داند، سپس اخبار و احادیث را تکذیب مى کند، راویان حدیث را طعن مى کند، اگر شریح را ذکر کنند مذمت مى کند، اگر حسن بصرى را وصف نمایند نکویش نمى شمرد و اگر شعبى را نام برند نادانش مى داند و مجلس خود را به ستایش اردشیر بابکان و دادگرى نوشیروان و جهاندارى ساسانیان سرگرم مینماید و اگر از جاسوس پرهیزد و از مسلمین حذر کند، سخن از معقول مى راند و از محکم قرآن گفتگو و از منسوخ آن خوددارى مى نماید و آنچه را به چشم دیده نشود، یا عقل آن را نمى پذیرد تکذیب مى کند و حاضر را به غائب ترجیح مى دهد و آنچه را در کتب وارد شده ، اگر مقرون به منطق باشد قبول و الّا رد مى کند..." چنین کسى زندیق است (7).

 

در این بیان تعمیمی، جاحظ اشارات فراوان به انواع جریانات فکری مترقی عصر و به ویژه اشارات صریح و بلیغ به شخص ابن مقفع است . علاوه بر آن که از او و کتب او ( مانند کتاب ادب الکبیر و مزدک و کلیله و دمنه و غیره) به نام ریشه ها و منابع زندقه یاد شده ، غالب صفات مشروحه قبائی است که بر بالای ابن مقفع راست می آید ، زیرا اوست که فرهنگ ایرانی  و یونانی را چنانکه خواهیم دید به زبان عرب منتقل کرد و به قول سفیان بن معاویه دین بر مردمان تباه ساخته است (8).

3) به علاوه با آنکه ابن مقفع اسلام آورده بود شهرت داشت که زرتشتى است. بر فساد دین او این دلیل را مى آورند که روزى از برابر آتشکده اى مى گذشت این دو بیت احوص حجازى شاعر عرب معاصر خود را بر زبان آورد :

 

                                    یا بیت عاتکه اللذی اتعزّل               حذر العدی و به الفوّاد موکّل

                                    انّی لامنحک صدود اننّی                قسما الیک مع الصدود لامیل         

 

یعنی :

 

اى خانه ى دلدار که از بیم بداندیش                         روى از تو همى تافته و دل بتو دارم

رو تافتنم را منگر زانکه به هر حال                 جان بهر تو مى بازم و منزل بتو دارم(9)

 

 

4) از آن گذشته  باید از "غدر عباسیان" و پیمانشکنى و ریاکارى و قساوت آنان یاد کرد. عباسیان با ابومسلم خراسانى، خاندان نوبختى، خاندان برمکى، افشین خیدر، مازیار بن قارن ، بابک خرمدین و بسیارى دیگر از ایرانیان رفتارى جز این نداشتند که از آنها اگر بتوانند استفاده کنند و سپس به فریب به دامشان کشند و نابودشان سازند. خاندان عباسی کاتب بلیغی چون ابن مقفع را از چنگ امیر اموی بیرون می آورند و پس از آن که از قریحه ی شگرف او به سود خود چند صباحی استفاده می کنند او را به تیغ جلاد می سپرند ." قتل غیله" شیوه ی سالوسانه و رذیلانه ی آنان بود.

روزبه ابن مقفّع بى هیچ اغراق شهید دانش، شهید میهن پرستى، شهید روح بى باک و تسلیم ناپذیر خود است و نه فقط از جهت دانش و مقام والاى ادبى خود، بلکه از جهت روح پیکارجوى خویش در تاریخ میهن ما جائى ارجمند دارد.

آثار ابن مقفع را می توان بر سه گروه تقسیم کرد:

نخست آن آثاری که وی برای معرفی فرهنگ ایران از پهلوی به عربی گردانده مانند گاهنامه و آئین نامه و کلیله و دمنه و خداینامه ( که آن را سیرالملوک یا سیره ملوک الفرس نامید ) و کتاب مزدک و کتاب التاج و غیره.

دوم آن آثاری که وی برای معرفی فرهنگ یونانی ترجمه کرده و به احتمال قریب یقین آنها هم از پهلوی ترجمه شده و کتب منطقی ارسطو را در بر میگیرد مانند "قاطیغوریاس" ؛ "باری ارمینیاس"، "آنالوطیقا" و غیره . این کتب غالباً در دوران سلطنت خسرو انوشیروان و بنا به تشویق او از طرف روحانیون ایرانی نسطوری و یعقوبی به پهلوی ترجمه شده بود . برخی نیز می گویند که ابن مقفع "ایساغوج" اثر فرفریوس صوری را نیز از پهلوئی به عربی گرداند . بدین ترتیب نخستین آشنائی اعراب با آثار فلاسفه ی یونان از طریق تراجم ابن مقفع انجام می گیرد (10).

سوم آن آثاری که خود ابن مقفع نگاشت مانند " ادب الکبیر " یا درّه الیتیمه و " ادب الصغیر" و " رساله الصحابه " و غیره . 

            ابن مقفع شعر نیز می سرود ولی به قول مورخان در این زمینه " مُقِلّ " و کم گو بود .

            هدف ابن مقفع از ترجمه ی آن آثار آن بود که روح مدنیت عالیتر ایرانی را در محیط عربی رخنه دهد . وی در کتاب "الصحابه" که مانند "نصیحه الملوک" غزّالی  و "سیاست نامه" ی خواجه نظام الملک در امر کشورداری نگاشته شده است به بررسی مقولاتی مانند سپاه و قضاء و عدالت و مالیات و استیفاء و غیره می پردازد و هر جا که فرصتی می یابد نظریات نقادانه ی خود را متذکر می گردد و تردیدی نیست که این عبارات او در کتاب الصحابه نقد شدید اللحنی علیه منصور خلیفه است ، نقدی که بدون تردید در فنای این جوان دانشمند مؤثر بوده است . وی می نویسد :

"اگر خلیفه خود پاک و با صلاح باشد ، حالت رعیت اصلاح پذیر می شود ، زیرا  اول طبقات خاصه و رجال دولت باید صالح و پاکدامن باشند تا بتوانند جامعه را اصلاح کنند . رجال و کارکنان دولت هم ، صالح و عفیف نمی شوند مگر آنکه پیشوای آنها پاک باشد . اصلاح مانند زنجیر است که به هم پیوسته ، چون یکی از حلقات اصلاح گسسته شود ، زندگی عمومی مختل می گردد " (11).

یکی از آثار جلیل ابن مقفع "کلیله و دمنه" است که با آنکه وی از زبان پهلوی ترجمه کرده ، چنان در ترجمه ی آن مهارت به خرج داده که در واقع خود را در تصنیف این کتاب شریک ساخته است. از شانزده باب کلیله و دمنه ، چنانکه در مقدمه ی این کتاب تصریح شده ، ده باب آن متعلق به هندیان و شش باب متعلق به ایرانیان است . در اصل هندی ( پانچا تانترا ) نظم و ترکیب کنونی کلیله و دمنه ملحوظ نبوده و مجموعه ای بوده است از حکایات پراکنده . برزویه پزشک ایرانی این حکایات را به ایران آورده و در مجموعه ی "کرتاد منکا" مدوّن  ساخت و این کتابست که بوسیله ی ابن مقفع ترجمه می شود . می گویند ابن مقفع در مفاوضات  بیدپای و دابشلیم ( یا رای و برهمن ) و با استفاده از مذاکره ای که بین این دو در مقدمه ی ابواب مختلف کتاب شده برخی از انتقادات خود را از منصور خلیفه گنجانده است.

ادب الکبیر و ادب الصغیر از مشهورترین کتب ابن مقفع در دوران قریب العهدش بود و با آنکه تصنیف خود ابن مقفع است ولی مسلماً در تنظیم آن از انواع کتب پهلوی در دسترس خود استفاده کرده است و این مطلب را خود او تصریح میکند . این کتب مجموعه ای از حکم زندگی است و در آن با لحنی فوق العاده احترام آمیز از پیشنیان ایرانی خود یاد میکند و خود را خوشه چین خرمن حکمت آنان میداند . در مقدمه ی کتاب "ادب الکبیر" مینویسد:

"پیشنیان چیزی نگذاشته اند که نویسنده ی بلیغ بتواند آن را بپروراند ، زیرا همه چیز را وصف و ذکر نموده اند ، اعم از حمد و سپاس یزدان و تشویق مردم به عبادت خداوند و تحقیر دنیا و شرح علوم و تقسیم آنها و تفصیل علوم و جدا کردن هر نوع علمی از علم دیگر و چگونگی اقتباس و اخذ آنها و توضیح طریق آموختن علوم و اقسام و انواع آداب و اخلاق .  بطوریکه هیچ چیز مبهمی نمانده است که نویسنده بتواند آنرا بیان کند .  اندکی از برخی چیزها برای ما باقی مانده است که با کمی هوش می توان آنها را دریافت و بدین سبب من آنچه را که در خوردِ مردم و مایه ی ادب از حکمت نیاکان و گفته ی متقدمین اخذ نموده ام ، در این کتاب می نگارم " (12) .

 

 

پيام هاي ديگران ()

قوم عاد سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

  سلام

در این مطلب سعی داریم که بیشتر با یکی از بزرگترین اقوام عرب بائده

یعنی ( عمالقه) آشنا شویم.

نام عمالقه آن گونه که تاریخ نویسان ذکر کرده اند

از نیای این قبیله ( عملیق بن لاوذ بن ارم بن سام ) گرفته شده است و


آنان امتی بسیار عظیم بودند.

عمالقه قومی بسیار جنگجو بودند و سرزمین های بسیاری را فتح کردند و


همچنین حکومت های بزرگی را بوجود آوردند که ان شاء الله در ادامه


مطلب توضیح بیشتری خواهیم داد.

یکی از بارزترین خصوصیات این قوم یا بهتر بگوییم بسیاری از قبائل عرب

بائده داشتن جثه های تنومند و غول آسا بود.

 

 

تصاویر کشف شده از اجسادی متعلق به انسان هایی بلند قامت در مصر که طی حفاری های باستان شناسی بدست آمده است.
که به احتمال بسیار زیاد متعلق به عمالقه مهاجرت کرده به مصر(هکسوس ها) می باشد.

یا همچون عاد که خداوند در قرآن آنان را به تنه های نخل تشبیه کرد.

( کانهم اعجاز نخل خاویه).......سوره ی حاقه آیه 7

و یا ثمود که در دل کوه ها خانه های خود را می ساختند و قرآن در مورد

آنان می فرماید:

( و تنحتون من الجبال بیوتا)

و از کوه ها خانه هایی برای خود می سازید.

مقایسه ی جثه انسان های بلند قامت باستانی چون عاد و عمالقه با بدن انسان های امروزی به متر

عمالقه نیز از قبائل عرب همنژاد عاد و ثمود بودند

مسکن اصلی این قوم در جنوب جزیره ی عرب بود

بعدها به نواحی شمال جزیره یا عراق کنونی مهاجرت می کنند و در آنجا

حکومت های بزرگی را تاسیس می کنند.

یکی از بزرگترین حکومت هایی که آن را به مهاجران عمالقه به عراق

نسبت میدهند همان حکومت بزرگ ( حمورابی) می باشد.

قانون گذاری و تمدن حکومت حمورابی در جهان باستان بی سابقه بود.

برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به (کتاب تاریخ اسلام نوشته ی علی

اکبر فیاض ص 13.)

تصویری از قانون نامه ی ( حمورابی) که به نظر برخی باستان شناسان آنان فرزندان همان عمالقه مهاجر به عراق بودند که در آنجا تمدنی عظیم بنا کردند.

 

اما پس از تکاثر نسل فرزندان نوح در عراق مجبور به ترک آنجا شده و

دوباره به سوی جزیره ی عرب برمیگردند و تیره هایی از آنان به سوی

مناطق نجد، عمان، بحرین، یمامه، تهامه،یمن، و بلاد شام

مهاجرت میکنند و در آنجا منتشر میشوند.

همچنین قسمتی از آنان به سرزمین مصر مهاجرت کرده

و بر آنجا حکومت میکنند.

در تاریخ از تیره هایی از عمالقه که بر مصر حکومت کردند

با نام ( هکسوس) یاد شده است.

هکسوس متشکل از دو واژه ی ( هکا+سوس) می باشد

این واژه به زبان مصری باستان یعنی ( پادشاهان چوپان).

تاریخ نویسان مدت حکومت (هکسوس ها) یا همان (عمالقه) را از سال 1540 پیش از میلاد تا سال 1790 پیش از میلاد ذکر کرده اند.

عمالقه به تدریج با اقوام مصری مندمج گشتند و بسیاری از لغات عربی

سامی را وارد زبان مصریان کردند.

جالب است بدانید که در زمان حکومت پادشاهان عمالقه بر مصر بود که

بنی اسرائیل وارد مصر شدند.

و به احتمال زیاد پادشاه مصر در زمان حضرت یوسف (علیه السلام)

اولین یا دومین پادشاه از نسل عمالقه باشد.

و در کتاب تورات در قسمت عهد قدیم از جنگ بین

بنی اسرائیل و عمالقه سخن می رود.

همچنین آیات قرآن نیز از جنگ میان بنی اسرائیل و ستمگران مصر

سخن می گویند.

طبری تاریخ نویس معروف و صاحب کتاب تاریخ طبری ذکر می کند که

قبیله ی (جاسم) از عمالقه در شهر (یثرب) یا همان مدینه ی امروزی

سکنی گزیدند.

همچنین تاریخ نویس معروف دیگر ( ابن خلدون) تیره هایی از

عمالقه را نام می برد که عبارتند از:


* بنو لَفٍّ.
* بنو هزان.
* بنو سعد بن هزان.
* بنو الغوث بن سعد بن هزان.
* بنو مطر.
* بنو الأزرق.
* بنو الأرقم.
* بنو عفار.
* بنو خیبر.
* بنو قطران.
* بنو غفار.
* بنو النار.
* بنو حراق.
* بنو راحل.
* بنو عبیل.
* بنو السمیدع.
* بنو عمرو.
* بنو نعیف.
* بنو نظرون‏.
* بنو عبدین ضخم.
* جرهم.
* الکنعانیون.
* الأموریین (العمور)

عمالقه را جزء عرب های بائده می شمارند چون به مرور زمان

و با اختلاط نسل آنها با اقوام دیگر کمتر اثری از آنان به جای ماند.

در طی سالیان دراز و پس از امتزاج نسل آنان و ازدواج با

قبائل عرب های باقیه مانند عدنان و قحطان

و حتی اقوام دیگر خصوصیات ژنتیکی خود را

که شامل جثه های تنومند بود را از دست دادند

و نسل آنان یا منقرض شد

و یا برخی در قبائل و اقوام عرب و غیر عرب دیگر تحلیل یافت.

اما با این حال تا سال های بسیار زیادی هنوز برخی فرزندان آنها

جثه های تنومند خود را حفظ کرده بودند؛

هرچند که دیگرهرگز مانند اجداد خود نبودند.

لازم به ذکر است که تا مدت ها پس از تحلیل یافتن آنها

و تبدیل شدن آنها به امتی بائده (منقرض شده) هنوز بقایایی از آنان

بین عرب های باقیه زندگی میکردند.

مانند ( بنی انیف) که با یهود یثرب و قبائل قحطانی اوس و خزرج زندگی

کردند.

اما بعد از ورود اسلام تنها افرادی از آنان وجود داشتند

که به بزرگی قامت ضرب المثل بودند.

تاریخ از برخی شخصیت های عمالقه نام برده است

در این جا برخی از شخصیت های بزرگ و تاریخی عمالقه

را ذکر خواهم کرد


1. سمیدع بن لاوذ بن عملیق

که با قبائل یمنی در حال جنگ بود.


2.اباغ بن قطورا بن هوبر عملیقی

از عمالقه ی مشهور در عراق که امروزه چشمه ی اباغ در عراق را به او نسبت میدهند.


3.عمرو بن ظرب ابن حسان بن أذینة بن السمیدع بن هوبر العملیقی
او بر شام حکومت کرد و در جنگی که با ( جذیمه ی وضاح) پادشاه عراق درگرفت کشته شد.
او پدر ( زباء) شاهبانویی است که بین عرب های پیش از اسلام بسیار مشهور بود.
و گویند این زباء همان (زنوبیا) ملکه ی کشور تدمر زن اذینه پادشاه عرب کشور تدمر یا همان (پالمیرا)می باشد.

4.عمره بنت اسعد بن اسامه عملیقی

زن حضرت اسماعیل بن ابراهیم (علیهم السلام) بود
که اسماعیل(علیه السلام) او را به دستور پدرش ابراهیم (علیه السلام) طلاق میدهد.


5. هاجر مادر حضرت اسماعیل علیه السلام
گویند که هاجر نیز از نسل یکی پادشاهان مصر از نسل عمالقه می باشد.

6. معاویه بن بکر عملیقی

وهمچنین بسیاری از شخصیت های دیگر.

 

 


 

 


 

پيام هاي ديگران ()

وجود موجودات زنده در کرات دیگر سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

سبحان الذی خلق الازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون.

پاک و منزه است خدایی که همه ممکنات عالم را جفت آفریده، چه از نباتات روی زمین و از نفوس بشر و چه از مخلوقات دیگری که شما از ایشان آگاه نیستید.

آیه 36 سوره ی یاسین (یس)

آیه بالا اشاره به موجودات دیگری که ما از آنان آگهی نداریم، دارد. به نظر من، این آیه اشاره به موجودات ناشناخته ای در کرات دیگر دارد و نه به موجودات ناشناخته در زمین و برای مثال در قعر دریا.

در آیه بالا چون قرآن در حال توضیح دادن بر روی موجوداتی که خدا آنها را جفت آفریده، میباشد، پس بحث در مورد موجودات جهان میباشد و در اینجا عبارت «مما لا یعلمون» که میشود « و چه از آنهایی که شما نمیدانید» دیگر این معنی را نمیدهد و معنی آن میشود:

چه آن موجوداتی که شما از ایشان آگهی ندارید.

ما در زمین، موجودات بسیاری داریم که آنها هنوز کشف و یا حتی توسط یک انسان هم دیده نشده اند. برای مثال میشود به یک دریای عمیق، اشاره کرد.

http://images.nymag.com/images/2/daily/intel/08/07/30_deadcritter_lg.jpg

((((   به این آدرس مراجعه کنید :  http://plusdata.wordpress.com/2008/08/13/persepolis-statue   ))))

 

موضوع پایین هم از این آدرس گرفتم : http://bia2quran.blogfa.com/

 

روز شنبه یک موجود عجیب و غریب در پاناما پیدا شد که حرف‌های زیادی درباره آن گفته می‌شود. در سال گذشته نیز یک موجود عجیب و غریب در ساحل دریا در نیویورک پیدا شد که دانشمندان تاکنون نتوانسته‌اند اصلیت و خاستگاه آن را شناسایی کنند.

به نوشته «خبر»، بدن این موجود مو ندارد و به نظر می‌رسد پوست و سیمای بدنش، مانند کائوچو است. این موجود هیولای پاناما لقب گرفته است. گروهی از مقامات مسئول این موجود را با موجود عجیبی که قبلاً در نیویورک پیدا شده و به آن هیولای مانتوک لقب داده شده .

 

 

 

 

هنوز ما انسانها با موجودات بسیاری که در ته دریاها و اقیانوس ها زندگی میکنند، آشنا نیستیم و یا بهتر بگویم آنها را نه دیده ایم و نه چیزی هم در مورد آنها شنیده ایم. ولی وقتی آیات زیر را نیز می خوانیم ناخودآگاه به این فکر می افتیم که نکند منظور موجوداتی غیر از جانداران کره زمین باشند.

مرحوم علامه طباطبایی در ذیل این آیه شریفه می فرمایند :


" وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِیهِما مِنْ دابَّةٍ ..."
کلمه" بث" به معناى منتشر کردن است، مى‏گویند:" بث الریح التراب- باد خاک را متفرق کرد"، و کلمه" دابة" به معناى هر جنبده‏اى است که روى زمین حرکت کند. پس این کلمه شامل تمامى حیوانات یعنى جانداران مى‏شود. و معناى آیه روشن است.
و از ظاهر آن برمى‏آید که در آسمانها نیز جنبندگانى هست، و اینکه بعضى «1» جنبندگان آسمان را به ملائکه تفسیر کرده‏اند، صحیح نیست، زیرا اولا آیه شریفه مطلق است، و نمى‏شود بدون دلیل آن را مقید به یک نوع جاندار کرد، و ثانیا اصولا اطلاق کلمه" دابة" بر فرشتگان معهود نیست.
" وَ هُوَ عَلى‏ جَمْعِهِمْ إِذا یَشاءُ قَدِیرٌ"- این جمله اشاره است به حشر جنبندگانى که در زمین منتشر کرده. و اگر فرمود:" على جمعهم" و نفرمود:" على حشرهم" بدین جهت است که خواست این جمع در مقابل آن بث و پراکنده کردن قرار گیرد. و در اینکه ضمیر اولى العقل را به کار برد و فرمود" على جمعهم"، و نفرمود" جمعها" هیچ دلالتى نیست بر اینکه جانداران آسمان همه مانند انسان داراى عقلند، چون همین مقدار کافى است که براى خود شعورى داشته باشند، و به حکم آیه" وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ" «2» همه جانداران داراى شعورى مخصوص به خود هستند.

 

در قران کریم ذر آیه 29 سوره شوری می فرمایند(از نشانه های خداست آفرینش آسمان ها و زمین و جنبندگانی که در آنها خلق و پراکنده نموده است) می بینی که دراین آیه از جنبندگان و موجوداتی یاد شده که در آسمانها زندگی میکنند. پس بیرون از کره زمین هم موجودات زنده دیگری وجود دارند . اما در این باره که این موجودات زنده انسان اند یا نه قران سخنی نمی گوید.

 

و اما  . . .

 

دانشمندان در تحقیقات گسترده خود به دنبال پاسخ به این سؤال هستند که آیا موجودات زنده، نبات، اب، تمدن، در کرات دیگر وجود دارد یا نه؟ حضرت علی(ع) می فرمایند:" این ستارگان شهرهایی هستند مانند شهر های روی زمین و هر شهری با شهر دیگر با ستونی از نور مربوط می شود."1
امام حسین (ع)می فرمایند:" اللهم انی اسئلک بکلماتک و معاقد عزک و سکان سماواتک و ارضک" پروردگارا می خوانم تو را به حق کلماتت و مراکز عزتت و ساکنان آسمانها و زمینت گفته شده خدا از انسان نیز متمدن تر و کاملتر در آسمان آفریده چون برتری انسان را بر بسیاری از مخلوقات می داند نه همه.
2خداوند در قران در سوره نحل آیه49 می فرماید:" و انچه در آسمانها و آنچه در زمین از جنبندگان و فرشتگان است برای خدا سجده می کنند و تکبر نمی ورزند."
محمد جمال الدین فندی می گوید : شاید این آیه از روشن ترین آیاتی باشد که بین ملائکه و مخلوقات مادی آسمانها فرق گذاشته است به هر حال ما بعد از آنکه گستردگی این جهان را ملاحظه می کنیم بیهوده و بلکه حماقت است که ملکوت الهی را در مورد موجودات زنده محدود به زمین کنیم این ادعا دلیل ندارد ما موفق به زیارت آسمان یا برقرای ارتباط با ساکنان آن نشده ایم.3
مفسران متاخر اغلب این آیه را دلیل بر وجود موجودات زنده در سایر کرات می دانند. خداوند در سوره شوری ایه 29 می فرماید:" و از نشانه های قدرت اوست آفرینش آسمانها و زمین و آنچه از انواع جنبنده در میان آن دو پراکنده است و او هر گاه بخواهد بر گرد آوردن آنان تواناست و در سوره اسرا آیه 44می فرماید:آسمانهای هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست او راتسبیح می کنند.

"ایزاک اسیموف" در کتاب اکتشافات قرآن بیستم می نویسد: به خاطر نتایج و داده های صحیح سفر فضایی باید به ستارگان دست یابیم ما باید سیاراتی نظیر زمین را که دور آنها می چرخند و بر روی خود دوست و دشمن، ابر مردها و هیولاها را حمل می کنند پیدا کنیم.

تصاویر بالا برگرفته از سایت http://www.dvb5.net/F198/T17952.html می باشد

مطالعات گسترده دانشمندان حاکی از آن است که تنها در کهکشان ما راه شیری 600 کره مسکونی وجود دارد و در این ستارگان تمدنی شبیه تمدن زمین دیده می شود بر طبق حسابی در عالم هستی600 میلیون کره مسکونی وجود دارد و در تحقیقی که با همکاری یکی از دانشمندان فضایی شوروی و آمریکا تحت عنوان ما تنها نیستیم، منتشر شد اعلام گردید که در کهکشان ما 1000 میلیون کره قابل زندگی موجود است.4

علامه طباطبایی ذیل آیه 29 سوره شوری می فرماید:"ظاهر آیه این است که در آسمانها خلقی از جنبندگان "دواب" مثل روی زمین وجود دارد و اگر کسی بگوید که منظور از جنبندگان آسمانها ملائکه هستند،مردود است چرا که کلمه دواب بر ملائکه اطلاق نشده است.5
صاحب تفسیر نمونه می گوید: کلمه "دابه" شامل موجودات ذره بینی تا حیوانات غول پیکر می شود و این آیه دلالت بر موجودات زنده آسمان ها دارد گرچه هنوز دانشمندان به صورت قاطعی در این زمینه قضاوت نمی کنند و سر بسته می گویند.در میان کواکب آسمان به احتمال قوی سیاره های زیادی هستند که دارای موجودات زنده اند ولی قرآن با صراحت این حقیقت رابیان می دارد که در پهنه آسمان نیز جنبندگان زنده فراوان وجود دارد.6
"عبد الغنی الخطیب" طی یک بحث مفصل موضوع وجود زندگی در کرات دیگر را از سه جهت عقلی علمی و قرآنی بررسی نموده است و از جهت عقلی علمی و قرآنی بررسی نموده است و از جهت عقلی استدلال می کند که اگر در فضای کرات به وسعت آسمانها آفریده ای نباشد برحکمت خدا شایسته نیست که انها را خالی بگذارد. 

...................................................................................................................................................

مقایسه اندازه زمین با کرات دیگر .

دونکته خارج از گود : اول اینکه دنیایی که این همه بزرگه خداییش چه خدای عظیمی داره (الله اکبر) . و دوم اینکه حالا که احساس کوچکی مفرطی دارم می فهمم چقدر به سجده نیازمندم !!!!!

سبحان ربی الاعلی و بحمده

...................................................................................................................................................

 

ادامه مطلب :

عقل تیزبین این امر را بعید می داند و معتقد است که در فضای هستی، آفریدگان دیگر هستند که مانند موجودات زمین زندگی می کنند از نظر علمی نیز استدلال می کند که سراسر جهان هستی از حیث ترکیب و ساختمان و نظم شبیه به هم هستند و این نشان می دهد که ایجاد کننده آن یکی است و ماده آنها همانند است و موجودات آنها همانند موجودات زمین اند اگر دانشمندان نتوانستند این موجودات را ببینند و به آن یقین حاصل کنند به این معنا نیست که منکر وجود هستی در آسمانها باشندممکن است دانشمندان دیگر بتوانند با وسایل خود این مجهول راکشف کنند و به وجود زندگی در کرات دیگر یقین آورند.7

ایت الله نوری با ذکر این نکته که اخیرا برخی از دانشمندان فضایی شوروی اعلام کردند که در کهکشان ما دست کم 1000 کره قابل زندگی وجود دارد مینویسد جالب این که از این موضوع مهم در حدود 14 قرن قبل قرآن مجید خبر می دهد.سپس به آیه 29 سوره شوروی استدلال کرده و دو نکته از آن برداشت می کند در آسمانها نیز مانند زمین موجودات زنده وجود دارد هر موقع که مشیت الهی اقتضا کند سکنه کرات اسمانی و زمین با یکدیگر ملاقات خواهند کرد.8

البته این آیات به صورت احتمالی بر وجود موجودات زنده در کرات دیگر دلالت می کنند و از آنجا که هنوز وجود موجودات زنده در کره ای دیگر غیر از زمین به اثبات نرسیده است پس نمی توان به صورت قطعی این تفسیر وجود موجودات زنده در کرات دیگر را به آیات فوق نسبت داد در نتیجه این آیات بر اساس یک تغییر احتمالی نوعی رازگویی علمی از آینده است که هنوز مطلب علمی آن توسط دانشمندان به اثبات نرسیده است پس نمی توان گفت که این آیات دلالت بر اعجاز علمی قرآن دارد.

 

پيام هاي ديگران ()

علم سوزی ایرانیان در حمله اعراب سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

باید قبول کنیم که هدف اعراب از حمله به ایران موضوعی است که ناشناخته مانده.

شاید اعراب با نیت خیر و هدف والایی به ایران حمله کردند  . اما آیا این هدف خیر را به هر وسیله ای باید تحمیل کرد؟
 
درست است که در برخی مواقع رفتار انسانی داشتند اما با توجه به تعلیمات اسلام و پیامبر اسلام این رفتار طبیعی بود . رفتار های خشنی که در تاریخ نوشتند که البته کم هم نبود جای بحث و گفتگو دارد .

برخی می گویند که اگر بگوییم ایرانیان از زور و فشار و تهاجم و جزیه و... اسلام را پذیرفتند به فرهنگ و تمدن ایرانیان توهین کرده ایم . اما با توجه به شرایطی که  اعراب حمله کردند و خلفا بوجود آوردند ؛ به نظر من این چنین گفتاری علاوه بر توهین به فرهنگ و تمدن ایرانیان ، توهین به اسلام و مسلمین هم است .

بسیاری معتقدند که اعراب به مانند چنگیز و حتی اسکندر به سوزاندن مستقیم کتاب نپرداختند ، اما باید قبول کنیم که در هنگام  سلطه اعراب بر ایرانیان بسیاری از دانش هایی که قبل از اسلام در ایران وجود داشت دست خوش فراموشی شد و حتی در مقطعی توسط حاکمان نابود شد. برخی از پژوهش گران با مطالب و منابع درخوری اظهار دارند که علاوه بر دوران سلطه در هنگام تهاجم هم نابودی کتاب صورت گرفته است.

رضا کیانیان در نقش یکی از حکام عرب

 

 بخشی از این موضوع شاید متوجه نظام طبقه بندی در دوران ساسانی می شود ، که دانش ، منحصر به طبقه موبدان و بزرگان بوده است ، که این موضوع شاید کمک کننده به تخریب دانش ها در هنگام حمله اعراب شد.
 
« در ایران ساسانی طبقات جامعه از هم متمایز بودند و افراد هر طبقه تخصص های ویژه خودشان را داشتند و از داشتن تخصص هایی که مربوط به طبقات دیگر بوده بی بهره بودند. این نظام را در ایران بدان هدف بر روی کار آورده بودند تا هر کس در هررشته ای فعالیت دارد بیشترین تجربه را در کارش بیندوزد و در آن مهارت زیاد به دست آورد و بهترین بازده را برای کشور داشته باشد .»
 

گفته های امیر حسین خنجی در یکی از مقاله های  سایت irantarikh.com 

اما  این موضوع متأسفانه برخلاف آن هدف نیکی که داشت رفته رفته ایجاد مشکل کردو در نهایت نتایج بدی هم داشت .

اما به اصل مطلب می پردازیم .

  
کتاب سوزی در هنگام حمله

 
منبع مهمی که حاکی از نابودی کتاب ها درهنگام حمله اعراب است روایت زیرمی باشد :
 
«گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص  بر مدائن (پایتخت ساسانیان) دست یافت درآنجا کتاب های بسیار دید . نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب این کتاب ها دستوری خواست . عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتاب ها هست ، سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتاب ها جز مایه ی گمراهی نیست ، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است .

از این سبب آن همه کتاب ها را در آب یا آتش افکندند.» 
 
 ابن خلدون ، مقدمه چاپ مصر ، ص 6 - 285 به نقل از دو قرن سکوت صفحه های 117 و 118


 
البته این روایت به دلیل اینکه در کتابهای کهنه ی قرن های اول اسلامی نیامده است ، بعضی از محققین در صحت آن دچار تردید شدند . عده ای هم زبان عربی این قبیل روایت ها را متناسب زبان عربی قرون اولیه اسلام نمی دانند .
 
دکتر عبدالحسین زرین کوب با تحلیلی منطقی و با متن شیوای خویش به بررسی کتاب سوزی اعراب چه در هنگام حمله و چه در هنگام سلطه می پردازند :
 
« شک نیست که در هجوم تازیان ، بسیاری از کتاب ها و کتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است .

این دعوی را از تاریخ ها می توان حجّت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تأیید می کند . با این همه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند و این تردید چه لازم است؟

برای عرب که جز کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی دانست ، کتاب هایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ی ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند ؟ در آیین مسلمانان آن روزگار ، آشنایی به خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد .

تمام قراین و شواهد نشان می دهد که عرب نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است ، فایده ای نمی برده است . در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتاب ها به دیده ی حرمت و تکریم نمی دیده است .

از اینها گذشته ، در دوره ای که دانش و هنر ، به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بوده است ، با از میان رفتن این دو طبقه ، ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتاب های آنها باقی نمی گذاشته است . مگر نه این بود که در حمله تازیان ، موبدان بیش از هر طبقه دیگر مقام و حیثیت خویش را از دست دادند و تار و مار و کشته و تباه گردیدند ؟

با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیداست که دیگر کتاب ها و علوم آنها نیز به درد تازیان هم نمی خورد موجبی برای بقا نداشت . نام بسیاری از کتاب های عهد ساسانی در کتاب ها مانده است که نام ونشانی از آنها باقی نیست .

حتی ترجمه های آنها نیز که در اوایل عهد عباسی شده است از میان رفته است .

پیداست که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتابها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است .

باری از همه ی قراین پیداست که در حمله اعراب بسیاری از کتاب های ایرانیان ، از میان رفته است »
 
دو قرن سکوت ؛ صفحه 117

 

 تصویری خیالی از حمله اعراب و دست یافتن آنها به ایوان مدائن


 
کتاب سوزی در دوران سلطه

  
به طور کلی حکومت های عربی که بر ایرانیان حکومت کردند عبارتند از :
 
 1- خلفای نخستین ، 2- امویان ، 3- عباسیان 
 
(خلفای نخستین باز هم نسبت به امویان و عباسیان مطلوب تر بودند اما این بدان معنا نیست که ایده آل بودند . )
 
خلفای نخستین نزدیک به 20 سال حکومت کردند

امویان نزدیک به 92 سال

عباسین نزدیک به 60، 70 سال

البته این مدت ها ، مدت فرمانروایی آنها بر ایرانیان است .
 
بیشترین توهین به ایرانیان توسط نظام نژاد پرست اموی صورت گرفت . و بیشتر نابودی های دانش را در این دوران می بینیم . 

در میان خلفای اموی تنها عمر بن عبدالعزیز بود که از دیگر خلفا میانه رو تر بود و سخت ترین دوران هم هنگام خلافت عبدالملک و قدرتمندی سردار خونخوارش یعنی حجاج بود. 


 « پس از آنکه مسلمانان بر دو دولت عظیم ایران و روم غلبه یافتند ، کم کم این حس در آنها بوجود آمد که به اعتبار پیروزی های بدست آمده ، خون اعراب برتر از خون سایر ملل است و چون این فتح و ظفر ها را در سایه ی دین اسلام به دست آورده اند ، قوم عرب که ناشر این دین و نخستین گرونده ی به آن بوده است ، بر همه اقوام دیگر و حتی بر آنان که دین اسلام را پذیرفته اند ، فضیلت و سیادت دارد .»
 
تاریخ دهزار ساله ایران تألیف عبدالعظیم رضایی - ج 2 - ص 242 و 243
 
امویان جز با عنصر عرب که همه امتیازات و افتخارات را از آن خود می دانستند ، رفتار خوبی نداشتند .

آنان با همه ملت های مغلوب و به ویژه ایرانیان برخوردی خشن داشتند ، کارهای کشور را جز به تازیان نمی سپردند و از فرط تعصب و پایبندی به علقه ی نژادی ، در این کار راه مبالغه می سپردند . 
 
تاریخ دهزار ساله ایران تألیف عبدالعظیم رضایی - ج 2 - ص 266 


 
شاید از این رو بود که با زبان پارسی مخالفت جدی داشتند و در نتیجه با کتاب هایی که به زبان پارسی نوشته شده بودند هم مخالفت داشتند . آنها در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج ایران را ، از میان ببرند .

« این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد . به همین سبب هر جا که در شهر های ایران ، به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند .»

« شاید بهانه ی دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می شمرد . »
 
قرن سکوت صفحه های  115 و 116 


 
روایاتی که نقل می کنند به طور کامل این موضوع را نشان می دهد اما فقط به دو مورد از آنها می پردازیم :

« نوشته اند که وقتی قتیة بن مسلم ، سردار حجاج ، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم امّی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت .»
 
ر ک : آثار الباقیه ، ص 35 ، 36 ، 48 - به نقل از دو قرن سکوت - ص 116

 

مورد دیگری که حاکی از نابودی دانش ایرانی است موضوع دیوان محاسبات عراق است . عراق تا قبل از اسلام سرزمینی بود که در فرمانروایی ایرانیان قرار داشت و جغرافیای آن تقریباً از نصف ایران کنونی و عراق کنونی بوده است .نام اراک باز مانده از آن دوران است . در دوران اسلامی عراق به دو بخش تقسیم شد ، عراق عجم و عراق عرب .
 
دیوان محاسبات عراق تا روزگار حجّاج به خط و زبان فارسی بود ، تصدّی این دیوان را زادان فرّخ که یک حسابگر پارسی بود بر عهده داشت .
 
حجاج در کار خراج اهتمام بسیار می ورزید و چون با موالی ( لقبی که اعراب به ایرانیان می دادند، به معنای بندگان آزاد شده ) و نبطی ها دشمن بود ، درصدد بود که کار دیوانرا از دست آنها بازستاند .
 
از همین رو شخصی به نام صالح بن عبدالرحمن را قدرت بخشید که به فارسی و عربی چیز می نوشت .
 
با کشته شدن زادان فرّخ بر اثر فتنه اشعث علیه اموی ها صالح روی کار آمد و با توجه به خواست حجاج دیوان محاسبات را از پارسی به عربی تغییر داد . می گویند که دبیران ایرانی ، صد هزار درم بدو دادند تا عجز بهانه کند و از نقل دیوان تازی در گذرد . صالح نپذیرفت و دیوان عراقی را به تازی در آورد .
 
برگرفته از دو قرن سکوت - ص 120
 
این شواهد نشان می دهد که عرب با زبان ایرانیان و کتاب هایی که به زبان آنان نوشته شده بوده ، رفتار خوبی نداشته است . 
 
 

این در حالیست که در طول تاریخ تهاجمات فراوانی به ایران شده اما باز هم ایرانیان برخلاف بسیاری از کشورهایی که تمدن کهن دارند ،امروز دارای زبانی هستند که متعلق به خودشان است. پس زیبنده است که در حفظ و ترقی این زبان کوشا باشیم .

 

پيام هاي ديگران ()

علومی که ایرانیان در ان پیشقدم بودند سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

سزاریون :

 

برای دیدن عکس در ابعاد بزرگ روی عکس کلیک بفرمایید

 

کار « سزارین » در 8500 سال پیش روی رودابه مادر رستم بوسیله ثریت پزشک نامدار ایران و دانشمند بزرگ دیگر ایرانی به نام شئن مَرِغ  انجام شد. آنان با به کار بردن شیره هئوم ، خنجری را گند زدایی کرده و پهلوی رودابه را شکافتند و بچه را بیرون آورده و پارگی را دوختند  و پس از گذشت هزار سال این عمل سزاریون روی مادر ژول سزار قیصر روم به وسیله پزشکان ایرانی انجام شد  و با صد افسوس و دریغ که این کار پر ارج ایرانیان به نام ژول سزار ( سزاریون ) نامیده شد در صورتی که باید رستمیون نامیده می شد.

(تاریخ طب در ایران ؛ جلد یکم ؛ دکتر نجم آبادی - تاریخ پلوتارخوس ، تاریخ نگار یونانی)

 

الکتریک :

 

 

ایرانیان از روزگار مادها به ساختن پیل الکتریکی و از به هم پیوستن آنها برق پدید آورده و آن را به وسیله دو سیم وارد دستگاه آب کاری کرده و فلزات را آب طلا و آب نقره می دادند .

(گنجینه تاریخ ایران ؛ جلد سوم ؛ بخش مادها )

 

نا گفته نماند پیل های مزبور که در بالا گفته شد ، ضبط صوت و پخش صوت پدید آورده بودند .

یکی از صنایع مهم ایران در دوران ساسانی که در آن زمان در هیچ کشوری سابقه نداشت ، ساختن حبابها و نصب آنها در ایوان مدائن بود . با این حبابها موسیقی و صداهای دیگر ضبط شده پخش می گردید.

(کتاب فیلوستراتوس ، جلد یکم ، بند 24 و کتاب فان فلوتن ، باب تسلط عرب بر ایران )

  

پویا نمایی ( انیمیشن ) :

 

در میان یافته های کوچک و بزرگ باستان شناسان در وسعت 151 هکتاری «شهر سوخته» ، سفالینه ای با نقش بز که در پنج حرکت به سمت درختی می جهد و برگهای آن را می خورد ، نظر کارشناسان را بیش از سایر آثار مکشوفه به خود جلب کرده و به عنوان نخستین پویا نمایی جهان مطرح شده است .

قدمت این اثر باشکوه به هزاره ی سوم پیش از میلاد بر می گردد .

 

برخی معتقدند موارد منقوش بر این سفالینه بیان گر یک داستان زیبای باستانی ایرانی با نام «درخت آسوریک» است .

 

برای دیدن عکس هایی از این سفالینه اینجا را کلیک کنید .

  

کارخانه ذوب فلزات :

 

ایرانیان هوشمند در بیش از 7000 سال پیش به فن آب کردن فلز آشنا بودند و کارگاههای ذوب فلزات پیشرفته ای داشتند

(هفت هزار سال فلزکاری در ایران؛ نوشته دکتر محمد تقی احسانی ؛ انتشارات علمی فرهنگی )

 

 

کاریز (قنات) :

 

 

ایرانیان در فن آبیاری و کندن کاریز پیش گام تر از همه ی ملت های جهان هستند .

این فن نخست از ایران به ترکستان و آفریقا برده شد .

بی شک کاریز یکی از عجایب بشر است . عده ای معتقدند قنات باید در عجایب هفت گانه قرار می گرفت .

  

آسیاب بادی :

 

 

دانشمندان با هم هم رأی هستند که سرچشمه آسیاب بادی از ایران می باشد بنا به نوشته هرودوت و تاریخنگاران کهن ، ایرانیان نخستین ملتی هستند که از نیروی باد برای بدست آوردن انرژی و بالا کشیدن آب از چاه و آرد کردن گندم سود جسته اند.

(بررسی های تاریخی شماره مخصوص ، سهم ایران در تمدن جهان )

 

قالی بافی و فرش:

 

برای دیدن عکس در ابعاد بزرگ روی عکس کلیک بفرمایید

 

اکنون که قالی های روزگار هخامنشی در «پازیرک» به دست آمده پیشگام بودن ایران را در این صنعت به گونه ای کامل روشن می سازد .

 

در یکی از تالار های کاخ کسری ، فرش «بهارستان» گسترده شده بود که 26 متر درازا و 24 متر پهنا داشت و با گوهر های گرانبها ، انواع گل ها را روی آن به کار برده بودند که برگ گل ها زمرد ، غنچه ها از مروارید و یاقوت و دیگر گوهر ها ساخته و بافته شده بود .

 

شخم زنی :

 اندیشمندان ایرانی در 7500 سال پیش ابزار شخم زنی (خیش) را پدید آوردند.

(گنجینه تاریخ ایران ؛ جلد یکم - تاریخ تمدن سه هزار ساله ایران ؛ نوشته استاد طویلی ؛انتشارات فروهر )

 

 

ورزش :

 

 

ورزش باستانی ایران دیرینگی 10,000 ساله دارد.

( تاریخ هرودوت ؛ جلد دوم)

 

گیاه شناسی :

 

 

ایرانیان باستان تا آنجا که روشن شده به گیاه شناسی و درمان بیماران با گیاهان پیشینه ، توجه داشته اند و قدمتی 10,000 ساله دارد .

(تاریخ طب ایران دکتر نجم آبادی)

  

شعر و شاعری :

 

 

ایرانیان در پیش به فن شعر گفتن آگاهی داشتند و با سبک ویژه ایرانی شعر می گفتند

(گات ها سروده های اشوزرتشت - هشت هزار سال شعر پارسی در ایران ؛ دکتر زکن الدین همایونفرخ)

 

باز هم اینها قبل از شکوه شعر و شاعری ما ایرانیان در دوران بعد از اسلام هست .

 

 موسیقی :

 

 

ایرانیان هوشمند از هزاران سال پیش به موسیقی دلبستگی داشته و تار و تنبور می ساخته و از آنها سود می جسته اند تا آنکه باربد ها و نکیسا ها را پرورش دادند.

بی شک مادر تمام ساز های امروزی ساز های ایرانی هستند . از گیتار و ویالون گرفته تا دف و سنتور .

 



پيام هاي ديگران ()

پیدا کردن کشتی نوح سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

کشتی نوح در کوه های آرارات...

و لقد ترکناها آیة فهل من مدّکر(سوره قمر، آیه 15)
"و ما آن کشتی را محفوظ داشتیم تا آیت عبرت شود، پس کیست که پند گیرد؟"

در سال ۱۹۵۹، یک خلبان ترک، براساس مأموریت محول شده، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس های او تصویری جلب نظر می کرد که بیشتر شبیه یک قایق بود تا چیزی دیگر، قایقی بزرگ که بر سینه تپه ای، در فاصله بیست کیلومتری کوههای آرارات آرمیده بود

 

تصویر هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود.

 

عکس هوایی از شئ کشتی شکل

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد.

۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال ۱۹۷۶ انجام نگرفت. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود.

به دلیل همین عدم مشاهده دقیق از سطح زمین، امکان هر تحقیقی غیر ممکن بود. از سوی دیگر جسم کشف شده آنقدر بزرگ و سنگین بود که هر گونه اقدامی را در وهله اول عقیم می ساخت. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می کردند، به جایی رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می توانست راهگشای کار آنها باشد:

«زمین لرزه!» آنها متوجه شدند که حرکت دادن و در آوردن جسم مذکور از درون زمین، به دلیل ابعاد وسیع و بزرگ آن غیر ممکن است و تنها با یک لرزش زمین، این شیء می تواند از دل خاک سر در آورد و مورد کاوش قرار گیرد.

از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد.

 بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می تواند باقیمانده کشتی نوح باشد. سپس بدبینی ها به خوش بینی مبدل و این سؤال ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می تواند باشد؟ و اگر جسم کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً بوقوع پیوسته است؟... آیا ما شاهد بقایای کشتی افسانه ای حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستیم؟»

تصویر ران ویت درپارک ملی کشتی نوح

طوفان و سیل در زمان حضرت نوح در سطح وسیعی بوسعت کره زمین واقع شده است. به اعتقاد مسیحیان و بنا به نص انجیل، این حادثه عظیم و دهشت آور، برای تنبیه مردمان آن روزگار که دست به سرکشی زده بودند و به منظور نجات نوح پیامبر و پیروانش واقع شده بود. بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگهای دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد.

وجود لایه های مخلوط فسیل شده حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره ها که بعضاً در برگیرنده حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده اند. امتزاجی عجیب از جانوران خشکی و دریا، حاره و قطبی که مرگی آنی و دلخراش را روایت می کنند.

پارک ملی کشتی نوح

تاریخ در مورد محل به گل نشستن کشتی چه می گوید؟ داستان کشتی نوح از گذشته های دور مورد توجه اقوام مختلف بوده است. مورخان از ۲۰۰۰ سال پیش نقل کرده اند که توریست ها و مسافران کنجکاو بسیاری از قدیم این منطقه را در کوههای آرارات کشور ترکیه، مورد بازدید قرار می دادند و گاهی تکه های کوچکی از آن به غنیمت برده می شد. در تاریخ آمده است که حدود ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، آشوریان اقدام به ورود به کشتی کردند و موفق به ورود به طبقه سوم آن که در زیر زمین واقع شده بود شدند. این نشان می دهد که اقوال مختلف در مورد موقعیت جغرافیایی کشتی، متفقند.
  تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی اینجا صحبت از ساخت یک قایق کرجی کوچک هشت نفره با ظرفیت چند حیوان کوچک نیست. بحث بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی بوده اند، این سؤال پیش می آید که نوح براستی چگونه این کشتی را ساخته است. کشتی ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می رفت و اکنون یک واقعیت علمی لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ براستی چه تعداد جانور و چگونه جمع آوری شدند و در کشتی جایگزینی شدند؟ آب و غذا چگونه تأمین می شد؟ جانوران وحشی چگونه به سوی کشتی هدایت شدند؟ باید کار جمع آوری و هدایت حیوانات کاری سخت بوده باشد ولی بهرحال فرمان خدا باید انجام می شد.
...خوشبختانه تحقیق بیشتر در محل، حضور حیوانات را در کشتی یافت شده، تأیید کرد. کشف مقادیر قابل توجهی فضولات حیوانات که به صورت فسیل در آمده اند و از ناحیه خسارت دیده کشتی به بیرون رانده شده اند ، فرضیه ما را بیشتر به واقعیت نزدیک کرد. علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها و بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه های گل و لای خشک شده اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال ۱۹۹۱، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است...
  کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.

نوارهای مشخص شده خطوط آهنی با آرایش منظم اسکلت کشتی می باشد..

تصویر برداری های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می گویند که استفاده وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست. و اصنع الفلک باعیننا و وحینا (سوره هود، آیه۳۷)

 

 

 


تصویر رادار اسکن از کشتی نوح

به نظر می رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می کند.

اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکاررفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می کند.

 در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزییات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.

کشف یک لایه غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از این جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «رادار اسکن» یا «اسکن های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند

 

                   

 

قطعات کاملاً سنگی شده از قسمتهای چوبی کشتی که آثار حجاری و برش خوردگی دارند.

در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد.

این در حالی است که گمان می رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله کشف و استخراج نرسیده باشد. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟

 

لنگرهای کشتی هم کشف شد!

بر بلندیهای تپه های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. این اجسام مثلثی شکل سنگی و نیمه صیقلی، شبیه به لنگرهای کشتی های باستانی بودند که «دراگ» نامیده می شدند. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی دانیم ولی حدس هایی در این زمینه وجود دارد

 

 

ران ویت و همکارانش در کنار سنگ لنگر یافت شده.

کشف شش وزنه یا لنگر کشتی، هر یک مجهز به سوراخی در بالای آن، حدس باستان شناسان را به یقین تبدیل کرد. این وزنه ها در فواصل متفاوت، ظاهراً به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب شده بودند.

اندازه کشتی نوح در کتاب مقدس ۳۰۰ ذراع یاد شده است.. واحد ذراع در مصر قدیم در زمان حضرت موسی(ع) برابر با ۵۲.۷ سانتی متر بوده است. با محاسبه این رقم، عدد ۱۵۸.۴۶ متر بدست می آید.

طول کشتی مورد کاوش توسط دو تیم مختلف در دو زمان اندازه گیری شد. رقم بدست آمده دقیقاً ۱۵۸.۴۶ متر را نشان می داد. این محاسبات، محققان را در ادامه کاوشها مصمم تر کرد...

 

کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد

روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. [در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی گیرد و بعد از آن کبوتری را می فرستد- انصاف]

درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» نامیده شده است. نام این دهکده ترکی را چنین ترجمه کرده اند: «آن کلاغ نه توقف می کند نه باز می گردد.» [چارلز برلیتز در کتاب "کشتی گمشده نوح" (ترجمه احمد اسلاملو) نام این محل را "جایی که کلاغ نمی نشیند" ترجمه کرده است- انصاف]

محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته های دور، به منطقه هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ [در کتاب "کشتی گمشده نوح" آمده نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که "نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت." همانطور که می بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد- انصاف]

در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است... در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. [کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در روایات شیعه نیز تعداد هشت نفر و هشتاد نفر، هر دو نقل شده است- انصاف] در واقعیت موجود، کوه آرارات در سمت چپ، تپه ای در کنار آن و قله یک کوه آتشفشان در کنار تپه وجود دارد.

 

کتیبه یافت شده منتسب به حضرت نوح (ع)

پیامبر اسلام فرمود: « هنگامی که خداوند اراده کرد قوم حضرت نوح را هلاک کند، به نوح فرمان داد کشتی بزرگی بسازد. جبرئیل نیز با میخ‌هایی برای ساختن کشتی فرود آمد. در میان انبوه میخ‌ها پنج میخ ویژه بود که درخشش خاصی داشت و بر روی هر یک نام یکی از پنج نور مقدس محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین نقش بسته بود.

حضرت نوح هر کدام را بر می داشت، میخ همچون ستاره‌ای در تاریکی شب می درخشید. هنگامی که میخ پنجم را برداشت، پس از درخششی، اشکی از آن جاری شد.
نوح از جبرئیل پرسید: « این میخ و اشک چیست؟»
جبرئیل در پاسخ گفت: « این میخ حسین بن علی است.»
حضرت نوح نیز هر یک را در یک طرف از کشتی کوبید.

پیامبر فرمود: « در آیه « و حملنا علی ذات الواح و دسر » منظور از « الواح » چوب‌های کشتی و منظور از « دسر » ما هستیم. اگر ما نبودیم کشتی حرکت نمی کرد.»

منابع:
بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۳۲۲، حدیث ۱۴- امان الاخطار، ص ۱۰۷ و ۱۰۸

گزارش‌ باستان‌شناسی‌ شوروی‌ دربارة‌ کشتی‌ نوح

بر اثر این‌ اکتشاف‌، ادارة‌ کلّ باستان‌ شناسی‌ شوروی‌ برای‌ تحقیق‌ از چگونگی‌ این‌ لوح‌ و خواندن‌ آن‌، هیئتی‌ مرکّب‌ از هفت‌ نفر از مهمترین‌ باستان‌ شناسان‌ و اساتید خط‌ شناس‌ و زبان‌ دان‌ روسی‌ و چینی‌ را مأمور تحقیق‌ و بررسی‌ نموده‌ که‌ نام‌ آنها بدین‌ گونه‌ است‌:

۱ ـ پرفسور سولی‌ نوف‌، استاد زبان‌های‌ قدیمی‌ و باستانی‌ در دانشکدة‌ مسکو.

۲ ـ ایفاهان‌ خینو، دانشمند و استاد زبان‌شناس‌ در دانشکدة‌ لولوهان‌ چین‌.

۳ ـ میشانن‌ لوفارنک‌، مدیر کلّ آثار باستانی‌ شوروی‌.

۴ ـ تانمول‌ گورف‌، استاد لغات‌ در دانشکده‌ کیفزو.

۵ ـ پرفسور دی‌ راکن‌ استاد باستان‌ شناس‌ در آکادمی‌ علوم‌ لنین‌.

۶ ـ ایم‌ احمد کولا، مدیر تحقیقات‌ و اکتشافات‌ عمومی‌ شوروی‌.

۷ ـ میچر کولتوف‌، رئیس‌ دانشکدة‌ استالین‌.

 

 

این‌ هیئت‌ پس‌ از ۸ ماه‌ تحقیق‌ و مطالعه‌ و مقایسة‌ حروف‌ آن‌ با نمونة‌ سائر خطوط‌ و کلمات‌ قدیم‌ متّفقاً گزارش‌ زیر را در اختیار باستان‌ شناسی‌ شوروی‌ گذاشت‌:

۱ ـ این‌ لوح‌ مخطوط‌ چوبی‌ از جنس‌ همان‌ پاره‌ تخته‌های‌ مربوط‌ به‌ کاوش‌های‌ قبلی‌، و کُلاًّ متعلّق‌ به‌ کشتی‌ نوح‌ بوده‌ است‌؛ منتهی‌ لوح‌ مزبور مثل‌ سائر تخته‌ها آنقدرها پوسیده‌ نشده‌، و طوری‌ سالم‌ مانده‌ که‌ خواندن‌ خطهای‌ آن‌ به‌ آسانی‌ امکان‌ پذیر می‌باشد.

۲ ـ حروف‌ و کلمات‌ این‌ عبارات‌ به‌ لغت‌ سامانی‌ یا سامی‌ است‌ که‌ در حقیقت‌ اُمّ اللغات‌ (ریشة‌ لغات‌) و به‌ سام‌ بن‌ نوح‌ منسوب‌ می‌باشد.

۳ ـ معنای‌ این‌ حروف‌ و کلمات‌ بدین‌ شرح‌ است‌:

توسّل‌ حضرت‌ نوح‌ به‌ پنج‌ تن‌ علیهم‌ السّلام‌ و أسامی‌ آنها بر کشتی‌ 

 «ای‌ خدای‌ من‌! و ای‌ یاور من‌!

 به‌ رحمت‌ و کرمت‌ مرا یاری‌ نما!

 و به‌ پاس‌ خاطر این‌ نفوس‌ مقدّسه‌:

 مُحمّد 

 إیلیا (علیّ)

 شَبَر (حَسَن‌)

 شُبَیْر (حُسَین‌)

 فاطِمَه‌

 آنان‌ که‌ همه‌ بزرگان‌ و گرامی‌اند

 جهان‌ به‌ برکت‌ آنها برپاست‌.

 به‌ احترام‌ نام‌ آنها مرا یاری‌ کن‌!

 تنها توئی‌ که‌ میتوانی‌ مرا به‌ راه‌ راست‌ هدایت‌ کنی‌!»

بعداً دانشمند انگلیسی‌: این‌ ایف‌ ماکس‌، استاد زبان‌های‌ باستانی‌ در دانشگاه‌ منچستر، ترجمة‌ روسی‌ این‌ کلمات‌ را به‌ زبان‌ انگلیسی‌ برگردانید، و عیناً در این‌ مجلّه‌ها و روزنامه‌ها نقل‌ و منتشر گردیده‌ است‌:

 ۱ ـ مجلّة‌ هفتگی‌ «ویکلی‌ میرر» لندن‌، شمارة‌ مربوط‌ به‌ ۲۸ دسامبر

 

پيام هاي ديگران ()

کارت عروسی شاه و فرح سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

پيام هاي ديگران ()

اریوبرزن سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

آریو برزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسه (دربندپارس) را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت.«اسکندر مقدونی» در سال 331 پیش از میلاد پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان ( جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugamele ) و شکست پایانی ایران، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه، پایتخت ایران روانه این شهر گردید. اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد: بخشی به فرماندهی (پارمن ین) از راه جلگه (رامهرمز و بهبهان کنونی) به سوی پارسه روان شد و خود اسکندر با سپاهیان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه کنونی) را در پیش گرفت و در تنگه‌های دربند پارس (تنگ تک آب کنونی) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید. در جنگ دربندپارس، آخرین پاسداران ایران، با شماری اندک، به فرماندهی آریو برزن، در برابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند و سپاهیان مقدونی را ناچار به پس نشینی نمودند. با وجود آریابرزن و پاسداران تنگه‌های پارس، گذشتن سپاهیان اسکندر از این تنگه‌های کوهستانی امکان‌پذیر نبود. از این رو «اسکندر» به نقشه جنگی ایرانیان در جنگ ترموپیل و گذر از راههای سخت کوهستانی خود را به پشت نکهبانان ایرانی رساند و آنان را درمحاصره گرفت. آریو برزن با 40 سوار و 1200 پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن، خط محاصره را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه شتافت ولی سپاهیانی که به دستور«اسکندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش از رسیدن او به پایتخت، به پارسه دست یافته بودند. آریو برزن با وجود واژگونی پایتخت و درحالی که سخت در تعقیب سپاهیان دشمن بود، به وارانه(برعکس) منطق جنگ، حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه یارانش از پای درافتادند و جنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.

بر پایه یادداشتهای روزانه "کالیستنس " مورخ رسمی اسکندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه کوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تکاب در کهگیلویه.این محل معبری بود که از پارس به شوش می رفت) با یک هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن » رو به شدند.

آریو برزن به سوی پارسه رفت تا خود را زودتر از آنان به پایتخت برساند و مردم این شهر را نجات دهد که در میانه راه با لشکری دیگر از اسکندر که از پیش بر جلگه پارس اسکان یافته بودند مواجه شد ..... راه دیگری نبود ، سردار پارسی نبرد را اغاز نمود و جنگی سهمگین در گرفت. یوتاب خواهر آریو برزن (یکی از سرداران داریوش سوم)،همراه با برادر خود پا به پا جنگید...آریو برزن رشید حاضر به تسلیم نشد ، از جان خود گذشته و به صفوف مقدونی ها زد.

در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.))

سرانجام انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"
آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس پادشاه اسپارتی ها که در اوت سال 480 پیش از میلاد،در برابر ارتش خشایارشاه در تنگه ترموپیل ، که آن هم در ماه اوت روی داد، مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسکندر آغاز کرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» تفاوت در این است؛ که یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حک کرده اند :ای رهگذر، به مردم لاکونی ( اسپارت ) بگو که ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت کرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد)
ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست
تندیس این سردار ایرانی در ورودی شهر باشت در استان کهکیلویه و بویراحمد، نصب شده است
آریو برزن یکی از وطن پرست ترین فرمانده هان ایران زمین بود. کسی که تا حد مرگ مقابل اسکندر جنگید، اما نتوانست مانع پیروزی او و همچنین به اتش کشیدن و ویرانی پرسپولیس که پایتخت امپراتوری ایران ان زمان بود بشود
دلاوری های ژنرال آریو برزن، یکی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشکیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی ها در راه میهن رانشان می دهد.

منبع: کتاب تاریخ ایران باستان-  حسن پیرنیا / کتاب اتیلا - نوشته لویزدو

 

پيام هاي ديگران ()

شباهت عجیب حیوانی عجیب با سرستونهای تخت جمشید سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

روز شنبه یک موجود عجیب و غریب در پاناما پیدا شد که حرف‌های زیادی درباره آن گفته می‌شود. در سال گذشته نیز یک موجود عجیب و غریب در ساحل دریا در نیویورک پیدا شد که دانشمندان تاکنون نتوانسته‌اند اصلیت و خاستگاه آن را شناسایی کنند.

به نوشته «خبر»، بدن این موجود مو ندارد و به نظر می‌رسد پوست و سیمای بدنش، مانند کائوچو است. این موجود هیولای پاناما لقب گرفته است. گروهی از مقامات مسئول این موجود را با موجود عجیبی که قبلاً در نیویورک پیدا شده و به آن هیولای مانتوک لقب داده شده .

 

هنوز ما انسانها با موجودات بسیاری که در ته دریاها و اقیانوس ها زندگی میکنند، آشنا نیستیم و یا بهتر بگویم آنها را نه دیده ایم و نه چیزی هم در مورد آنها شنیده ایم.

حالا خودتون به تصویر بالا وشباهت اون با موجودی که روی سرستونهای تخت جمشید

نقش شده توجه کنید

دقیقا خودشه.........

یعنی در اون زمان همچین موجودی توی خلیج فارس زندگی میکرده

حالا به عکسهای پایین با دقت بیشتری دقت کنید

اختلافی میبینید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 



 

پيام هاي ديگران ()

عجیبترین کشفیات باستانشناسی جهان سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

هر روزه اتفاقاتی مختلفی در حوزه باستان شناسی رخ می دهد که باعث می شود اسرار دنیای باستان هر یک پس از دیگری افشا شود.

باستان شناسی قبل از این که یک علم کاملآ دانشگاهی به شمار رود یک هنر برای پیوند زدن یافته ها با شواهد تاریخی است . هنری که با پیوند زدن زنجیرهای کوچکی که در دنیای باستان شناسی وجود دارد باعث می شود تا پازل دیگری بر گمشده های دنیای باستان اضافه شود.

از دیگر سو شاید مهمترین اصل در علم باستان شناسی صبوری و مطالعات زیاد باستان شناسان باشد که باعث می شود این علم نسبت به دیگر علوم رنگ و رویی دیگر به خود بگیرد.

اصولآ در حوزه باستان شناسی یا مطالعات دامنه دار است و طولانی که بر روی یک محوطه تاریخی به طور متناوب و در طول مدت چند سال صورت می گیرد و یا آنکه بر اثر یک اتفاق یا کاووشی یکباره قطعه دیگری از این پازل برای بیان حقایق بیشتری از تاریخ رو می شود.

اما در میان اتفاقاتی که در حوزه باستان شناسی رخ می دهد برخی از این اتفاقات به خود شکل دیگری می گیرند و با توجه به نوع کشف و برد جهانی و مسایل دیگری که نشان از چگونگی زندگی انسانی در دوران باستان دارد از همه بیشتر جلوه می کند..

این اتفاقات که در دنیای باستان شناسی تنها هر از چند گاهی رخ می دهد و شاید در برخی موارد سالها صبر و حوصله را می طلبد در سال گذشته میلادی در ده مورد باعث شد تا شگفتی باستان شناسان و علاقه مندان به علم باستان شناسی را بر انگیزد.

این ده مورد اکتشاف که از ابتدای سال گذشته میلادی تا انتهای آن مورد بررسی قرار گرفت تا آنجا پیشرفت رفته است ، که در برخی از این موارد، روند مطالعاتی دانشمندان این حوزه را به سمت و سویی جدید تر رهنمون ساخت.

در این مطلب به اختصار به ده کاووش برتر باستان شناسان سراسر جهان اشاره شده است.

 

2585ro4.jpg

 

 
1- کشف گور دسته جمعی

یکی دیگر از کشفیات باستانی که باعث شد در سال گذشته نظر بسیاری را به خویش معطوف دارد ، کشف یک گور دستجمعی از طاعون زده هایی است در جزیره کوچک قرنطینه شدگان در نزدیکی ونیز رخ داد..

این کشف که در 29 آگوست سال گذشته رخ داد باعث شد بسیاری از محققان و کاووشگران را به این منطقه باستانی بکشاند تا ایشان از نزدیک به باقیمانده های حادثه بزرگی که طاعون در اروپا به وجود آورد و به واسطه آن بسیاری از اطلاعت این بخش از تاریخ نیز دفن شد دوباره بازیابی نمایند.

در این گور دستجمعی بیش از 1500 اسکلت پیدا شد که همگی متعلق به بیمارانی است که نوع خاصی از طاعون را به نام طاعون خیارکی که همگی در جزیره ای کوچک در نزدیکی ونیز دفن شده بودند .

طاعون سیاه یا مرگ سیاه یک اپیدمی طاعون خیارکی است که کل اروپا را در سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۰ میلادی دربرگرفت. تعداد مرگ‌و‌میر از بیماری طاعون در این دوره کاملاً مشخص نیست، اما برآورد آن حدود یک‌چهارم تا پک‌سوم جمعیت اروپا، یا ۲۵ ملیون نفر طی این سه سال است. در اواخر سال ۱۳۴۷ کشتی‌هایی که از آسیای مرکزی می‌آمدند، بیماری را در جنوا و مارسی شیوع دادند. در تابستان سال ۱۳۴۸ طاعون در ونیز نیز شایع شد و در عرض یک سال تمام سواحل مدیترانه را فراگرفت. پس از آن، طاعون به سرعت به سمت شمال اروپا حرکت کرد و جمعیت این نواحی را، که پس از قحطی‌های پی‌در‌پی، اپیدمی‌های مختلف به علت سردی هوا و جنگ‌های طولانی به شدت در برابر هر سانحه‌ای ضعیف شده‌بودند، درهم شکست.
باستان شناسان معتقدند یا کشف این گور دستجمعی بسیاری از حلقه های فراموش شده این بخش از تاریخ باستان اروپا را که به واسطه شیوع این بیماری در بسیاری موارد پنهان مانده است را روشن خواهند کرد.

 

120seuu.jpg

 
2- خانه های مردمان استون هنج

از مهمترین کشفیات باستانی در سال گذشته را می توان کشف بقایای روستای 4600 ساله سازندگان استون‌هنج به نام محوطه تاریخی دورینگتن‌والز دانست که به عقیده باستان شناسان به احتمال فراوان یک روستای ابتدایی برای سکونت مردمان باستان بوده است.

ساختار زیربنایی این محوطه تاریخی نشان از وجود نشانه های نخستین زندگی روستایی ی مربوط به دوران پیش از تاریخ است که در نزدیکی استون هنج پیدا شده است.

کارشناسان معتقدند احتمال دارد که این محوطه تاریخی در واقع مقبره هایی باستانی باشد که در نزدیکی استون هنج برای انجام مراسم تشریفات و آیین های مذهبی از آن استفاده می شده است..

در این کاووش باستانی 8 خانه دراین منطقه از زیر خاک خارج شد که پس از آن باستان شناسان احتمال دادند که 25 خانه دیگر نیز در این منطقه وجود داشته باشد.

ابزار سنگی، استخوان حیوانات، پیکان و لوازم دیگر از این روستا به دست‌آمد که نشان از قدمت تاریخی این روستا دارد.

کشف بقایای خوکی که در هنگام کشته‌شدن احتمالا نه ماهه بوده است، نشان‌دهنده برگزاری جشنواره در نیمه زمستان در این منطقه است.

ازنکات دیگری که در مورد این محوزه تاریخی وجود دارد و بر اهمیت آن می افزاید ، این است که استون‌هنج به جهت طلوع خورشید در اواسط تابستان و غروب خورشید در اواسط زمستان قرار گرفته است و این درحالی است که دایره چوبی سایت دورینگتن‌والز به جهت طلوع خورشید در اواسط زمستان و غروب خورشید در اواسط تابستان قرار دارد.

بر اساس رای باستان شناسان دو خانه از خانه‌هایی که در این محوطه تاریخی کشف شده‌اند جدا از بقیه قرار داشته و این احتمال وجود دارد که این 2 خانه سکونتگاه سران قبیله یا محل انجام مراسم مذهبی بوده است.

 

t5nkom.jpg

 

 
3- فرعون زن مصری

اما شاید یکی از شاهکارهای کشف های باستانی در سال گذشته را بایید به حساب باستان شناسانی گذاشت که پرده از اسرار زندگی تنها فرعون زن مصر باستان برداشتند.

معما در عین پیچیدگی بسیار ساده بود.کافی بود یک متخصص ژنتیک قسمتی از دندان شکسته شده یک مومیایی را که در یکی از اهرام پیدا شده بود را مورد بررسی قرار دهد تا این موضوع کلیدی شود برای تشخصی هویت فرعون « هتشپسات » ..

« هتشپسات » در واقع تنها زنی بود که در مصر باستان به تنهایی نقش ملکه و پادشاه را بازی می کرد و نزدیک به 3500 سال پیشتر چندین سال به حکمرانی در این منطقه پرداخت.

در کتاب فراعنه مصر آمده است « هتشپسات » در زمان حکومت یک دامن مردانه کوتاه به تن داشت که دم شیری از آن اویزان بود و حتی یک ریش مصنوعی طلایی هم گذاشته بود . هنگام بالا رفتن از تخت ، او خود را شاه نامید و نخستین فرعون زنی شد که تا به حال به شکل رسمی بر مصر حکومت می کرد . کاتبانی که درست نمی دانستند او را چه خطاب کنند . معمولا حتشپسوت را " خانم اعلیحضرت " می خواندند .طی دوره بیست و یک ساله حکومت ، او توجهش را بیش از جنگ و نبرد به بازرگانی معطوف کرد . حتشپسوت بخشی از ثروتش را برای شروع یک برنامه ساختمانی مصرف کرد . یکی از زیبا ترین معماری هایی که حتشپسوت هزینه ان را تامین می کرد ، معبد سوگواری اش بود که از سنگ اهک سفید بنا شده بود و " دیر البحری " نامیده می شد و بین رود نیل تا غرب طیوه قرار داشت . آرامگاه حتشپسات نه یک قسمت از این بنا بود و نه به شکل فراعنه قدیمی تر به شکل هرم . بلکه بدن او همانند سایر فراعنه جدید در " دره پادشاهان " valley of the kings" در دره ای بیابانی در غرب معبدش به خاک سپرده شد . در ان جا ، کارگران درون تخته سنگهای خارا ، تونل هایی را می کندند تا محلی مخفی برای پنهان کردن پیکر فراعنه از دست سارقان آرامگاه به وجود بیاید . فعالیت های حتشپسوت مصر را مقتدرتر و شکوهمند تر کرد . پدر یکی از درباریان قدیمی او به نام ایننی ، حکومت او را چنین توصیف کرده است : حتشپسات موضوعات دو سرزمین (مصر ) را براساس اندیشه هایش حل و فصل می کرد . مصر در برابر ائ یکی از اعقاب عالی خداوند و رسول او بود ، به حالت تسلیم کار می کرد ... خانم حاکم که برنامه هایش عالی بود ، هنگاه سخن گفتن هر دو منطقه ( مصر علیا و مصر سفلی ) را خشنود می کرد .

 

211a4cp.jpg

 

 
4- کشف قبر مسیح

همه چیز از یک گروه فیلم برداری شروع می شود که به دنبال قبر مسیح در بیت المقدس می گردد.تا آ»که این گروه پس از تلاش فراوان قبری را رونمایی می کنند که به گفته ایشان این قبر جسد مسیح ناصری را در دل خود پنهان داشته است.

این گروه فیلم برداری حتی پا را فراتر از این گذاشتند و در ادامه ساخت این فیلم مستند از کشف قبر همسر مسیح و پسر او در نزدیکی بیت المقدس خبر دادند.

این فیلم مستند جنجالی گرچه در دنیای خبر و رسانه ها برد فراوانی پیدا کرد اما هنوز در میان بسیاری از باستان شناسان جهانی از درجه یک کشف علمی ساقط است..

آنها معتقدند که شواهد و مدارکی که این گروه فیلم سازی برای این امر رو کرده است چندان سندیت علمی نداشته و این قبر می تواند متعلق به هر کس دیگری از جمله مسیح ناصری نیز باشد.

 

2m5nhaw.jpg

 


5 -اولین ساکنان روم باستان

شاید یکی دیگر از کشفیات باستان شناسان که در ردیف 10 کشف بزرگ باستانی در سال گذشته قرار می گیرد ، کشف غارهایی است که اولین بنیان گذاران روم باستان برای سکونت از این غارها استفاده می کردند.

کاووشگران در بیست و ششم ژانویه سال گذشته به طور کاملآ‌ اتفاقی به سازه هایی برخورد کردند که به عقیده آنها اولین ساکنان رم در آنجا سکنی گزیدند.

بر اساس تاریخ در بین قرون هفدهم و هجدهم قبل از میلاد مهاجرانی از آرکادی ها از آئگین به سمت جنوب ایتالیا آمدند. این گروه اولین ساکنان ایتالیا بودند. نام «ایتالوی» بعد از اینکه رومی ها این منطقه را فتح کردند، متداول شد.

بر طبق افسانه ها یک زن گرگ نما از ساکنان اولیه و بنیانگذاران این رم نگهداری می کرده است که این زن افسانه ای در این منطقه زندگی کرده و در انتها نیز در آنجا مرده و به خاک سپرده شده است.

 

scff9j.jpg

 

 
6- اهرام باستانی ژاپن

کشف اهرام باستانی زیر آب در ژاپن نیز یکی از کشفیات مهم باستان شناسی در سال گذشته بود که در 19 سپتامبر به وقوع پیوست.

این کشف که یکی از مهمترین کشف های چند سال اخیر در حوزه باستان شناسی تاریخی ژاپن به شمار می رود آنقدر برای دانشمندان این کشور مهم جلوه کرد که ایشان از این شهر به عنوان آتلانتیس ژاپنی یاد کردند.

آتلانتیس نام قاره ای است که بنا بر افسانه ها چندین هزار سال قبل بر اثر زلزله یا جنگ به زیر آب فرو رفته است .

مهمترین سند معتبر در مورد آتلانتیس نوشته های فیلسوف معروف یونانی افلاطون است که 3000 سال پیش اطلاعات مکتوب و جالبی را در مورد آتلانتیس از خود به جا گذاشته است. به گفته افلاطون این قاره مهد تمدنی بسیار عالی و پیشرفته بوده که نه تنها در زمینه تکنولوژی بلکه در تمام شاخه های علوم و هنر در حد عالی پیشرفته بوده است .

باستان شناسان ژاپنی از این سازه های زیر آب بنام «یاناگونی جیما» یاد می کنند که در ترجمه معادل آتلانتیس ژاپنی خواهد بود.

دانشمندان ‍ژاپنی معتقدند این شهر زیر آب ژاپنی نیز همانند آتلانتیس 2000 سال پیشتر بر اثر زلزله به زیر آب رفته است.

 

3149vzl.jpg

 

 

 
7- اسکلت های عشاق

اسکلت های عشاق یا اسکلت های ولنتاین دیگر کشف مهم باستان شناسان در سال گذشته بود . این دو اسکلت عصر نو سنگی که در سیزدهم فوریه سال گذشته شناخته شدند اسکلت مرد و زنی بودند که سالها بی صدا در کنار هم دفن شده بودند .

باستان شناسان پس از مطالعه روی دندان‌های این اسکلت‌ها که کاملآ‌ دست‌نخورده باقی مانده‌ بودند مشخص شد که ، این عشاق در جوانی و حدود 5 تا 6 هزار سال پیش در این گور دفن شده‌اند.

کشف این اسکلت ها از آنجا در نوع خود منحصر به فرد به شمار رفت چرا که که کشف تدفین دوتایی مربوط به عصر نوسنگی تاکنون در هیچ گزارش باستان شناسی دیده نشده است.

محل دفن این اسکلت ها هنگام عملیات ساخت‌وساز یک کارخانه در حومه مانتوآ کشف شد. در کنار اسکلت‌های این زوج، باستان‌شناسان ابزار سنگی نظیر پیکان و چاقو هم یافتند.

کشف این اسکلت های پر رمز و راز که در ورونای ایتالیا پیدا شدند باعث شد تا بسیاری را بر آن دارد که به این 2 اسکلت لقب اسکلت های رومئو و ژولیت را بدهند . این موضوع در حالی بود که حتی بسیاری پا را فراتر از این موضوع گذاشتند و عقیده داشتند این اسکلت ها ، اصلآ‌متعلق به این دو معشوقه تاریخی بوده است که در ورونای ایتالیا پیدا شدند.

دلیل ایشان برای این امر آن بود که این اسکلت ها دقیقآ در جنوب مانتوآ واقع در 25 مایلی جنوب ورونا جایی که شکسپیر داستان رومئو و ژولیت خود را در آنجا خلق کرد، کشف شده است.

 

2mhsfvl.jpg

 


8 - مومیای یخی دختر نوجوان

شاید یکی از اعجاب بر انگیز ترین کشفیات دنیای باستان شناسی در سال گذشته نمایش مومیایی یخی از یکی از مردمان قوم اینکا بود که یازدهم سپتامبر سال گذشته صورت گرفت.

این مومیایی یخ زده در واقع دختر نوجوانی بودکه نزدیک به پانصد سال قبل مرده بود و جسدش به طور کامل

سالم مانده بود.

این مومیایی در واقع در سال 1995 توسط کوهنوردان پرویی پیدا شده بود و به مومیایی آیس‌میدن نیز مشهور است.

برخی باستان شناسان معتقدند آیس میدن پرویی در واقع یک دختر 14-12 ساله‌ای است که در حدود 500 سال قبل توسط قدیسین اینکا برای خشنودی خدایانشان قربانی شد .این مومیایی پس از سالها برای اولین بار در آرژانتین به نمایش در آمد.

2la4kyr.jpg

 


9- مقبره عجیب مصری

اما دیگر اکتشاف عجیب دنیای باستان شناسی که جنجال فراوانی را در میان محافل علمی جهان به پا کرد کشف مقبره ای غیر معمولی از ندیم یکی از فراعنه در یکی از اهرام مصر بود .

این اکتشاف که در 21 می 2007 روی داد بسیاری از باستان شناسان را شگفت زده کرد.. باستان شناسان پس از وارد شدن به این مقبره با تندیس های کوچکی از انسان ها روبرو شدند که هر یک به کاری مشغول بودند.

تندیسی مشغول درست کردن نان بود و تندیسی دیگر کارگرانی را نشان می داد که در در حال حمل بار بودند .کشف این تندیس های کوچک در این مقبره اتفاق نامعمولی را روایت می کرد که در فرهنگ مصریان باستاندر چهار هزار سال پیش وجود داشته است.

فراعنه مصر اعتقادات مختلفی داشتند که اعتقاد زندگی پس از مرگ شاید مهمترین این رویاها به شمار می رفت و اهرام در واقع قصرهایی برای این زندگی دوباره آنها به شمار می آمد که با اتاقهای متعدد و لوازم مجلل آماده شده و برای فرعون خوردنی وآشامیدنی و مال و ثروت کافی در آن قرار داده می شد.

اما آنکه باستان شناسان در یکی از این اهرام با مقبره ندیمی روبرو شوند که زمانی برای ایشان به خدمت مشغول بوده است نکته ای بودکه در رفتارهای مصریان باستان تاکنون به چشم نخورده است.

 

mhvexf.jpg

 


10- مردان نمکی از نوع ایرانی

کشف آخرین مرد نمکی در معدن چهر آباد زنجان یکی از مهمترین موضوعات علمی حوزه باستان شناسی جهان در سال گذشته به شمار رفت.

اوایل سال گذشته هشت نمونه از پارچه هایی که در لباس مردان نمکی استفاده شده و همچنین بافت های نرم بدن آن ها برای انجام آزمایش هایی که قدمت اجساد را مشخص کند به دانشگاه آکسفورد فرستاده شده که درانتها مشخص شد که مرد نمکی شماره 2 تقریبا همزمان با مرد شماره 1 در یک هزار و 800 سال پیش یعنی اواخر دوره اشکانی در معدن مدفون شده است..

بر خلاف تصوری که تا کنون وجود داشت نتیجه آزمایش روی مردان شماره 3و4 نیز نشان داد که آنها در حدود 500 سال پیش از مردان شماره 1و2 یعنی در حدود 2300سال پیش و نزدیک به دوره هخامنشی در اثر ریزش معدن مرده اند .

نتیجه آزمایشات حاکی از آن بود که معدن چهر آباد نخستین بار در حدود 2500 سال پیش مورد بهره برداری قرار گرفته و 2300 سال پیش برای نخستین بار ریزش کرده است .

بر اساس عقیده باستان شناسان مردان نمکی شماره 4،3و5 در نخستین ریزش معدن کشته شدند و وقتی حدود 500 سال بعد دوباره معدن به بهره برداری می رسد ،یک بار دیگر ریزش کرده و مردان شماره 1و2 را زیر آوار مدفون می کند. پیدا شدن آخرین مرد نمکی نشان داد که این مومیایی های طبیعی یکی از معدود پدیده های باستانی هستند که به واسطه قرار گرفتن در نمک حاوی اطلاعات مهمی در این زمینه هستند.

 

پيام هاي ديگران ()

بررسی علمی داستان اصحاب کهف سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

در سوره کهف، داستانی طی چهاره آیه بیان شده، و در ضمن آن چنین آمده است: " و بدین سان [اهل شهر را] بر آنها واقف کردیم تا بدانند که وعده ى خدا راست است و در [وقوع ] قیامت تردیدى نیست و این هنگامى بود که [مردم ] در میان خود در باره ى امر [معاد] مناقشه داشتند پس [مشرکان ] گفتند: بر آنها بنایى بسازید [تا کسى از آنها آگاه نشود]، پروردگارشان به حال آنها داناتر است. ولى کسانى [از موحدان ] که بر کار آنها آگاهى و غلبه یافتند گفتند: حتما بر [جایگاه ] آنان عبادتگاهى خواهیم ساخت [که این امر سند زنده ى معاد است ].؛ و کذالک أعثرنا علیهم لیعلموا أن وعد الله حق و أن الساعة لا ریب فیها إذ یتنزعون بینهم أمرهم فقالوا ابنوا علیهم بنیانا ربهم أعلم بهم قال الذین غلبوا على أمرهم لنتخذن علیهم مسجدا "سوره ی کهف/ آیه ی 21.

از این تعبیر به خوبی برمی آید که حداقل یکی از اهداف این خواب عجیب و طولانی که شباهت زیادی به مرگ داشته، برای این بوده که درسی به منکران معاد یا کسانی که از این جهت در شک و تردید بودند بدهد. به خصوص اینکه از جمله ی " إذ یتنزعون بینهم أمرهم"، چنین استفاده کرده اند که اقوام آن زمان در مسأله معاد (معاد جسمانی) با هم نزاع و اختلاف داشتند، مخالفان سعی داشتند مسأله خواب و بیداری اصحاب کهف به زودی فراموش شود و این برهان روشن را از دست موافقان بگیرند (در تفسیر این جمله احتمالات متعددی داده شده که آنچه گفته شد یکی از آنها است). فخر رازی پنج احتمال دیگر در تفسیر آن ذکر نموده است از جمله این که تنازع و اختلاف در عدد اصحاب کهف، و نامهای آنها، یا اینکه در مقدار خوابشان، یا در این که در کنار غار معبدی به سبک معابد کفار بسازند یا موحدان؟ در آیات این سوره قرآن با صراحت می گوید که آنها سیصد و نه سال در خواب فرو رفتند. بدون شک یک چنین خواب طولانی شبیه به مرگ است و بیداری بعد از آن شبیه به حیات بعد از مرگ، و لذا به خوبی می تواند یک نمونه عینی از نظر تاریخی برای مسأله معاد بوده باشد.

توضیحات
در اطراف این داستان سخنان بسیاری است، آنچه به مبحث ما مربوط می شود چند نکته است:

1- خلاصه این ماجرا:
طبق آنچه در قرآن مجید و روایات مشهور اسلامی آمده است چنین است: پادشاه ستمگری بود به نام «دقیانوس» که بر ملتی بت پرست حکمرانی می کرد (بعضی نام او را «دسیوس» ثبت کرده اند. ) و در حدود قرن اول تا سوم میلادی می زیسته، و پایتخت او به نام «افسوس» بود، وزرائی داشت که طی یک ماجرا متوجه بی اعتباری آئین بت پرستی او شدند، آنها آزادی از چنگال این آئین خرافی را بر حفظ پست و مقام خود ترجیح داده، به طور پنهانی شهر و دیار خود را به سوی مقصد نامعلومی پشت سر گذاشتند، و پس از مدتی به غاری رسیده آن را پناهگاه خود قرار دادند.

در اینجا خداوند یک خواب طولانی عجیب بر آنها مسلط ساخت، و صدها سال خوابیدند، هنگامی که از این خواب گران بیدار شدند، و از یکدیگر درباره خوابشان سؤال کردند، گمان کردند یک روز یا قسمتی از یک روز بیشتر در خواب نبوده اند! ولی شواهد و قرائن اطراف غار و قیافه های آنها نشان می داد که موضوع غیر از این است و لذا در تردید فرو رفتند. و چون گرسنه بودند یک نفر را به شهر فرستادند تا مخفیانه غذائی برای آنها تهیه کند، ولی سکه هائی را که برای خرید غذا ارائه کردند راز آنها را فاش کرد، طرز رفتار آنها که با عادات و رسوم مردم متفاوت بود، به ضمیمه آنچه در تاریخ معاصر آن مردم درباره ناپدید شدن چند جوان صاحب منصب و عالی مقام شنیده بودند، همه نشان می داد که اینها همانها هستند!جمعیت باخبر شدند و اطراف آنها را گرفتند، ولی آنها به غارشان بازگشتند و برای همیشه چشم از جهان فرو بستند و مردم در آنجا به احترام آنها معبدی بنا کردند.

2- داستان اصحاب کهف در کتب تاریخی
آیا این داستان در غیر قرآن مجید، نقل شده است یا نه؟ و آیا در تورات و انجیل کنونی اشاره ای به آن دیده می شود؟ پاسخ سؤال اول، مثبت و پاسخ سؤال دوم منفی است. زیرا این ماجرا به گفته مورخان مدتها بعد از میلاد مسیح (ع) رخ داده است، و تاریخ آن را بعضی میان سالهای 249 تا 251 میلادی ذکر کرده اند، بنابراین ممکن نیست اشاره ای به آن در تورات یا انجیل آمده باشد، در کتاب اعلام قرآن می خوانیم:«اروپائیان قصه اصحاب کهف را به طور خلاصه چنین نقل می کنند: در زمان دکیوس (249 تا 251) که مسیحیان را سخت شکنجه می داد هفت تن از جوانان اشراف به غار پناهنده شدند، و دکیوس دستور داد که بر دهانه غار دیواری بکشند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند، ولی هفت تن در غار به خواب گران فرو رفتند، و 157 سال بعد در زمان «تئودز دوم» بیدار شدند اروپائیان اصحاب کهف را به نام «هفت تن خفتگان افسوس» نامیدند.

در بخش دیگری از این کتاب آمده است: قصه اصحاب کهف نخستین بار در قرن پنجم میلادی بوسیله «ژاک» اهل «ساروک»که خلیفه کلیسای سوریه بوده است در یک رساله سریانی تشریح شده، و این رساله را شخصی به نام «گوگویوس» تحت عنوان «جلال شهداء»، از سریانی به لاتینی ترجمه کرده است. این ماجرا بازتاب وسیعی در تواریخ اسلامی و ادبیات شرقی و غربی پیدا کرده، و حتی در آثار ادبی «روس» و «حبشه» تلویحات و اشاراتی به این داستان وجود دارد. بنابراین سرگذشت مزبور تنها در قرآن مجید نیامده بلکه در آثار تاریخی دیگران نیز به آن اشاره شده است.

3- محل غار اصحاب کهف
معروف این است که این غار در کنار شهر «افسوس» یکی از شهرهای معروف آسیای صغیر (ترکیه کنونی که قسمتی از روم شرقی قدیم است) قرار داشته، در نزدیکی رود «کایستر» در حدود چهل میلی جنوب شرقی «ازمیر». شهر «افسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه «اوطامیس» که از عجائب هفتگانه جهان بوده معروفیت جهانی دارد. ولی بعضی غار اصحاب کهف را در نزدیکی نقطه ای از شام به نام «طرطوس» دانسته اند. هم اکنون در نردیکی دمشق محلی وجود دارد که بنام غار اصحاب کهف معروف است، و مردم به دیدن آن می روند. ولی تفسیر اول از همه مشهورتر است.

4- داستان اصحاب کهف از نظر علم امروز
آیا ممکن است کسی عمر طولانی چند صدساله داشته باشد؟ خواه این عمر در بیداری بگذرد یا در خواب عمیق؟اگر قبول کنیم در بیداری ممکن است، در خواب مشکلات بیشتری پیدا می کند، زیرا مفهوم آن این است که انسان بتواند بیش از سیصد سال بدون خوردن غذا و نوشیدن آب زنده بماند! در حالی که در شرایط معمولی یک انسان برای این مدت، شاید بیش از یکصد تن غذا و یکصد هزار لیتر آب لازم دارد!این ها سؤالاتی است که از نظر علمی در برابر این ماجرا وجود دارد و شاید بهمین دلیل کسانی که نتوانسته اند پاسخی برای این سؤالات بیابند فورا راه انکار را پیش گرفته، و این داستان را یک «اسطوره» پنداشته اند. این در حالی است که مطالعات اخیر دانشمندان از یکسو، و اکتشافاتی که درباره زندگی موجودات زنده صورت گرفته از سوی دیگر، به ما می گوید مطلب به این سادگی نیست. برای اینکه طرز تفکر دانشمندان امروز را درباره این مسأله اجمالا بدانیم، نمونه ای از تحقیقاتی که اخیرا در مطبوعات علمی انتشار یافته را ذیلا از نظر می گذرانیم:

در یکی از این مطبوعات، تحت عنوان آیا آدمی بر مرگ پیروز خواهد شد چنین آمده است: در سال 1930 زیست شناس مشهوری به نام «متالینکف» سعی کرد ثابت کند که حیات ابدی بالقوه در خود طبیعت وجود دارد و وظیفه علم آن است که بر اسرار زندگی جاوید دست یابد. سپس می افزاید: جانداران ساده تر مثل، تک یاخته ای ها در واقع مرگ ناپذیرند، چون به طور لایتناهی از طریق تقسیم یاخته ای زنده می ماند ... بنابراین چه جای تعجب که زندگانی جاوید بالقوه در موجودات عالیتر که از میلیونها یاخته تشکیل شده اند مصداق داشته باشد، و ما دانشمندان باید به اسرار آن دست یابیم.

در بحث دیگری از این مقوله تحت عنوان خواب ششصد میلیون ساله می خوانیم: چنین اندیشه هائی پیوسته قوت می گرفت تا اینکه پروفسور «ایتنجر» به مفهوم عملی آن پرداخت؛ او می گوید هم اکنون ما می توانیم از حیات ابدی سخن بگوئیم زیرا در قلمرو تئوری و نظریه، امکان زندگی جاوید اثبات شده است، و در زمینه تکنیک به جائی رسیده ایم که می توانیم این نظریه را عملا پیاده کنیم: سپس از ادامه حیات از طریق انجماد سخن گفته می افزاید: وقتی درجه حرارت بدن خیلی پائین آید جریان زندگی آنقدر کند و آرام می شود که تقریبا از سلطه زمان می گریزد، و هنگامی که درجه حرارت بدن ما، به «صفر مطلق» (صفر مطلق تقریبا 270 درجه سانتیگراد زیر صفر معمولی است) نزدیک می شود با همان مقدار انرژی که در شرایط عادی تنها برای یک ثانیه زیستن کفایت می کند می توان قرنها زندگی کرد!

سپس از بلورهای نمکی سخن می گوید که مربوط به صد میلیون سال قبل است و در آن فسیلهائی از باکتریهای آن زمان وجود داشته، و نامبرده آن را در محیط مناسبی کشت کرده و زنده شده و تکثیر نسل نموده (یعنی در حقیقت این باکتری بعد از یکصد میلیون سال از خواب بیدار شده اند)، نامبرده بعد از این ماجرا این بلورها را از نقاط مختلف جهان از جمله از مناطقی که مربوط به ششصد میلیون سال قبل! است جمع آوری کرده، و فسیلهای باکتری های آن را کشت می نماید، و با نهایت تعجب می بیند آنها نیز از خواب گران خود برخاستند! و به این ترتیب «رکورد ششصد میلیون سال عمر» را برای این موجودات زنده ذره بینی ثابت می کند!او معتقد است از نظر علمی این امر درباره انسان نیز می تواند وجود داشته باشد (و این انجماد درست در لحظه قبل از مرگ صورت می گیرد و با شرایط خاصی حاصل می شود که هیچ گونه لطمه ای بر ارگانهای بدن وارد نشود).

ما هرگز ادعا نمی کنیم که اصحاب کهف در شرایط انجماد زندگی می کردند همین اندازه می گوئیم اگر خواب بسیار عمیق باشد و دستگاههای بدن فوق العاده آهسته کار کنند سوخت و ساز بدن به قدری کم می شود که ممکن است ذخیره های موجود در بدن جوابگوی قرنها زندگی باشد، چرا که این یک خواب طبیعی نبوده، و به فرمان خدا در یک شرایط استثنائی، و یک فضای مخصوص که به گفته قرآن هرگز آفتاب به درونش نمی تابیده، " و ترى الشمس إذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین و إذا غربت تقرضهم ذات الشمال " سوره ی کهف/آیه ی 17.

مسأله خوابهای طولانی در عصر ما (با توجه به وضع بسیاری از جانداران که مسلم شده است سرتاسر زمستان در خواب فرو می روند یعنی زمستان خوابی دارند) مسأله ای است حل شده، در این نوع خوابها فعالیت حیاتی تقریبا متوقف می گردد، و تنها شعله بسیار ضعیفی از آن روشن است، ضربان قلب به قدری خفیف می شود که قابل احساس نیست، در این گونه موارد بدن انسان را می توان به کوره های عظیمی تشبیه کرد که به هنگام خاموش شدن تنها شمعک کوچکی از آن در حال اشتعال است، واضح است مقدار مواد انرژی زا را که یک کوره عظیم در یک روز برای سوختن کامل لازم دارد ممکن است خوراک صدها سال یک شمعک کوچک باشد.

دانشمندان می گویند نه تنها جانداران خون سرد که بعضی از حیوانات خون گرم نیز زمستان خوابی دارند، در دوران زمستان خوابی فعالیتهای حیاتی بسیار کند می شود و چربی ذخیره بدن آنها به تدریج مصرف می گردد. هدف بیان کیفیت خواب اصحاب کهف نیست، بلکه هدف در واقع بیان دو امر است: نخست آنکه خواب آنها اجمالا یک خواب عادی و معمولی نبوده، به خصوص اینکه قرآن می گوید: اگر آنها را در آن حال می دیدی فرار می کردی و سخت می ترسیدی " لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا " سوره ی کهف/ آیه ی 18. دیگر اینکه در این گونه خوابها محاسبات خوابهای معمولی حاکم نیست و ممکن است سوز و ساز بدن به قدری کم شود که مشکل تغذیه به کلی از میان برود.

پيام هاي ديگران ()

انواع ازدواج در ایران باستان سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

 

در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمی‌تواند در یک زمان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمی‌تواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد. اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد. در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی می‌توانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست.

در مورد انواع پیوند زناشویی در ایران باستان گفتنی است که زن و مرد زرتشتی به 5 صورت و تحت عناوین پادشاه زن- چاکر زن- ایوک زن- ستر زن- خودسر زن پیوند زناشویی می‌بستند که هر یک جداگانه به شرح زیر است:

1-پادشاه زن: این نوع ازدواج به حالتی گفته می‌شد که دختری پس از رسیدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسری ازدواج می‌کرد و پادشاه زن از کاملترین حقوق و مزایای زناشویی برخوردار بود و کلا" همه دخترانی که برای نخستین بار و با رضایت پدر و مادر ازدواج می‌کردند، پیوند زناشویی آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت می‌شد.

2-چاکر زن: این نوع ازدواج به حالتی اطلاق می‌شد که زنی بیوه به عقد و ازدواج با مرد دیگری در می‌آمد. این زن با زندگی در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزایای پادشاه زن را در سراسر زندگی مشترک دارا بود، ولی پس از مرگ آیین کفن و دفن و سایر مراسم مذهبی اش تا سی روزه توسط شوهر دوم یا بستگانش برگزار می‌شد. ولی هزینه های مراسم بعد از سی روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنیای دیگر این زن از آن نخستین شوهر خود خواهد بود و به همین علت پیوند دوم او تحت عنوان چاکر زن یاد می‌شد.
حال برای برخی ناآگاهان پیوند زناشویی از نوع چاکر زن را اختیار کردن زن صیغه ای توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدی بیان می‌کنند که صحت ندارد.

3-ایوک زن: این نوع ازدواج زمانی اتفاق می‌افتاد که مردی دختر یا دخترانی داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر یا کوچکترین دخترش تحت عنوان ایوک ثبت می‌شد و رسم بر این بود که اولین پسر تولد یافته از این ازدواج به فرزندی پدر دختر در می‌آمد و به جای نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش می‌آوردند و این نوع ازدواج باعث شده که برخی افراد غیر مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتیان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج می‌کرده است. اینک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا" مردود است.

4-ستر زن: وقتی که فرد بالغی بدون ازدواج در می‌گذشت، پدر و مادر یا خویشان این فرد موظف بودند به خرج خود و به یاد فرد درگذشته دختری را به ازدواج پسری در می‌آورند. شرط این نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد می‌شدند که در آینده یکی از پسران خود را به فرزند خواندگی فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند.


5- خودسر زن: اگر دختری و پسری پس از رسیدن به سن بلوغ برخلاف میل والدین خود خواستار ازدواج با یکدیگر می‌شدند و مصر بر این امر نیز بودند، با وجود مخالفت والدین ازدواج آنها منع قانونی نداشت و زیر عنوان خودرای زن ثبت می‌گردید و در این بین دختر از ارث محروم می‌شد، مگر اینکه والدینش به خواست خود چیزی به او می‌دادند یا وصیت می‌نمودند که بدهند.

این نوع ازدواج ها در ایران باستان انجام می‌شد امروزه ازدواج ها تحت این عناوین ثبت نمی‌شود.
گفتنی است که طلاق در آیین زرتشتی مطرود و منفور است و تحت شرایطی ویژه و در مواردی نادر و خاص طبق آیین نامه زرتشتیان مجوز داده می‌شود

 

پيام هاي ديگران ()

خواهش کوروش از خدا (حتما بخوانید) سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیک است

وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.

_همین؟!!!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن .............

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

پيام هاي ديگران ()

داستان زنده کردن مردگان توسط حزقیل نبی سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

کی از نمونه هایی که در مورد زنده شدن مردگان در قرآن آمده است در باره ی گروهی که هزاران نفر بودند و از ترس مرگ، خانه و دیار خود را ترک کرده، فرار نمودند، ولی این فرار باعث نجات آنها نشد و به فرمان خدا همه گرفتار چنگال مرگ شدند، سپس خداوند آنها را زنده کرد: " أ لم تر إلى الذین خرجوا من دیارهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم أحیاهم؛ آیا کسانى را که هزاران تن بودند ندیدى آن گاه که از بیم مرگ [و فرار از جهاد] از دیار خود بیرون شدند، پس خدا به آنها گفت: بمیرید [و آنها مردند] سپس زنده شان کرد؟" سوره ى بقره آیه ى 243. جمله ی " أ لم تر إلى الذین ..." استفهامى اعجاب انگیز براى جلب نظر هر اندیشنده قابل خطاب است- این رؤیت، به معناى علم و نظری است که مانند دیدن مشهود باشد. مسلم است که جمله ی " أ لم تر" (آیا ندیدى) در اینجا به معنى آیا نمى دانى است، زیرا در ادبیات عرب هر گاه بخواهند مطلبى را به طور کامل مجسم سازند و آن را به عنوان یک امر واضح قلمداد کنند مخاطب را با جمله ی " ا لم تر" خطاب مى کنند،. گر چه آیه ی فوق اشاره به عدد خاصى نکرده، و تنها واژه" الوف" که به معنى هزارها است، به کار برده، ولى بعضى از روایات، تعداد نفرات آنها را ده هزار و بعضى هفتاد یا هشتاد هزار ذکر مى کند.

سپس به عاقبت کار آنها اشاره کرده، مى فرماید:" خداوند به آنها فرمود:بمیرید" و به آن بیمارى که آن را بهانه قرار داده بودند مردند "پس خدا به آنها گفت: بمیرید [و آنها مردند] سپس زنده شان کرد؛ فقال لهم الله موتوا ثم أحیاهم " امر در این آیه شریفه، امر تکوینى است و منافاتى ندارد که مرگ این گروه از مجراى طبیعى واقع شده باشد، هم چنان که در روایات هم آمده است که به مرض طاعون مرده اند، و اگر تعبیر به امر (بمیرید) کرده و نفرمود" خدا ایشان را میراند و سپس زنده کرد"، براى این بود که بهتر بر نفوذ قدرت و غلبه امر الهى دلالت کند، چون تعبیر به انشاء در امور تکوینى از تعبیر به خبر دادن مؤثرتر و مؤکدتر است، هم چنان که در اوامر تشریعى تعبیر به اخبار مؤکدتر است از تعبیر به انشاء. و جمله ی :" ثم احیاهم" تا حدى دلالت دارد بر اینکه خداى تعالى زنده شان کرده تا زندگى کنند، و بعد از زنده شدن مدتى زندگى کرده اند، براى اینکه اگر این احیاء و زنده ساختن، صرفا معجزه اى بوده تا دیگران از آن عبرت بگیرند و یا دلیلى و یا بیانى براى اثبات حقیقتى بوده باشد، باید آن را ذکر مى کرد، چون رسم قرآن در بلاغتش همین است، هم چنان که در داستان اصحاب کهف ذکر می کند که بعد از زنده شدن چه کارهایى کردند، علاوه بر اینکه جمله ی بعدش هم که مى فرماید:"إن الله لذو فضل على الناس ..."، اشعارى بر این معنا دارد، چون زنده کردن وقتى فضل مى شود که زنده شده چند صباح دیگر زنده بماند.

حیات مقابل ممات بوده، و عبارت است از زنده بودن که در اثر تحقق نظم تمام در میان اجزاء و شرائط پیدا شود، چنانکه موت در اثر پیدایش اختلال در اجزاء و شرائط حاصل خواهد شد. و حیات در همه مراتب موجودات محقق مى گردد. همین طوری که موت با اراده تمام و محیط پروردگار متعال در همه موجودات زنده صورت مى گیرد، إحیاء نیز با اراده و قول او صورت خارجى پیدا خواهد کرد. و چون علم خداوند متعال محیط به همه عوالم و جزئیات و کلیات و أشیاء است:با اراده نافذ که توأم با قدرت کامل و احاطه تمام است، همه خواسته هاى او صورت عمل خواهد گرفت. آرى ما هم اگر در موضوعى که به همه اجزاء و خصوصیات آن آگاه بوده و تحت اختیار ما است، بخواهیم تحولى ایجاد کنیم، احتیاجى به اندیشه و مقدمه چینى و تهیه اسباب نخواهیم بود، مانند زدن کلید برق کارخانه معظم و منظمى است که بلافاصله مشغول کار خواهد شد.

در جمله ی " و لکن أکثر الناس لا یشکرون"، مى توانست به جاى کلمه" ناس" ضمیر بیاورد (چون قبلا این کلمه در کلام آمده بود) و بفرماید" و لکن اکثرهم لا یشکرون"، ولى دوباره کلمه" ناس" را ذکر کرد تا دلالت کند بر پائین بودن سطح فکر ایشان علاوه بر اینکه اگر ضمیر مى آورد معنایش این مى شد که بیشتر همان زنده شدگان، شکرگزار نیستند، با اینکه منظور این نبوده، بلکه خواسته است بفرماید: بطور کلى اکثر مردم جهان شاکر نیستند. و این آیه بدون مناسبت با آیات بعدى خود که متعرض فریضه قتال است نیست، چون قتال نیز باعث مى شود که مردمى بعد از مردن زنده شوند.

گفتار یکى از مفسرین مبنى بر اینکه آیه تمثیلى است از قیام و دفاع مردم
یکى از مفسرین هم گفته اند: که آیه ی شریفه مثالى است که خداى تعالى زده و حال امتى عقب مانده و توسرى خور اجانب و زیر سلطه و سیطره بیگانگان را مثال مى زند، که با قیام و دفاعش از حقوق حیاتى خود و به دست آوردن استقلال در حکومت خویش را تامین نموده، حیاتى نو به دست مى آورد، و اینک حاصل گفتار آن مفسر از نظر شما مى گذرد. او مى گوید اگر این آیه شریفه در مقام نقل داستان قومى از بنى اسرائیل و یا غیر بنى اسرائیل بود، هم چنان که هر دو احتمال در روایاتى آمده، جا داشت نام پیامبر معاصر آن قوم را ببرد، و مثلا بفرماید که این قوم از بنى اسرائیل بودند، هم چنان که روش و مرام قرآن در سایر داستانهایش همین است، پس معلوم مى شود در چنین مقامى نیست. علاوه بر اینکه اگر به راستى و به گفته روایات، چنین قومى در بنى اسرائیل وجود داشتند، و معاصر حزقیل پیغمبر (على نبینا و آله و علیه السلام) بودند باید تورات داستانهاى حزقیل ع را نقل مى کرد، و نکرده، پس معلوم مى شود روایات نامبرده از همان روایات معروف اسرائیلى است که به دست پلید یهود، جعل و به منظور بى اعتبار کردن احادیث صحیح، داخل در روایات شده است. از این هم که بگذریم ما همه مى دانیم که مرگ و حیات در دنیا یکى است انسان یک بار زنده مى شود و یک بار مى میرد، هم چنان که آیه شریفه:" لا یذوقون فیها الموت إلا الموتة الأولى؛ مرگ را نمى چشند مگر همان مرگ اول را. " سوره دخان، آیه 56، و آیه ی" و أحییتنا اثنتین؛ دو بار ما را زنده کردى. " سوره ی مؤمن، آیه 11، بر این معنا دلالت دارند، پس دو حیات در دنیا معنا ندارد، پس آیه ی شریفه در مقام مثل زدن است، و مراد از آن، مجسم نمودن وضع قومى است که دشمنى نیرومند بر آنان حمله ور شده و ذلیل و زیر دستشان کرده، و سلطه خود را در همه شؤون آنان گسترش داده، هر کارى دلش مى خواهد مى کند، و این مردم ذلیل از استقلال خود دفاع ننموده، با اینکه هزاران نفر بودند و هر کارى مى توانستند بکنند، اما از ترس مرگ، از دیار خود بیرون شدند.

خداى سبحان به ایشان فرمود: به مرگ ذلت و جهل بمیرید که جهل و خمود و ذلت خود نوعى مرگ است، هم چنان که علم و غیرت و زیر بار ظلم نرفتن خود نوعى حیات به شمار مى آید، و در کلام مجیدش فرموده:" یا أیها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول إذا دعاکم لما یحییکم؛ هان! اى کسانى که به خدا و رسول ایمان آورده اید دعوت خداى را که شما را به چیزى مى خواند که شما را زنده کند، اجابت کنید. " سوره انفال، آیه 24، و نیز مى فرماید:" أ و من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها؛ آیا کسى که مرده بود و ما او را زنده اش کرده نورى برایش قرار دادیم تا با آن در بین انسانها مشى کند، مثل او مثل کسى است که در ظلمت هایى قرار دارد که بیرون شدن از آن برایش مقدور نیست. " سوره انعام، آیه 122.

و سخن کوتاه اینکه: این هزاران نفر به ذلت و در زیر چکمه هاى دشمن مى میرند، و هم چنان مرده مى مانند، تا آنکه خداى سبحان روحیه قیام و دفاع از خویشتن را به آنان القا مى کند، و همین مردگان تو سرى خور، قیام نموده و حقوق از دست رفته خود را مى طلبند، و در آخر استقلال مى یابند، و اینها که خدا زنده شان کرده هر چند به حسب اشخاص، غیر آنهایى هستند که خدا آنها را دچار مرگ ذلت بار کرده بود، به جز اینکه همه در حقیقت یک امتند، که در دوره اى مرده بودند و در دوره اى دیگر زنده شدند، و در قرآن کریم مورد دیگرى هست که خداى تعالى قومى را واحد خوانده، با اینکه اشخاص آن مختلف هستند مانند آیه شریفه:" و إذ أنجیناکم من آل فرعون؛ ما شما را از خاندان فرعون نجات دادیم. " سوره ی اعراف، آیه 140، که اولین و آخرین بنى اسرائیل را یک قوم دانسته، به آخرین ایشان مى فرماید: که ما شما را از فرعون نجات دادیم، با اینکه اولین ایشان را نجات داده بود، و نیز مانند آیه شریفه:" ثم بعثناکم من بعد موتکم؛ سپس شما را بعد از مردنتان مبعوث کردیم. " سوره بقره، آیه 56، پر واضح است که اگر نظریه ما در باره این آیه درست نباشد ارتباط آیه که در مقام مثل زدن است، با آیات بعدش که در باره قتال است برقرار نمى شود، و این خلاصه اى از گفتار آن مفسر بود.

رد گفتار این مفسر
و این گفتار بطورى که ملاحظه مى کنید زمانى قابل قبول است که اولا یا بطور کلى معجزات و خوارق عادات را منکر شویم، و یا بعضى از انحاى آن را (چون مرده را زنده کردن) و این در حالی است که ما معجزه را با دلایل زیادی اثبات می کنیم، علاوه بر اینکه خود قرآن ظهور در این دارد که مرده زنده کردن و امثال آن را اثبات کرده است، و به فرض اینکه ما نتوانیم معجزه را از راه عقل اثبات کنیم، هیچ مسلمانى نمى تواند ظهور قرآن را در اثبات آن، انکار نماید. و ثانیا صاحب این نظریه مى خواهد این ادعاى خود را که قرآن دلالت دارد بر اینکه بیش از یک زندگى در دنیا ممکن نیست اثبات کند، هم چنان که در مقام اثبات هم برآمده، و به آیات" لا یذوقون فیها الموت إلا الموتة الأولى " سوره دخان، آیه 56، و" أحییتنا اثنتین" سوره مؤمن، آیه 11، استدلال کرده است.

ولى هرگز نمى تواند اثبات کند، بلکه تمامى آیاتى که دلالت بر احیاى مردگان دارد، مانند آیات مربوط به داستانهاى ابراهیم و موسى و عیسى و عزیر که دلالتش به نحوى است که قابل انکار نیست، در رد دعوى او کافى است، علاوه بر اینکه حیات دنیا اگر در وسطش مرگى اتفاق بیفتد دو حیات نمى شود، هم چنان که این معنا با کمال خوبى از داستان عزیر که پس از زنده شدن مدتها از مرگ خود بى خبر بود استفاده مى شود، چون خود عزیر و امثال او معتقد بودند یک بار به دنیا آمدند و یک بار هم مى روند، و اما آن دو آیه اى که به آنها استدلال کرده بود، هیچ دلالتى بر مدعایش ندارد و تنها بر نوعى از حیات دلالت مى کند، مى خواهد بفرماید زندگى اهل بهشت یک نوع زندگى اى است که مرگ در پى ندارد و با نوع زندگى دنیا فرق دارد.

و ثالثا اینکه گفت:" اگر این آیه مربوط به سرگذشت قوم معینى بود، باید نام آن قوم را مى برد، و پیامبر آن قوم را معین مى کرد"، درست نیست، براى اینکه وجوه بلاغت همه جا یک جور نیست، جایى هست که بلاغت اقتضا مى کند کلام طولانى شود، و جزئیات واقعه ذکر شود، و جایى دیگر اقتضاى کوتاه گویى و حذف جزئیات را دارد. و نظائر این آیه در قرآن هست، مانند آیه ی شریفه ی" قتل أصحاب الأخدود، النار ذات الوقود إذ هم علیها قعود و هم على ما یفعلون بالمؤمنین شهود؛ دارندگان و اصحاب آن گودالهاى آتش پر از هیزم که مؤمنین در آن آتش ها شکنجه مى شدند و آنان تماشا مى کردند، کشته شدند. " سوره بروج، آیه 5، و آیه ی شریفه ی" و ممن خلقنا أمة یهدون بالحق و به یعدلون؛ و بعضى از آنان را که ما خلق کرده ایم، امتى هستند که به سوى حق، هدایت نمود و به معیار حق مى سنجند. " سوره اعراف، آیه 180، آنان را که ملاحظه مى کنید نام این دو قوم را نبرده است.


و رابعا اینکه گفت: اگر آیه را حمل بر تمثیل نکنیم ارتباطش با آیات بعد از نظر معنا درست نمى شود صحیح نیست، براى اینکه وقتى همه مى دانیم آیات قرآن تکه تکه و به تدریج نازل شده دیگر احتیاج نداریم که با زحمت و با چسب هاى نچسب بین آنها ارتباط برقرار کنیم، بله بعضى از آیات قرآن هست که به یکدیگر مربوطند، و ارتباطشان روشن است، که شان کلام بلیغ هم همین است. پس حق مطلب این شد، که ظاهر آیه مورد بحث مى رساند که در مقام بیان یک سرگذشت است، و اى کاش از این مفسر مى پرسیدیم این چه بلاغتى است که گوینده اى کلامى بگوید که ظهور در قصه و واقعه اى دارد ولى منظور خود گوینده آن معناى ظاهرى نباشد، بلکه یک معناى خیالى و خالى از حقیقتى باشد که به عنوان تمثیل در قالب یک قصه ریخته باشد؟. علاوه بر اینکه شیوه و روال قرآن کریم همواره بر این است که مثال را طورى بزند تا از غیر مثال مشخص باشد، هم چنان که مى بینیم در موارد مثل تعبیرات زیر را مى آورد:" مثل الذین حملوا" سوره جمعه، آیه 5، " مثلهم کمثل الذی" سوره بقره، آیه 17، " إنما مثل الحیاة الدنیا" سوره یونس، آیه 24، و تعبیرات دیگرى نظیر اینها، که در همه آنها کلمه مثل را مى آورد، تا از قصه مشخص باشد.

بحث روایتى در باره شان نزول آیه؛ چگونه مردند و چگونه زنده شدند؟
در کافى به سند خود از حضرت باقر علیه السلام ذیل همین آیه روایت کرده فرمود در ایالت شام شهرى بود هفتاد هزار خانوار جمعیت داشت پیوسته در آن شهر مرض طاعون بروز می کرد و ثروتمندان و اغنیاء هنگامی که حس می کردند آن مرض را از شهر خارج می شدند و بى نوایان در اثر بى بضاعتى باقى می ماندند مرگ فراوان به آنها می رسید آنان می گفتند اگر ما هم مانند اغنیاء بضاعتى داشتیم از این شهر بیرون می رفتیم تا مرگ کمتر به ما برسد ثروتمندان نیز می گفتند اگر ما هم مانند فقراء توقف می نمودیم طاعون بیشتر ما را هلاک می نمود یکى از سالها بنا گذاشتند تمام آنها از فقراء و اغنیاء خارج و به طرف بیابان رهسپار شوند گذر آنان به شهر مخروبه اى افتاد که اهل آن شهر نیز جلاى وطن کرده بودند در آنجا فرود آمدند و اثاث خود را به زمین گذاشته و اطمینان حاصل کردند که دیگر در این مکان مرض طاعون وجود ندارد در آن هنگام خداوند امر فرمود به فرشته موکل بر قبض ارواح که تمام آنها را قبض روح کرده و روزگارى طولانى جسد آنها در بیابان افتاده و استخوانهاى بدنشان پوسیده و خاک شده بود رهگذران آنها را با پا باطراف پراکنده می نمودند عبور کرد از آنجا پیغمبرى از پیغمبران بنى اسرائیل که نام او حزقیل بود وقتى مشاهده کرد آن استخوانهاى پوسیده را رقت نمود بر آنها و گریه کرد و گفت پروردگارا چه شود اگر آنان را زنده کنى چنانچه ایشان را می رانیدى تا این شهر را آباد کنند و با عبادت کنندگان مشغول پرستش ذات مقدست گردند و فرزندانى به وجود آورند وحى رسید به حزقیل نبى آیا دوست دارى اینها را زنده کنم؟ عرض کرد بلى پروردگارا، دستور فرمود دعا کن به این کیفیت و این کلمات را بگو، فرمود حضرت باقر علیه السلام آن کلمات اسم اعظم خدا بود که خواند او را حزقیل، خداوند دعاى او را اجابت نمود استخوانهاى آنها جمع و متشکل شد و روح در آنها دمیده تمام زنده گردیدند مانند روز که وارد به یابان شده بودند یک نفر از آنها نابود نشد و زندگانى طولانى کردند و تسبیح و تقدیس خداوند به جا آوردند سپس حزقیل نبى گفت گواهى می دهم که خداوند بر هر چیز توانا و قادر بوده است. عیاشى به سند خود از حمران بن اعین روایت کرده گفت عرض نمودم حضور حضرت باقر علیه السلام خبر بدهید مرا از مفهوم همین آیه آیا خداوند آنها را زنده نمود و مردم دیدند و همان روز ایشان را می رانید یا آنکه پس از زنده شدن به منازل خود برگشته و خوردند و آشامیدند و ازدواج نمودند و بعد مردند؟ فرمود خداوند بعد از مردنشان آنها را به دنیا برگردانید و خوردند و آشامیدند و نکاح کردند و آنچه را خدا خواست در دنیا زندگانى نموده و به مرگ طبیعى از دنیا رفتند و دفن شدند.

خلاصه اینکه در این مبارک آیه و بیان این حکایت اسرارى و رموزى نهفته چنانچه تمامى قصص و حکایات قرآنى چنین است. اول آیه تهدید و انذار است و بیان اینکه انسان در هر کجاى عالم باشد از حیطه ی اقتدار او خارج نیست و تقدیرات الهى در باره ی وى نافذ است و چون بعد از آیات احکام و نوامیس الهى است شاید اشاره دارد به اینکه همانطورى که نمی توان از تحت اقتدار او خارج گردید هر کجا روى ملک او و تمام اجزاء موجودات زیر فرمان اویند همانطور نمی توان از تحت فرمان او خارج گردید که هر کس از فرمان او سرپیچید به زودى در قهر و غلبه او واقع می گردد و آخر آیه وعده و رجاء و امیدوارى است اول وعید است آخر وعده اول را می ترساند از عذاب دنیوى به مرگ بی موقع و هلاکت، آخر امیدوار می گرداند به حیات و زندگانى. قانون قرآن این طور است که هر جا وعده به ثواب دهد در عقب وعید و تهدید به عذاب می دهد و بعکس هر جا تهدید به عذاب نماید در پس آن امیدوار می گرداند به ثواب و رحمت. و سر مهم دیگری که از این آیه استفاده می شود و مورد توجه و نظر ماست این است که از این حکایت به ما بفهماند زنده شدن در قیامت واقع است همان طورى که این جماعت بسیار پس از مردن و پراکنده شدن اجزاء بدن زنده شدند اینطور خداوند اجزاء خاک شده مردگان را در قیامت زنده می گرداند.

 

 

پيام هاي ديگران ()

سورنا سردار تمام تاریخ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید : آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش می دهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم این است که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

پيام هاي ديگران ()

نقشه های تاریخی خلیج فارس سندی برای حقانیت ادعای ایرانیان سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩


------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------

نقشه جهان نمای بطلمیوس

---------------------------------------------------------------

نقشه ایران - جی دولسیل - جغرافی دان و منجم فرانسوی - 1724 میلادی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

نقشه ایران - جان اسپید - زمان شاه عباس کبیر - 1676 میلادی
-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نقشه جهان نمای هرودوت - مورخ یونانی - 484 - 425 قبل از میلاد
------------------------------------------------------------------------------------------------

نقشه ایران - سینوس پرسیکوس - سال 1507 میلادی
------------------------------------------------------

                        

نقشه ایران - ج وارن - قرن 19 میلادی - چاپ لندن
---------------------------------------------------------

 

نقشه ایران - به زبان اسپانیولی - سال 1595 میلادی
---------------------------------------------------------

اطلس موئسسه نشنال جئوگرافی چاپ شده در سالهای 1888 تا 2004----------------------------------------------------------------------اطلس عربی مجمع العلمی العراقی - 1960 میلادی-----------------------------------------------------------

نقشه ابن وردی شماره یک
---------------------------------------------------------------

نقشه ابن وردی شماره دو
---------------------------------------------



نقشه استخری
-----------------------------------------------


نقشه الکاشغری
----------------------------------------------------------


نقشه بلخی
---------------------------------------------------


نقشه ابوریحان بیرونی
------------------------------------------


نقشه ابن هقول

 

پيام هاي ديگران ()

روابط زناشویی در سومر سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

در این اشعار عاشقانه و بی‌پروا، تنها لذت بردن زنان است که مورد توجه قرار می‌گیرد. عاشقانه‌های سومری که به اعتقاد بسیاری از پژوهشگران اغلب آنها توسط زنان به نگارش در آمده‌اند در بیان حالات جنسی زن زبانی صریح دارند. گروهی از پژوهشگران این شعر‌های را نخستین مکان تجلی تفکری می‌دانند که بعدها در عهد عتیق به شکل «غزل غزل‌های سلیمان» نمود یافته است.
در نمونه‌ای از این اشعار از زبان اینانا می‌خوانیم
مهبلم را تصرف کن
شیپور ستاره نشان دب اکبرم را
قایق باریکم را به آسمان ببند
زیبایی ام را چون هلال ماه نو
من چشم به راه صحرایی شیار نکرده ام
زمینی آماده برای آن مرغابی سفید
برآمدگی ام در آرزوی سیلاب است
شکاف مهبلم باز است
این دختر می‌پرسد چه کسی آن را شیار خواهد زد
نم مهبل در افکنه‌ی سیلاب
ملکه می‌پرسد چه کسی گاو نر را خواهد اورد
همسر پادشاه آن را شخم خواهد زد
شاه دموزی ان را شخم خواهد زد
پس شخم بزن مرد دلبندم
کمر مقدس پر آب
نینگال مقدس منم
پرستش قضیب در فرهنگ سومری جایی ندارد. نقش قضیب در این سرزمین خشک تنها به ایجاد کنش جنسی و فراهم کردن باروری که به اب وابسته است محدود می‌شود. در واقع کنترل انکی بر باروری ریشه‌ی اقتدار اوست و او را به قدرت اقتصادی و سیاسی مستولی می‌کند. اورگاسم مردانه در اینجا عمل افرینش است در حالی که اورگاسم زنانه تنها نیاز حسی را مرتفع می‌کند. بدن اینانا در عاشقانه‌ها مرکز توجه است و این اشعار هرگز به طور مستقیم به تجربه‌ی مردانه در عشقبازی اشاره‌ای ندارد.
تنها در زمان تمدن بابل است که زن و مرد هر دو در خلقت نقش محزا و برابر پیدا می‌کنند در اسطوره‌ی افرینش بابلی نامو خالق آبزی به دو بخش تقسیم می‌شود اپسو (مذکر) و تیامت (مونث) به این ترتیب اسطوره‌ی خلقت مونث به اسطوره‌ی خلقت از یک زوج تغییر پیدا می‌کند.
آن بخش از ادبیات سومری که از اسیب زمان مصون مانده است طبیعتی به شدت مذهبی دارد اما از خلال همین سطر‌های مذهبی نیز می‌توان ارزش‌های انسان مدار تمدن سومری را به روشنی مشاهده کرد.
عاشقانه‌ها بیشتر در قالب گفت و گویی میان دومیز (خدای گیاهی) و اینانا نوشته شده اند و بیشتر نمایانگر احساسات جنسی زنان جوان هستند. برخی از پژوهشگران بر این باورند که کلمات برادر و خواهر که در بعضی از این اشعار به کار رفته اند به روابط خانوادگی اشاره ندارند و تنها واژه‌های تحبیب به شمار می‌روند حال آن که گروهی دیگر وجود این کلمات را به وجود روابط جنسی خانوادگی در تمدن سومری مربوط دانسته اند.
در نمونه‌ای که در پی می‌آید این نکته به گونه‌ی بارزی مشهود است
در حالی که قدم می‌زدم، در حالی که قدم می‌زدم
در حالی که قدم می‌زدم................. خانه
در حالی که قدم می‌زدم ان مرد اینانای مرا دید
« برادر به تو چه گفت و از چه صحبت کردید؟»
او که قلبی عاشق دارد و جذابیتی شیرین
تحفه‌ای به تو پیشکش کرد اینانای مقدس من
به آن سو که نگریستم
مرد معشوق من تو را ملاقات کرد
او عاشق تو شد
و تنها با تو شادمان شد
برادرم تو را به خانه اش برد
و وادارت کرد که بر تختی اغشته به عسل بخوابی
وقتی عزیز شیرینم، قلب من، هم دراز کشید
هردوی انها به نوبت زبان یکدیگر را بوسیدند
هرکدام به نوبت، بعد برادرم با چشم‌های زیبایش
پنجاه بار این کار را با او کرد، هر بار بیرون می‌کشید و منتظر می‌شد
تا لرزش او زیر بدنش تمام شود و با سکوتی گنگ انتظارش را بکشد
عزیز ارجمند زمان را می‌گذراند
با دست‌های برادرم بر گرد ران‌هایش
اینانا در افسانه‌های سومری چنان که پیشتر گفتیم ترکیبی از اقتدار و جنسیت است. در بخش‌هایی از این سروده‌ها اینانا در حال جنگ و کشتار مخالفان دیده می‌شود و در بخش‌هایی دیگر در حال عشق بازی. به این ترتیب روشن است که نقش زن در سومر باستان در جامعه نقشی فاعلی بوده است. نکته‌ی دیگری که از خلال این اشعار به چشم می‌آید نگاه زنانه‌ای است که در تصویر عمل جنسی به کار رفته و شاهد آن نیز تجلیلی است که در این اشعار از اورگاسم زنانه به عمل می‌آید.
نمونه‌های دیگری از عاشقانه‌های سومری از این قرار هستند
در حالی که من، بانو، دیروز وقت می‌گذراندم
در حالی که من، اینانا، دیروز وقت می‌گذراندم
در حالی که وقت می‌گذراندم، در حالی که می‌رقصیدم
در حالی که تمام روز تا غروب آواز می‌خواندم
او مرا دید، او مرا دید
ارباب، دوست آن، مرا دید
ارباب مرا در آغوشش فشرد
اکومگال انا مرا در آغوش گرفت اطراف گردنم
« بگذار بروم، بگذار به خانه بروم!
دوست انلیل، بگذار بروم، بگذار به خانه بروم
چه دروغی می‌توانم به مادرم بگویم؟
چه دروغی می‌توانم به مادرم نینگال بگویم؟»
« بگذار یادت بدهم، بگذار یادت بدهم اینانا
بگذار دروغ‌های زنان را یادت بدهم:
دوستم با من در میدان می‌رقصید
او بازیگوشانه با من می‌چرخید، طبل می‌نواخت
او آوازهای شیرینش را برایم می‌خواند
من روز را آنجا همراه او با شادمانی و سرخوشی گذراندم
این دروغ را به مادرت بگو
ئ درباره‌ی خودمان - بگذار زیر نور ماه با تو عشقبازی کنم!
بگذار روبان‌هایت را روی تخت مقدس و گرانبها باز کنم
تا تو روز شیرینی را بگذرانی با من در لذتی شهوانی»
بگذار رختخواب پر شکوفه ام را بگسترند
بگذار برایم اماده اش کنند
با برگ‌هایی چون دامنی از لاجورد
بگذار مرد دلبرم را برایم بیاورند
بگذار برایم بیاورند اما-اکومگال- آنای مرا
بگذار دست‌هایش را در دستم بگذارند
بگذار قلبش را بر قلبم بگذارند
وقتی دست توی دست گذاشته می‌شود خوابیدن چه لذت بخش است
وقتی قلب به قلب فشار داده می‌شود لذت چه شیرین است
مرد دلبرم، معشوق من
اغوای تو چیزی شیرین است، به شیرینی عسل
پسرک دلبندم، معشوق من
اغوای تو چیزی شیرین است، به شیرینی عسل
تو مرا فریفته کرده‌ای
به اراده‌ی ازاد خودم به سوی تو می‌آیم
ای مرد، بگذار با تو بگریزم به اتاق خواب
تو مرا فریفته کرده‌ای
به اراده‌ی ازاد خودم به سوی تو می‌آیم
پسرک بگذار با تو بگریزم به اتاق خواب
ای مرد، بگذار شیرین ترین کار‌ها را با تو بکنم
عزیز شیرینم بگذار عسلت را بیاورم
در شبستانی اغشته با عسل
بگذار هر دو اغوای تو را بارها و بارها دوره کنیم
پسرک بگذار شیرین ترین کارها را با تو بکنم
عزیز شیرینم بگذار عسلت را بیاورم
ای مرد تو به من علاقه‌مند شده‌ای
با مادرم صحبت کن و من خودم را به تو می‌دهم
با پدرم صحبت کن و او مرا هدیه خواهد کرد
من می‌دانم چطور لذت جسمی ‌را به بدنت برسانم
بخواب،‌ای مرد، در خانه‌ی ما تا صبح
می‌دانم چطور روشنایی دل را به قلب تو بیاورم
بخواب پسرک در خانه‌ی ما تا صبح
از وقتی که عاشقم شدی پسرک
کاش تنها کار شیرینت را با من بکنی
ارباب و خدای من، ارباب و فرشته‌ی نگهبان من
سوسوئن من که قلب انلیل را شاد می‌کنی
کاش تنها جایگاه شیرینت را لمس کنی
کاش تنها جایگاهت را لمس کنی که به شیرینی عسل است
دستت را برای من آنجا بگذار
مانند پوششی بر‌ یک قطب نما
دستت را آنجا بگستران برای من
مانند پوششی بر ظرفی پر از تراشه‌های چوب
به این ترتیب مشهود است که عاشقانه‌های سومر باستان از یک سو بر لذتی جسمانی و این جهانی بعدی مقدس می‌بخشیده و از سوی دیگر لذت بردن زن را با اصرار برجسته می‌کرده است. این هنوز پیش از تاریخی است که در عاشقانه هیا کتاب مقدس زن به ابژه‌ای جنسی تغییر نقش پیدا می‌کند.
منابع:
۱٫ Black, J.A., Cunningham, G. Fluckiger-Hawker, E., Robson, E., and Zôlyomi, G., The Electronic Text Corpus of Sumerian Literature  (ETCSL), Oxford 1998-. Copyright © J. A. Black,  G. Cunningham, E.  Robson, and G. Zôlyomi 1998, 1999, 2000;2001. Reading Sumerian Poetry by Jeremy Black, Cornell University Press, Ithaca, New York, 1998.
2 The Harps that once..., Sumerian Poetry in Translation by Thorkild Jacobsen. Yale University Press, New Haven, 1987.
3. The "Message of Lu-dingir-ra to his Mother" and a Group of Akkado-Hittite "Proverbs". M. Civil. Journal of Near Eastern Studies, 23, 1964, published by the University of Chicago Press,

 

 

پيام هاي ديگران ()

نوستراداموس دروغ یا واقعیت سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩

پيام هاي ديگران ()

همه چیز در مورد ذوالقرنین سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

ذوالقَرنَین واژه‌ای است عربی به معنی دارنده دو شاخ، دو سده یا صاحب دویست سال. ذوالقرنین یکی از شخصیت‌های قرآن و کتاب مقدس است. بر اساس قرآن، ذوالقرنین، سه لشکر کشی مهم داشت نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام منطقه ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت، او مرد مومن و موحد و مهربانی بود واز طریق عدل و داد منحرف نمی شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است

ذوالقرنین در قرآن

داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف به این شرح آمده است:

و از تو در باره ذو القرنین مى‏پرسند. بگو: براى شما از او چیزى مى‏خوانم. (83) ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزى را به او نشان دادیم. (84) او نیز راه را پى گرفت. (85) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمه‏اى گِل‏آلود و سیاه غروب مى‏کند و در آنجا مردمى یافت. گفتیم: اى ذو القرنین، مى‏خواهى عقوبتشان کن و مى‏خواهى با آنها به نیکى رفتار کن. (86) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهیم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش مى‏برند تا او نیز به سختى عذابش کند. (87) و اما هر کس که ایمان آورد و کارهاى شایسته کند، اجرى نیکو دارد. و در باره او فرمانهاى آسان خواهیم راند. (88) باز هم راه را پى گرفت. (89) تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومى طلوع مى‏کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششى قرار نداده‏ایم. (90) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (91) باز هم راه را پى گرفت. (92) تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمى را دید که گویى هیچ سخنى را نمى‏فهمند. (93) گفتند: اى ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد مى‏کنند. مى‏خواهى خراجى بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدى برآورى؟ (94) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایى داده است بهتر است. مرا به نیروى خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدى برآورم. (95) براى من تکه‏هاى آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (96) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (97) گفت: این رحمتى بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر کند و وعده پروردگار من راست است. (98)

ذوالقرنین در احادیث اسلامی

در برخی احادیث اسلامی ذوالقرنین پیامبر و پادشاه شرق و غرب معرفی شده است. در کتاب نصایح چنین آمده است:

خداوند هیچ پیغمبرى را پادشاهى نداد به جز چهار تن(بعد از حضرت نوح): ذوالقرنین- که نامش عیاش بود- داود، سلیمان و یوسف؛ ذوالقرنین بر شرق و غرب حکومت کرد...[۳]

همچنین در احادیث اسلامی از مسجد ذوالقرنین نیز یاد شده است. مسجد و ساختمان بزرگی که درازای آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تخته‌های چوب و مس و الواح مسین استفاده شده است. درازاى هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو دیوار ۲۰۰ ذراع و بلندى دیوارها ۲۲ ذراع گفته شده است.[۴] و مجلسی به نقل از ثعلبی محل ساخت سد ذوالقرنین را "پایان شرقى سرزمین ترک‏" خوانده است. [۵]

برداشتها از داستان ذوالقرنین

 وجود داستان پیش از اسلام

تعدادی از مردم مکه و مدینه از این داستان خبر داشته‌اند که گفته شده است بیشتر اهل کتاب بودند، و این نکته از متن چند آیه با جمله «یسئلونک عن ذی القرنین» و «قلنا یا ذا القرنین» و «قالوا یا ذی القرنین» به خوبی مشخص می‌شود، این داستان از پیش از اسلام مطرح بوده ولی بسیاری از مردم به دلیل کسب آگاهی بیشتر یا برای امتحان پیامبر اسلام درباره آن از وی سوال کرده اند. (یهودیان چنین پرسشهایی را درباره ماجرای خضر و اصحاب کهف نیز پرسیده اند)

 مشخصات ذوالقرنین

ذوالقرنین داراى مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است.
  • خداوند اسباب پیروزی ها را در اختیار او قرار داد.
  • او سـه لشگرکشى مهم داشت : نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقه اى که در آنجا یک تنگه کوهستانى وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامى برخورد کرد.
  • خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.
  • او مرد مؤ من و موحد و مهربانى بود، و از طریق عدل و داد منحرف نمى شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.
  • او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه اى نداشت .
  • او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.
  • او سـازنده سدى است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشـعـاع ایـن فـلزات بـود) و هـدف او از سـاخـتـن ایـن سـد کـمـک بـه گـروهـى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است.
  • او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت ، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل می‌کرد.
  • چنین بر می‌آید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شد، و به او کمک می‌کرد.
  • اما از قرآن چیزى کـه صریحا دلالت کند او پیامبر بـوده استفاده نمى شود هر چند تعبیراتى در قرآن هست که اشعار به این معنى دارد. از بـسیارى از روایات اسلامى که از پیامبر و ائمه نقل شده نیز مى خوانیم: او پیامبر نبود بلکه بنده صالحى بود.
  • به جماعتی ستمکار در باختر برخورد و آنان را عذاب نمود(به این مفهوم که با آنها جنگید و آنها را شکست داد).
  • سدی که بر روی قوم یاجوج و ماجوج بنا کرده در غیر باختر و خاور آفتاب بوده، چون پس از آنکه به خاور آفتاب رسیده پیروی سببی کرده تا به میان دو کوه رسیده‌است، و از مشخصات سد او افزون بر اینکه گفتیم در خاور و باختر جهان نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده، و این دو کوه را که چون دو دیوار بوده‌اند به گونه یک دیوار دنباله دار در آورده‌است. و در سدی که ساخته پاره‌های آهن و قطر یعنى (مس گدازشده)به کار رفته است.

 سد ذوالقرنین

تاریخدانان و تفسیرگران در این باره دیدگاه‌های متفاوتی در تطبیق داستان دارند:

  • به بعضی از مورخین نسبت می‌دهند که گفته‌اند: سد یادشده در قرآن همان دیوار چین است. آن دیوار طولانی میان چین و مغولستان حائل شده، و یکی از پادشاهان چین به نام «شین هوانک تی» آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهای مغول را به چین بگیرد. درازای این دیوار سه هزار کیلومتر و پهنا آن ۹ متر و ارتفاعش پانزده متر است، که همه با سنگ چیده شده، و در سال ۲۶۴ پیش از زادروز آغاز و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافته‌است، پس ذوالقرنین همین پادشاه بوده. ولی این تاریخدانان توجه نکرده‌اند که اوصاف و مشخصاتی که قرآن برای ذوالقرنین ذکر کرده و سدی که قرآن بنایش را به او نسبت داده با این پادشاه و این دیوار چین تطبیق نمی‌کند، چون درباره این پادشاه نیامده که به باختر اقصی سفر کرده باشد، و سدی که قرآن ذکر کرده میان دو کوه واقع شده (بین الصدفین) ، و در آن تکه‌های آهن و قطر، یعنی مس مذاب به کار رفته، چناکه در آیه آمده است:( آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا قال آتونی افرغ علیه قطرا). و دیوار بزرگ چین که سه هزار کیلومتر است از کوه و زمین همینگونه، هر دو می‌گذرد و میان دو کوه واقع نشده‌است، و دیوار چین با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطری به کاری نرفته.
حصار دربند در قفقاز
این سد برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی به ایران در دوره باستان ساخته شده بود
  • به بعضی دیگری از تاریخدانان نسبت داده‌اند که گفته‌اند: آنکه سد یادشده را ساخته یکی از شاهان آشور بوده که در حوالی سده هفتم پیش از زادروز مورد هجوم اقوام سیت یا سکا قرار می‌گرفته، و این اقوام از تنگنای کوه‌های قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحیه غربی ایران هجوم می‌آوردند و چه بسا به خود آشور و پایتختش نینوا هم می‌رسیدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و تاراج و برده گیری می‌کردند، بناچار پادشاه آن دیار برای جلوگیری از آنها سدی ساخت که گویا مراد از آن سد باب لابواب می‌باشد که تعمیر و یا ترمیم آن را به خسرو انوشیروان یکی از شاهان ساسانی نسبت می‌دهند. این گفته آن تاریخدانان است و لی همه گفتگو در این است که آیا با قرآن برابر است یا خیر ؟

قوم یاجوج و ماجوج

در قرآن و کتاب مقدس، به این قوم اشاره شده است، عمدتا یاجوج و ماجوج را که در داستان ذوالقرنین سد بر روی آنها بسته شده است، ساکنان منطقه شمال شرقی زمین در نواحی مغولستان دانسته اند.

ذوالقرنین در کتاب عهد عتیق

در کتاب دانیال، دانیال نبی در رویا چنین می بیند:

دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود ویکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخربرآمد. و قوچ را دیدم که به سمت مغرب وشمال و جنوب شاخ می‌زد و هیچ وحشی با اومقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و برحسب رای خود عمل نموده، بزرگ می‌شد[۶]

در متن عبری واژه "קרנים"(قرنیم) به معنی "دوشاخ" استفاده شده است.

در ادامه در کتاب دانیال می خوانیم: جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود: قوچ صاحب دو شاخ که دیدى پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربی کتاب مقدس نام ذوالقرنین در همین فراز آمده است:

 

ترجمه ون دایک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِی رَأَیْتَهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِی وَفَارِسَ [۷]

ترجمه فارسی قدیم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان می‌باشد.

یـهـود از بـشـارت رؤ یـاى دانـیـال چـنـیـن دریـافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکى از پـادشـاهـان مـاد و فـارس، و پـیـروز شـدنـش بـر شـاهـان بابل، پایان مى گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چـیـزى نـگـذشـت که کوروش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یـکـى سـاخـت، و سـلطـنـتـى بـزرگ از آن دو پـدیـد آورد، و هـمـانـگـونـه کـه رویـاى دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و شمال مى زند کوروش نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.

در کتاب اشعیا نبی باب 44 شماره 28 چنین مى خوانیم: آنگاه در خـصـوص کوروش مى فرماید که شبان من اوست و تمامى مشیتم را به اتمام رسانده به اورشلیم خواهد گفت که بنا کرده خواهى شد. این جمله نیز قابل توجه است که در بعضى از تعبیرات کتاب مقدس، از کوروش تـعـبـیـر بـه عـقـاب مـشرق، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده است. (کتاب اشعیا نبی باب 46 شماره 11)

گمانه زنیها در مورد کیستی ذوالقرنین

برخی از مفسران و تاریخ‌دانان از آن میان ابوالکلام آزاد متفکر هندوستانی در کتاب ذو القرنین یا کوروش کبیر و شماری از مفسرین معاصر مانند مودودی، علامه طباطبایی صاحب المیزان و مکارم شیرازی و سلطان حسین و نورعلی تابنده گنابادی حکایت از آن دارد که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.

برخی دیگر او را همان اسکندر مقدونی دانسته‌اند، و برخی منابع دیگر ذوالقرنین را از ملوک یمن ذکر کرده‌اند.[۸]

  • در کتاب روح المعانی چنین آمده‌است که ذوالقرنین، همان فریدون پسر اثفیان پسر جمشید پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین بوده، و پادشاهی دادگر و فرمانبردار خدا بوده. از سوی دیگر در کتاب صور الاقالیم نوشته ابی زید بلخی آمده که او مؤید به وحی بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش بخش کرد، قسمتی را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنی روم و دیار مصر و باختر را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و برای هر یک قانونی وضع کرد که با آن دستور براند، و این قوانین سه گانه را به زبان عربی سیاست نامیدند(؟!)، چون اصلش «سی ایسا» یعنی سه قانون بوده. و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین «صاحب دو شاخ» می‌شود این باشد که او دو طرف جهان را مالک شد، و یا در درازای روزهای سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طوری که در روضة الصفا آمده پانصدسال درازای کشید، و یا از این رو بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک جهان را تحت الشعاع قرار داد. اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد.
  • بعضی دیگر گفته‌اند: ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است که در زبانها نامی است، و سد اسکندر هم همانند یک مثلی شده، که همیشه بر سر زبانها هست. و بر این معنا روایاتی هم آمده، مانند روایتی که در قرب الاسناد از موسی بن جعفر (ع) نقل شده، و داستان عقبة بن عامر از فرستاده خدا، و داستان وهب بن منبه که هر دو در الدرالمنثور نقل شده. و بعضی از قدمای مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل - به نقل گردهمایی البیان - و قتاده - به نقل الدرالمنثور نیز همین قول را اختیار کرده‌اند. و بوعلی سینا هم وقتی اسکندر مقدونی را وصف می‌کند او را به نام اسکندر ذوالقرنین می‌نامد، فخر رازی هم در برداشت بزرگ خود بر این دیدگاه پافشاری و پافشاری دارد. و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت می‌کند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصی نقاط باختر، و اقصای خاور و جهت شمال گسترش یافته، و این به راستی همان معموره آن روز زمین است، و همانند چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند، اسکندر نیز در این ویژگی با کوروش می‌ماند چون او پس از مرگ پدرش همه ملوک روم و باختر را برچیده و بر همه آن سرزمینها چیره شد، و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بنای شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانی کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولی گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهای خیلی دور جنگ کرد، سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر «زور» و یا رومیه مدائن از جهان برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. اشکالی که در این قول است این است که: «اولا اینکه گفت پادشاهی که بیشتر آبادیهای زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است» قبول نداریم، زیرا چنین ادعائی در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، پادشاهان دیگری را سراغ می‌دهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونی نبوده کمتر هم نبوده‌است. و دوم اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده تاریخ برای اسکندر مسلم نمی‌داند، و بلکه آنها را انکار می‌کند. برای نمونه قرآن کریم چنین می‌فرماید که «ذو القرنین مردی مؤ من به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین یکتاپرستی داشته در حالی که اسکندر بر پایه داستان یونانیان خداپرست نبوده‌است، همچنان که قربانی کردنش برای مشتری، خود گواه آن است. و نیز قرآن کریم فرموده ((ذو القرنین یکی از بندگان درستکار خدا بوده و به داد و رفق مدارا می‌کرده» و تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشته‌است. و سوم در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونی سدی به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافی که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد. و در کتاب «البدایة و النهایه» در باره ذوالقرنین گفته: اسحاق بن آدمی از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنین است، و پدرش نخستین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده‌است. و ولی ذوالقرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بوده‌است. (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم می‌رساند و می‌گوید:) او مقدونی یونانی مصری بوده، و آن کسی بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنین به مدت بس طولانی متاخر بوده. و دومی نزدیک سیصد سال پیش از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسی بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نموده‌است. در دنباله کلامش می‌گوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کرده‌اند که این دو نام یک مسمی داشته، و ذوالقرنین و مقدونی یکی بوده، و همان که قرآن نام می‌برد همان کسی بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشته‌است، و از همین راه به خطاهای بسیاری دچار شده‌اند. آری اسکندر نخست، مردی مؤ من و درستکار و پادشاهی دادگر بوده و وزیرش خضر بوده‌است، که به طوری که پیشتر بازگو کردیم خود یکی از پیامبران بوده. و ولی دومی مردی مشرک و وزیرش مردی فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بوده‌است، پس این کجا و آن کجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسی بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند. در این سخن به کلامی که پیشترها از فخر رازی نقل کردیم کنایه می‌زند دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنین را بازگو می‌کند مراجعه نماید، خواهد دید که این آقا هم خطائی که مرتکب شده کمتر از خطای فخر رازی نیست، برای اینکه در تاریخ اثری از پادشاهی دیده نمی‌شود که دو هزار سال پیش از مسیح بوده، و سیصد سال در زمین و در اقصی نقاط باختر تا اقصای خاور و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدی ساخته باشد و مردی مؤ من درستکار و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در درخواست آب حیات به تاریکی رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.اصلاً در دوره صدر اسلام هیچگونه اطلاعی از اسکندر در میان اعراب وجود نداشته‌است اسکندر شخصیتی است که در قرون بعد و پس از ترجمه متون لاتین به عربی وارد ادبیات عرب شده‌است.
  • جمعی از تاریخدانان از قبیل اصمعی در «تاریخ عرب پیش از اسلام» و ابن هشام در کتاب «سیره» و «تیجان» و ابو ریحان بیرونی در «آثار الباقیه» و نشوان بن سعید در کتاب «شمس العلوم»و دیگران، گفته‌اند که ذوالقرنین یکی از شاهان حمیر بوده که در یمن سلطنت می‌کرده. آنگاه در نام او اختلاف کرده‌اند، یکی گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و یکی گفته صعب بن ذی المرائد نخست تبابعه اش دانسته، و این همان کسی بوده که در محلی به نام بئر سبع به سود ابراهیم دستور کرد. یکی دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعی گفته وی اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکی کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع نخست بوده‌است. بعضی هم گفته‌اند نامش «شمر یرعش» بوده‌است. البته در برخی از سروده‌های حمیریها و بعضی از شعرای جاهلیت نامی از ذوالقرنین به نام یکی از مفاخر برده شده. از آن میان در کتاب «البدایة و النهایة» نقل شده که ابن هشام این شعر اعشی را خوانده و انشاد کرده‌است: و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویابالجنوفی جدث اشم مقیماو در بحث روایتی پیشین گذشت که عثمان بن ابی الحاضر برای ابن عباس این سروده‌های را انشاد کرد: قد کان ذوالقرنین جدی بی گمان ملکا تدین له الملوک و تحشدو دو بیت دیگر که برگردان اش نیز گذشت. مقریزی در کتاب «الخطط» خود می‌گوید: بدان که پژوهش علمای اخبار به اینجا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: «و یسالونک عن ذی القرنین...» مردی عرب بوده که در سروده‌های عرب نامش بسیار آمده‌است، و نام اصلی اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أ رفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده‌است. و او پادشاهی از شاهان حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شده‌اند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا فروتنی کرده با خضر دوست شد. و کسی که گمان کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای اینکه واژه «ذو» عربی است و ذوالقرنین از لقبهای عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی. ابو جعفر طبری گفته: خضر در روزهای فریدون پسر ضحاک بوده البته این دیدگاه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفته‌اند در روزهای موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفته‌اند در سرآغاز لشکر ذوالقرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل () بوده قرار داشته‌است. و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیده‌است، و به ذوالقرنین اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنین نیز کسی خبردار نشد، برآیند اینکه تنها خضر جاودان شد، و او به باور علمای اهل کتاب همین الا ن نیز زنده‌است. ولی دیگران گفته‌اند: ذو القرنینی که در عهد ابراهیم () بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشکر او بوده‌است. ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد ازذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته‌است: ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته‌است: وی تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در پایان فروتنی پیشه گرفت، و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانگونه که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در پایان در عراق از جهان رفت. و ولی اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی می‌گفتند، و مجدونی اش نیز خوانده‌اند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاکی بوده؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو سده آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یاجوج و ماجوج ساخت. بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دریا در آفریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاه‌ها و شهرها بنا نهاد. از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و یشینیان خود شنیده‌ایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و ولی اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از آن میان ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده‌اند. و همدانی در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بوده‌است. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جنادة بن غالب شد که پس از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین نخست است، همدانی سپس می‌گوید: (علمای همدان می‌گویند: ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و در باره ذوالقرنین گفته‌های زیادی هست. و این کلامی است فراگیر، و از آن بهره گیری می‌شود که نخست فرنام ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بوده‌اند، ذوالقرنین نخست، و ذو القرنینهای دیگر. و دوم ذوالقرنین نخست آن کسی بوده که سد یاجوج و ماجوج را پیش از اسکندر مقدونی به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل () و یا پس از او بوده - و مقتضای آنچه ابن هشام آورده که وی خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وی پس از او بود، چون بیت المقدس چند سده پس از ابراهیم () و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد - پس به هر روی ذوالقرنین هم پیش از اسکندر بوده. افزون بر اینکه تاریخ حمیر تاریخی مبهم است. و اینکه اگر او عرب بود بی گمان باید اطلاعات کامل تری از او در زمان پیامبر وجود می‌داشت بنا بر آنچه مقریزی آورده گفتار در دو جهت باقی می‌ماند. یکی اینکه این ذوالقرنین که تبع حمیری است سدی که ساخته در کجا است ؟. دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد برای جلوگیری از تباهی آنها ساخته شده چه امتی بوده اند؟ و آیا این سد یکی از همان سدهای ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه؟ چون سدهایی که در آن نواحی ساخته شده برای اندوخته ساختن آب برای آشامیدن، و یا کشاورزی بوده‌است، نه برای جلوگیری از کسی. افزون بر اینکه در هیچ یک آنها تکه‌های آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالی که قرآن سد ذوالقرنین را اینچنین معرفی نموده. و آیا در یمن و حوالی آن امتی بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن به جز همانند قبط و آشور و کلدان و... کسی نبوده، و آنها نیز همه ملتهایی متمدن بوده‌اند ؟. یکی از بزرگان و پژوهشگران معاصر ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه می‌کند: ذوالقرنین یادشده در قرآن صدها سال پیش از اسکندر مقدونی بوده، پس او این نیست، بلکه این یکی از ملوک درستکار، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این تیره این بوده که خود را با واژه «ذی» فرنام می‌دادند، برای نمونه می‌گفتند: ذی همدان، و یا ذی غمدان، و یا ذی المنار، و ذی الاذغار و ذی یزن و همانند آن. و این ذوالقرنین مردی مسلمان، موحد، دادگر، نیکو سیرت، قوی، و دارای هیبت و شکوه بوده، و با لشکری بسیار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولی شده، و آنگاه همچنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داده تا به کناره اقیانوس غربی رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینی حمئة و یا حامیه فرو می‌رود. سپس از آنجا رو به خاور نهاده، و در راه خود آفریقا را بنا نهاده. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطی رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود.

تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر

مورخینی که ادعا دارند ذوالقرنین همان کوروش کبیر است دلایل عمده زیر را مطرح می کنند:

اشاره به ذوالقرنین در عهد عتیق

سؤ ال کنندگان درباره ذوالقرنین از پیامبر طبق روایاتى که در شان نزول آیات آمده یهود بوده اند، و یا قریش به تحریک یهود. و به این داستان پیش از اسلام و در کتاب یهودیان اشاره شده و تعبیر آن پادشاه ماد و فارس ذکر شده است. به قسمت داستان ذوالقرنین در عهد عتیق توجه کنید.

ارتباط کوروش و دوشاخ
بدلی از مجسمه کوروش بالدار با کلاهخود دوشاخ که فتوحات سه گانه وی در بالای آن قرار دارد

در قرن نوزدهم میلادى در نزدیکى استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه اى از کـوروش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است، و کوروش را در صورتى نشان مى دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ هاى قوچ در آن دیده مى شود. ایـن مـجـسـمـه کـه نـمـونـه بسیار پر ارزشى از فن حجارى قدیم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود که گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ایران سفر کردند. از تـطـبـیـق مـنـدرجـات کتاب مقدس بـا مـشـخـصـات ایـن مـجـسـمـه ایـن احـتـمـال در نظر این مورخین کاملا قوت گرفت که نامیدن کوروش به ذو القرنین (صـاحـب دو شاخ ) از چه ریشه اى مایه مى گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگى کورش داراى بـالهـایى هـمـچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهى از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخى ذو القرنین از این طریق کاملا آشکار شده است. همچنین کوروش دو شاخ گاو را نماد و نشانه هخامنشیان ساخته و مجسمه‌های فراوانی از سر گاو و دوشاخ در بیشتر مناطق ایران و عراق از آن دوره به جا مانده‌است و تصویری نیز نقش شده به تازگی پیدا شده با فردی با کلاه خود همانند شاخ قوچ این پیکر می‌تواند به کوروش و یا یکی از شاهان پارسی باشد. برداشت مفسران درباره نسبت دادن ذو القرنین به اسکندر و یا مردی از قبیله عرب در یمن بدلایل مختلفی اعم از معنی و سیاق آیات قران و دوم تاریخ یونان و ایران، قابل پذیرش به‌نظر نمی‌رسد.در آثار و تندیس‌های کشف شده نیز آنچه تا کنون بدست آمده که تاج با شاخ و یا تاج خروس باشد تندیس‌های و یا سکه‌هایی است از دوره عیلامی و هخامنشی.

دادگری کوروش

سنگ نوشته های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملا تطابق و سازگاری دارد. سنگ نوشته های نقش رستم و منشور حقوق بشر کوروش کاملا مشهور و شناخته شده هستند به همین دلیل از نقل آنها صرف نظر می کنم و در این نوشتار بیشتر به نظرات مورخین دوره باستان در مورد کوروش کبیر می پردازم:

هـردوت مـورخ یـونـانـى مـیـنـویـسـد: کـوروش فـرمـان داد تـا سـپاهیانش جز به روى جنگجویان شمشیر نکشند، و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند او را نکشند، و لشگر کوروش فرمان او را اطاعت کردند بطورى که توده ملت، مصائب جنگ را احساس ‍ نکردند. هرودت در ادامه می نویسند: کورش پادشاهى کریم و سخى و بسیار ملایم و مـهـربـان بـود، و مـانـنـد دیـگـر پـادشـاهـان بـه انـدوخـتـن مال حرص نداشت بـلکـه نـسـبـت بـه کـرم و عـطـا حـریـص بـود، ستمدیدگان را از عدل و داد برخوردار مى ساخت و هر چه را متضمن خیر بیشتر بود دوست مى داشت.

مـورخ دیـگـر ذى نـوفـن مـى نـویـسـد: کـوروش پـادشـاهی عـاقـل و مـهـربـان بـود و بـزرگـى مـلوک بـا فضائل حکما در او جمع بود، همتى فائق و وجـودى غـالب داشـت، شـعـارش خـدمـت انـسـانـیـت و خـوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى کبر و عجب را گرفته بود.

جالب اینکه این مورخان که کوروش را این چنین توصیف کرده اند از تاریخ نویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلکه اهل یونان بودند و مى دانیم مردم یونان به نظر دوسـتـى بـه کـوروش نـگـاه نمى کردند، زیرا با فتح لیدیا به دست کوروش شکست بزرگى براى ملت یونان فراهم گشت.

انطباق لشکرکشی های کوروش با لشکرکشی های سه گانه ذوالقرنین

از همه گذشته کوروش سفرهایى به شرق غرب و شمال انجام داد کـه در تاریخ زندگانیش به طور مشروح آمده است، و با سفرهاى سه گانه اى که در قرآن ذکر شده قابل انطباق مى باشد.

نخستین لشکر کشى کوروش به کشور لیدیا که در قسمت شمال آسیاى صغیر قرار داشت صورت گرفت، و این کشور نسبت به مرکز حکومت کوروش جنبه غربى داشت. اگر نـقـشه ساحل غربى آسیاى صغیر را جلو روى خود بگذاریم خواهیم دید که قسمت اعـظـم سـاحـل در خـلیـجـک هـاى کـوچـک غرق مى شود، مخصوصا در نزدیکى ازمیر که خلیج صورت چشمهایى به خود مى گیرد. قـرآن مـی گـویـد ذو القـرنین در سفر غربیش احساس کرد خورشید در چشمه گل آلودى فرو میرود. این صحنه همان صحنه اى بود که کورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده ) در خلیجک هاى ساحلى مشاهده کرد. (بعضی گمان کرده بودند منظور قرآن این است که خورشید در گل و لای غروب می کند!)

دومین لشکرکشى کوروش به جانب شرق بود، چنانکه هردوت مى گوید: این هجوم شرقى کـوروش بـعـد از فـتـح لیدیا صـورت گـرفـت، مخصوصا طغیان بعضى از قبایل وحشى بیابانى کوروش را به این حمله واداشت. قرآن لشکرکشی دوم ذوالقرنین را اینطور تشبیه می کند: (حـتـى اذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نـجـعـل لهـم مـن دونـهـا سـتـرا) که اشـاره بـه سـفر کوروش به منتهاى شرق است که مشاهده کرد خورشید بر قومى طلوع مى کند که در برابر تابش آن سایبانى ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابانگرد و صحرانورد بودند.

سومین لشکرکشی کوروش بـه سـوى شمال، به طرف کوههاى قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید، و براى جلوگیرى از هـجـوم اقوام وحشى با درخواست مردمى که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمى بنا کرد. ایـن تـنـگه در عصر حاضر تنگه داریال نامیده مى شود که در نقشه هاى موجود میان ولادى کیوکز و تفلیس نـشان داده مى شود، در همانجا که تاکنون بازمانده‌های دیوار آهنى موجود است، این دیـوار هـمـان سـدى اسـت کـه کـوروش بـنـا نـموده زیرا اوصافى که قرآن در باره سد ذو القرنین بیان کرده کاملا بر آن تطبیق مى کند.

 

پيام هاي ديگران ()

بوریسکا پسری از مریخ سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

ایا دوست داشتین جای این پسره باشین؟!عجله نکنین بخوانین بعد بگین

 بور یسکا پسر ی از مر یخ


پسری به نام (بوریس کیپر یانوویچ) یا (بوریسکا) در منطقه ولگوگراد روسیه زندگی میکند که با همه پسران هم سن و سال خود فرق میکند. بوریسکا روز یازدهم ژانویه سال 1996 به دنیا آمد. از وقتی چهار سال داشت به طور مرتب به کوهی در نزدیکی شهرش که به غیر عادی بودن شهره است می رفت. گویی نیاز داشت مرتب به آنجا برود تا انرژی مورد نیاز خود را از آن منطقه کسب کند.
والدین بوریسکا که انسان هایی مهربان، تحصیل کرده و میهمان نواز هستند بخاطر استعداهای خاص پسرشان احساس نگرانی می کنند. آنها نگران برخورد دیگران با پسرشان هستند و از آینده او می ترسند. مادر او که یک پزشک است و کاری برای کمک او از دستش بر نمی آید خوب بخاطر دارد که بوریسکا از پانزده روزگی می توانست سرش را راست نگه دارد. وقتی هنوز چهار ماهش تمام نشده بود نخستین کلمه(بابا) را بر زبان آورد و شروع به گفتن کلمات کرد.
وقتی یک سال و نیمه بود به راحتی تیترهای درشت روزنامه ها را می خواند. در دو سالگی به خوبی نقاشی می کشید و آن را رنگ آمیزی میکرد. وقتی در دو سالگی برای نخستین بار به مهد کودک رفت مربیان از توانایی های شگفت انگیز و حافظه ی منحر به فرد او حیرت زده شده بودند. اما پدر و مادر بوریسکا متوجه بودند که او اطلاعات خود را نه تنها از دنیای اطراف بلکه از کانال های اسرار آمیز دیگری کسب می کند. مادر بوریسکا می گوید:< هیچکس چیزی به او آموزش نداده است. گاهی اوقات گوشه ای می نشیند و شروع به گفتن حقایقی از مریخ، سیارات و دیگر تمدن ها می کند. این حرف ها واقعا من و پدرش را گیج و سردرگم کرده است.?

 

 
چطور این پسر یازده ساله این چیزها را می داند؟ از وقتی پسر بچه ای دوساله بود داستان هایی همیشگی از فضا برای گفتن داشت. حتی یک بار گفت خودش قبلا مریخ زندگی می کرده است. او می گوید این سیاره الان هم مسکونی است ولی اتمسفر اطراف آن پس از یک مصیبت و بلای طبیعی از بین رفت و مردم مریخ هم اکنون در شهر هایی که در زیر سطح آن ساخته ایند، زندگی می کنند. او میگوید یکبار قبلا به زمین سفر کرده است و جالب تر اینکه با سفینه خودش از مریخ به زمین آمده است. بوریسکا می گوید:< در زمان تمدن سمورپاها (میمون نماها) در مریخ شندگی می کرده) و طوری از انقراض آن سخن می گوید که گویی این اتفاق همین دیروز افتاده است. به گفته ی بوریسکا سموپاها به این دلیل از بین رفتند که معنویت را کنار گذاشتند و بدین ترتیب سبب از هم پاشیدگی سیاره خود شدند.
 
سموپاها هفتاد هزار سال پیش زندگی می کرده اند و قد آنها به 9 متر می رسیده است. بوریسکا یکی از کودکان معروف به (بچه های ایندیگو) است، بچه هایی که با بقیه فرق داشته و از نظر هوشی و اطلاعات قابل قیاس با هم سن و سالان و حتی بزرگ ترهای خود نیستند.
 
 دانشمندان معتقدند این بچه ها نشانه هایی از تغییر عظیم گونه ی انسانی در آینده هستند. بوریسکا می گوشد جابه جایی قطب های زمین سبب ایجاد دو فاجعه ناگهانی در سال های 2009 و 2014 می شود و تنها انسان هایی کمی از این بلا جان سالم به در خواهند برد. بوریسکا تا کنون در برنامه ها و مصاحبه های مختلفی حضور داشته است. او در یکی از این مصاحبه ها گفت:< من هیچ ترسی از مرگ ندارم چون زندگی ما ابدی است.یک بار فاجعه مشابهی در مریخ روی داد ولی مردم آن هنوز زندگی می کنند.>

 

 

کارشناسی از او پرسید چرا سفینه های ما اغلب قبل از رسیدن به مریخ نابود می شوند؟ بوریسکا جواب داد، مریخی ها برای نابود کردن ایستگاه هایی که امواج رادیویی مضر دارند سیگنال های خاصی به آن می فرستند.
 دانش بوریسکا درباره فضا و ابعاد آن بسیار گشترده است. او اطلاعات زیادی نیز درباره ساختار سفینه های آدم های فضایی دارد و می گوید:< بدنه سفینه ها چهار لایه دارد: لایه بیرونی که از فلز جامد است و 25%، لایه دوم که لاستیکی است 30%، لایه سوم فلزی 30% ضخامت دارند و لایه آخر که خاصیت مغناطیسی دارد 4% بدنه را تشکیل می دهد. اگر به لایه مغناطیسی انرژی بدهیم، سفینه می تواند سراسر دنیا را درنوردد.>

بوریسکا مشکلات زیادی با مدرسه دارد. او پیوشته حرف معلمین خود را قطع می کند و می گوید اشتباه می کنند. همین موضوع سبب شده معلمین تمایلی به حضور او در کلاس نداشته باشند به همین خاطر او با معلم خصوصی درس می خواند.

مصا حبه بوریسکا و ذکر پرسش و پاسخهای هیجان انگیز و جالب
 قسمت (اول)

متر جم: سر کار خانم فر نگیس علیزادنیا

چگو نه  تو انا ئی های بوریسکا شکوفا شد؟

وقتی بو ریسکا فقط یکسالش بود شر وع کرد به دادن حروف به او (حر و ف طر احی شده)حدس بز نید چه شد در یک سال و نیمگی او می تو انست تیتر بز رگ روز نامه ها را بخواند طولی نکشید که او با رنگها و وسا یه ها یشان اشنا شد در دو سالگی شرو ع به نقاشی کرد سپس وقتی دو ساله شد او را به مهد کو دک فر ستا دیم تمام معلمان در استعداد و روش تفکرش حیر ت زده شده بو دند این پسر از یک حافظه استثنا ئی و یک تو انا ئی خار ق العاده بر ای بدست اوردن اطلا عات جدید بر خوردار بود به هر حال والدینش بعد مدت کوتاهی فهمیدند فرزندشان به روش منحصر به فر د خود اطلا عاتی را از مکان دیگری کسب می کند نا دیا(مادر بوریسکا) اظهار می دارد که هر گز کسی این چیز ها را به او یاد نداده اما گاهی او به حالت نیلو فر آبی می نشیند و شرو ع به حرف زدن در مورد تمام این ها می کند او در باره مریخ و یک سیستم نجومی و تمد نهای دور صحبت می کند .

-چیزی که می شندیم باور نکر دنی بود چطور یک کودک این چیز ها را می داند؟!

ـاز وقتی او دو ساله شد  داستا نهای بی پایان از عوالم دیگر و اسما نهای بی کران وکیهان روزانه ورد زبا نش بود بعد ها بو ریسکا در مورد زند گی  قبلی اش در مر یخ و این حقیقت که سیاره مر یخ در گذشته در واقع مسکونی بوده اما در نتیجه قدر تمند تر ین و ویرانگر ترین فا جعه جو خود را از دست داده است و امروزه تمام اهالی آن مجبور به زند گی در شهر های زیر زمینی هستند .

بور یسکا به ما می گفت بعد از این حا دثه او اغلب بر  ای داد و ستد و اهداف تحقیقاتی به سیاره زمین سفر می کرده .

به نظر می رسد که بوریسکا سفینه خودش را خود هدایت می کرده این ما جرا در طول مدت تمدن لموریا اتفاق افتاده است ....جالب است که بدانید او یک دوست لموریائی نیز داشته که جلوی چشمانش  درفا جعه عظیمی در سیاره زمین کشته شده است..

فا جعه عظیم در سیاره زمین اتفاق افتا د -قاره های پهناور در سطح سیاره زمین توسط طو فا نهای مهیب تسهیل رفته بودند و بعد هم نا گهان یک صخره عظیم روی سا ختمانی می افتد و و بوریسکا اظهار میدارد دوست من آنجا بود و من نتو انستم نجاتش دهم سر نوشتمان طوری رقم خورد که در این زندگی گاهی همدیگررا ملاقات کنیم بوریسکا تمام صحنه های سقوط  لموریا را تجسم می کند و به یاد می آورد طوری که انگار همین دیروز اتفاق افتاده است .او آنچنان غصه مرگ دوست لموریایی اش  را  می خورد که انگار او مقصر کشته شدنش اوست .

یک روز که بوریس متو جه کتابی در کیف مادرش شده بود با عنوان(ما از کجا آمده ایم) نوشته ارنست مولداشو می شود با یدیک نفر می بود و نوع شادی و هیجان ایجاد شده در این پسر را تو صیف می کرد او سا عتها میان صفحات این کتاب غرق شده بود و به نگا ره های لموریا و عکسهای تبت خیره می شد و بعد شرو ع به صحبت در مورد هوش سر شار لموریا ئی ها می کرد ...

ـاما لمو ریا دست کم  ۸۰۰،۰۰۰ سال پیش از بین رفته است و لموریا ای ها به بلندی ۹ متر بوده اند و دارای قامتهای بسیار بلندی بوده اند .آیا این حقیقت دارد این را چطور به خاطر می آوری ؟

بوریسکا :البته ، البته که به خاطر می آورم .

سپس بوریسکا کتابی دیگری را که توسط مولداشو با عنوان ( در جستجوی شهر خدایان) نوشته شده است را به خاطر می اورد (بطور کلی این کتاب بهTombo  با ستان  و اهرام اختصاص دارد ).

بوریسکا به طور واضح عنوان می کندمردم دانش و علوم را از زیر یکی از اهرام ( منظور اهرام مصر نیست) پیدا می کنند و هنوز این هرم کشف نشده است  او می گوید زندگی زمانی تعقییر خواهد کرد که مجسمه ابو لهل باز شود و اضافه می کند که مجسمه ابو لهل عظیم مکا نیزم گشایش را د ر جائی پشت گو شش دارد اما بور یسکا محل دقیقش را به یاد نمی اورد .

دوستان ادامه تر جمه مصا حبه ایشان را در پستهای بعدی ذکر خواهم نمود که مسا ئل بسیار جالبی در مورد مایا ها و مریخ بیان می دارد

مصا حبه بوریسکا و پرسش و پاسخهای هیجان انگیزوجالب 

 

 

 

قسمت (دو م و آخر )

متر جم: سر کار خانم فر نگیس علیزادنیا

ـ اما لمو ریا دست کم ۸۰۰،۰۰۰ سال پیش از بین رفته است و لموریا ای ها به بلندی ۹ متر بوده اند و دارای قامتهای بسیار بلندی بوده اند .آیا این حقیقت دارد این را چطور به خاطر می آوری ؟

بوریسکا :البته ، البته که به خاطر می آورم .

سپس بوریسکا کتابی دیگری را که توسط مولداشو با عنوان ( در جستجوی شهر خدایان) نوشته شده است را به خاطر می اورد (بطور کلی این کتاب بهTombo با ستان و اهرام اختصاص دارد ).

بوریسکا به طور واضح عنوان می کندمردم دانش و علوم را از زیر یکی از اهرام ( منظور اهرام مصر نیست) پیدا می کنند و هنوز این هرم کشف نشده است او می گوید زندگی زمانی تعقییر خواهد کرد که مجسمه ابو لهل باز شود و اضافه می کند که مجسمه ابو لهل عظیم مکا نیزم گشایش را د ر جائی پشت گو شش دارد اما بور یسکا محل دقیقش را به یاد نمی اورد .

این پسر با اشتیاق و جدیت زیادی در باره تمدن مایا ها صحبت می کند وطبق اظهارات او دانش  ما نسبت به تمدن مایا ها بسیار ابتدائی است .
نکته قابل توجه این است که بور یسکا فکر می کند این روز ها زمان ان رسیده تا (افر اد بخصوصی) روی زمین متولد شوند .زمان نوزائی این سیاره نزدیک می گردد دانش نوین در نهایت نیاز و یک ذهنیت متفا وت از زمینیان خواهد بود .

_چگو نه در مورد این بچه های مستعد می دانی ؟ و چرا این اتفاق روی می دهد آیا می دانی آن بچه ها را ایندیگو (نیلگون) می خوانند؟

من می دانم که آنها در حال به دنیا آمدن هستند بهر حال من هنوز هیچ یک از آنها را در شهر خود ملا قات نکر ده ام  ممکن است یکی از آنها دختری به نام(( یولیا پطرو با )) با شد .
او تنها کسی است که مرا باور می کند دیگران به سا دگی به داستا نهایم می خند ند .واقعه ای در روی زمین در حال وقوع است و دلیل اهمیت داشتن این بچه ها همین است .
آنها قادر خواهند بود مردم را کمک کنند و مردم تعقیر خو اهند کرد .
اولین فا جعه عظیم همراه یکی از قاره ها در سال 2009 اتفاق خواهد افتاد و بعدی هم در سال 20013 و این یکی حتی از اولی مخر بتر هم خواهد بود ...

_آیا از اینکه ممکن است زند گی تو هم به خاطر این فاجعه به پایان بر سد نمی ترسی؟؟

نه نمی ترسم من قبلا در جریان یک فا جعه در رنج زند گی کرده ام انجا هنوز هم افر ادی مثل ما زندگی می کنند .اما بعد از جنگ اتمی همه چیز از بین رفت ولی بر خی از آن مردم توانستند زنده بمانند آنها پنا هگا هاو تسلیحات جدیدی سا خته اند تعقیری هم در قاره اتفاق افتاد .اگر چه قاره زیاد هم بزرگ نبود -مر یخی ها گاز تنفس می کردند زمانی که آنها به سیاره ما رسیدند همه شان کنار لوله ها می ایستا دند واز گاز نفس می کشیدند .

_آیا تو تر جیح می دهی که اکسیژن تنفس کنی ؟

وقتی شما در این جسم هستید مجبور به تنفس اکسیژن می شوید در هر صورت مریخی ها از این هوا متنفر ند (هوای زمین) زیرا این هوا با عث  پیر شدن موجودات می گردد .
مر یخی ها به صورت ارثی جوان هستند 30-35 ساله میزان کودکان مر یخی این چنینی سا لیانه اضافه خواهد  شد .

_بور یسکا(چرا فضا پیما های ما قبل از رسیدن به مر یخ سقو ط می کردند؟

مر یخ سیگنالهای بخصوصی به منظور نابودی این سفینه ها مخا بره می کرد این سفینه ها پر تو های مخصوصی به همراه دارند .

واقعا از دانش او نسبت به پر تو های ((fabos))شگفت زده شدم قطعا درست می گوید در سال 1988 فردی مقیم (ول زاسکای) به نام (یوری لو شفیکا نکو) مر دی با قدرت ما ورا ئی حس معمولی ، اقدام به آگاهی رهبر ان شور وی سا بق کرد و در باره  سقو ط اجتناب نا پذیر اولین ایستگا های فضا ئی شوروی به نا مهای ((fabos1))و (((fabos2)) اخطار داد .او همچنین متذکر گردید یک چنین فضا پیما هائی  حامل پر تو های مضر و نا آشنا هستند .و مسلم است که کسی حر ف او را با ور نکرد .

_درمورد  چند بعدی ها چه می دانی ؟ آیا می دانی که کسی نبا ید در  مسیر  مستقیم پرواز کند و در عو ض باد میان فضا ئی چند بعدی ما نور دهد ؟

بور یسکا سر یع رو ی دو پایش ایستاد و شر و ع به حر ف زدن در با ره یو فو ها کرد :ما روی زمین فر ود امدیم و از روی ان بر خو استیم -
پسر ک گچی بر داشت و شر و ع به کشید ن یک شی بیضی شکل رو ی تخته سیاه کرداو می گوید سفینه از شش لا یه تشکیل می گردد 25% لا یه خا رجی از فلز جا مد و با دوام سا خته شده و 30% لا یه دو م از چیزی شبیه به کا ئو چو سا خته شده ، لا یه سو م 30% را در بر می گیر د که باز از فلز سا خته شده و40%  اخر ین لا یه از   مغنا طیسی مخصو صتشکیل شده اگر این لا یه انر ژی را شار ژ کنیم این دستگا ها قا درندما را به هر جای از  جهان پر واز دهند .

_آیا بور یسکا ما موریت مخصو صی برا ی انجام دادن دارد ؟آیا از آن اطلا عی دارد ؟(این سوالا ت را بر ای والدین و خود او مطر ح می کنم )

ما درش می گوید : بوریس می گوید چیزی در مورد آینده زمین می داند و اطلا عات نقش مهمی در آینده ایفا خواهد کرد .

_بور یسکا تو چطور این چیز ها را می دانی ؟
تمام اینها در درون من است .

_بوریس به ما بگو چرا مردم ما مر یض می گر دند ؟
بیماری مردم  از نا تو انی در شا یسته و شاد  ز ند گی کردن استشما باید منتظر نیم کیهانی خود با شید هر گز نبا ید کسی در گیر سر نو شت دیگران شود و یا سر نو شتشان را خراب کند مردم نبا ید از اشتباهات گذشته شان رنج ببر ند بلکه باید با هر آنچه که بر ایشان مقدر است ار تبا ط بر قر ار کرده و سعی در دستیابی آن منتها در جات داشته با شند و در جهت فتح آر زو هایشان حر کت کنند(اینها دقیقا کلماتی هستند که خود او استفا ده کرد ) شما باید بیشتر حس همدردی داشته با شید و خون گر متر با شید وقتی به شما ضر ری می زنند دشمنا نتان را در آغو ش بکشید و خو دتان عذر خواهی کنید و قبل از او زا نو بزنید .
وقتی کسی از شما متنفر می شود با تما م عشق و صمیمیتتان او را دوست بدارید و در خو است بخشش کنید . اینه قو انین عشق ورزیدن و خضو ع و فرو تنی می با شند می دانید که چرا لموریا ها از بین رفتند . من هم تقر یبا مقصر م آنها دیگر نمی خو استند از لحا ظ رو حانی پر ورش یا بند آنها از مسیری که بر ایشان مقدر شده بود گمراه گر دیدند و بدین سان سر اسر گستره سیاره ویر ان گر دید - مسیر جا دو ئی به یک پا یان مرده می انجا مد .عشق یک جا دو ی وا قعی  است .

_چطور این چیز ها را می دانی ؟
من فقط می دانم ((kailif))-

چه گفتی ؟!!
بوریس : من گفتم ((سلا م))این زبا ن سیاره من است .
!!!

 

پيام هاي ديگران ()

جومونگ دروغ تاریخ یا تاریخ دروغ سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

 

با سلام این مطلبو یکی از دوستان به نام آقا صالح فرستاده تا داخل وب قرار بدم دوستان اگه مطالب در مورد باستانشناسی دارند می توند مطالب رو به ادرس ایمیل من بفرستن .

     از پارسال که پخش سریال تاریخی افسانه جومونگ از شبکه سه شروع شده،پرببینده ترین سریال در ایران محسوب میشه.اما باید توجه داشت چیزی که این سریال رو جذاب کرده،سواره نظام زره پوش هان و ساختن شمشیرهای مقاوم  توسط موپال مو(رئیس آهنگرهای جومونگ)،تیراندازی جومونگ از هر طرف حتی با سه تیر(که دروغی بیش نیست) است.

   بدبختانه عدم شناخت نسل امروز نسبت به تاریخ باشکوه ایران باعث شده است که بسیاری از داشته های خویش را در دستان دیگران ببینیم و لذت هم ببریم !

  در سریال افسانه جومونگ،سربازان هان دارای سواره نظام زره پوشی اند که تیرهای دیگر کشورها به اونا نفوذ نمی کنن. 




    در تاریخ جهان،همه ی اسناد تاریخی که به دست اومده نشون میده که سواره نظام زره پوش تا اغاز قرون وسطی فقط مخصوص ایرانیان بوده و تا اون زمان در دنیا هیچ کشوری نتونسته بود اونارو بسازه.در قرون وسطی اروپاییان از طرز ساختش آگاه شدن و شوالیه ها از این زره استفاده می کردن.جالب اینکه در ایران به این سواره نظام ها،سواره نظام زره پوش می گفتن و در بقیه جاها سواره نظام آهنین.نامی که دقیقا بر سواره نظام کشور هان نهاده شده.

حالا به این عکس ها هم نگاهی بندازین:

به سلاح این سوارکار دقت کنین.سلاحی که دقیقا در سریال به کار می برن.

سوار سنگین‌اسلحهٔ اشکانی در حال نبرد با شیر

    فکر می کنم  چون هان با اشکانیان همسایه بود زره های ایرانیان اولین بار بود که در جهان اختراع شده بودند،کره ای ها اومدن تحقیق کردن و میراث همسایه ی هان یعنی ایران رو دزدیده اند.

   در تاریخ جهان باستان،ساخت اولین شمشیرهای فولادی به دست ایرانیان در زمان سلسله ی اشکانیان انجام شد؛در حالی که در سریال جومونگ ساخت شمشیرها اول به دست هان ها و بعد توسط گوگوریو انجام میشه.در حالی تا پایان سلسله  ی اشکانیان هیچ کشوری در جهان نتونسته بود شمشیری نظیر اون رو بسازه.بعد از اشکانیان،یعنی در زمان ساسانیان،شمشیرهای پیشرفته تری نسبت به شمشیرهای دوره ی اشکانیان ساخته شد که در دنیا نظیر نداشتند و عامل پیروزی ایرانیان در جنگ ها با دشمنانشان بخصوص رومیان بود.

   دوستان همه ی این چیزهایی که گفتم نوشته ی خود ایرانیان نیست،بلکه این اسناد از نوشته های مورخان معتبر رومی مثل پلوتارک و ... اقتباس شده.در ادامه چندتا از این نوشته هارو مطرح می کنم.

   در تاریخ جهان باستان هیچ کشوری مثل تیراندازان دوره ی اشکانی ،تیراندازان ماهری نداشتند.تیراندازان دوره ی اشکانی که سوارکانی چابک هم بودند،در جنگ ها به شیوه ی جنگ و گریز وارد میدان می شدند و از همه طرف به سپاهیان دشمن حمله ور می شدند.اما این سواره نظام سبک اسلحه هرگز با دشمن از نزدیک درگیر نمی شدند و به هنگام نزدیکی سربازان دشمن از آن ها دور می شدن و سربازان دشمن که فکر می کردند دارن فرار می کنند،دست به تعقیبشان می زدن؛اما چون این سوارکاران به هر طرف پخش می شدند،به هنگام فرار موجب پراکنده شدن و از هم پاشیدن سپاه دشمن می شدند و مهم ترین ویژگی که موجب میشد دشمن شکست بخورد تیراندازی از پشت بود که سربازان کشورهای دیگر بخصوص رومی های قدرتمند و مغرور،تجربه  ی اون رو نداشتند. 

 سوار سبک اسلحهٔ اشکانی

سوار اشکانی در حال تیراندازی از پس شانه

       از جومونگ می گذریم،میریم سراغ سریال امپراتور بادها(جومونگ 2).وقتی جومونگ گوگوریو رو تاسیس کرد،نسل های جومونگ به مدت 700 سال بر کره فرمانروایی می کردند.کره ای ها هم حالا دارن سریال های این سلسله رو می سازند که تا الان سه سریالشو تموم کردن.(جومونگ 1 و 2 و 3)

     

       عزیزانی که سریال امپراتور بادهارو دیدن،خودشون می دونن وقتی جنگ بین بویو و گوگوریو در زمان شاه یوری (پسر جومونگ) شروع میشه،شاه تسو،شاه بویو، سلاح جنگی میسازه که عامل پیروزیش در جنگ اول میشه.این سلاح همان ارابه جنگیه که شاه تسو افتخار اختراع اونو به مردم بویو می دونه.این کره ای ها برای اینکه به (دروغ) نشون بدن که تمدن پیشرفته ای نسبت به سایر ملل دارن،بارها به تاریخ و میراث ایرانیان دستبرد زده اند.مثلا در سریال جواهری در قصر همان طوری که سریال نشون میده یانگوم اولین سزارین رو انجام میده.در حالی که 16 قرن قبل از یانگوم،این عمل رو در ایران انجام می دادن.

      عزیزانی که سریال رو با دقت دیده باشن،در یکی از قسمت ها یانگوم میگه که بیماری شاه ناشی از ویروس هایی !!!!!! است که از طریق شیر گاوها به ایشون امنتقل شده؛در حالی که تا اون زمان کسی نام میکروب و ویروس رو نمی دونست.اینهم یه دروغ دیگه. بگذریم.

    برمی گردیم به سریال امپراتور بادها.وقتی این ارابه ها ساخته میشن مهم ترین قسمت سریال یعنی جنگ با گوگوریو که منجر به شکستش میشه،شروع می شود.ا ببینید.


 

    سلسله ی هخامنشیان حدود 5 قرن!!!! قبل از گوگوریو در ایران حکومت می کرد.در اون زمان کوروش کبیر که مشغول جنگ با دشمنان ایران بود،در بیشتر جنگ هاش پیروز میشد.عاملی که موجب برتری ایرانیان بود،ساخت ارابه های جنگی داس دار،گردونه ها و سپاهیان فیل سوار (که موجب ترس و وحشت دشمنان میشد)بود. ارابه های جنگی رو در جهان اولین بار در زمان کوروش ساختن که در هنگام جنگ سپاهیان دشمن رو تارومار می کردند و صفوف دشمن رو بهم می ریختند.این ارابه ها چرخ های محکمی داشتن که در دو انتهای محور چرخها دو داس آهنی به پهنای دو «ارش» رو به پایین و درست در زیر آن‌ها دو داس دیگر رو به بالا نصب کرده بودند که در موقع تاخت ارابه‌ها این داس‌ها به هر چیزی که برمی‌خوردند از هم می‌شکافتند.این ارابه ها چنان وحشتی در جنگ برای دشمن ایجاد می کرد که تعداد زیادی از ابتدای جنگ فرار می کردند.داس های این ارابه ها چنان تیز بودند که به هنگام برخورد با سر سربازان،سرشان از بدنشان جدا می کرد و به علت تیزی بسیار این داس ها،سربازان حتی فرصت نمی کردن چشم هایشان را ببندن و چشم های اونا باز می ماند.





   برمی گردیم به سواره نظام زره پوش.اسناد تاریخی در مورد ساخت این زره ها نخستین بار در جنگ کارهه (حران) توسط رومی ها نوشته شد.در ادامه به جنگ حران می پردازیم تا عظمت تاریخ ایران آشکار شود:

جنگ کارهه (حران)

در 16 اردیبهشت سال 53 قبل از میلاد،در زمان پادشاهی  ارد دوم،دو سپاه ایران و روم در کارهه رودرروی یکدیگر گرفتند.

امپراتوری روم در آن زمان توسط سه فر ادره می شد:پومپه،ژولیوس سزار و کراسوس.هر یک از افراد مذکور در جنگ های بسیاری با دشمنان روم پیروز شده بودند و روم را بین خود تقسیم کرده بودند.رومیان که بعد از این جنگ ها به خود مغرور شده بودند و فکر میکردند در دنیا همتایی ندارند،با 43000 نفر دست به حمله به ایران زدند.ارد پادشاه ایران،سورنا فرمانده دلیر ایرانی رو با 10000 نفر به مقابله با کراسوس فرستاد.دوستان رقم ها رو مقایسه کنید 10000 نفر در مقابل 43000 نفر.از 10000 سرباز ایرانی 9000 نفر سوارکار بودند.

 در ابتدا ایران نماینده ای نزد کراسوس فرستاد تا از جنگ دست بردارد .اما کراسوس با غرور جواب داد:پاسخ پادشاه ایران رو در سلوکیه پاسخ خواهم داد. سفیر و نماینده سورنا پس از این سخن کراسوس تبسم کرد و کف دست خود را به کراسوس نشان داده و گفت: هرگاه روی این کف دست ممکن است مو در آید، شما نیز به شهر سلوکیه می‌توانید داخل شوید و جواب پادشاه ایران را بدهید.

   بعد از این ارد وارد ارمنستان شد و اونو فتح کرد.اما سپاه ایران کراسوس رو با جنگ های چریکی به حران کشاند.

بالاخره جنگ اصلی در حران شروع شد.کراسوس بلافاصله دستور تشکیل تستودو(دژهای انسانی مربع شکل) به سربازانش داد.ایرانیان طبل های جدیدی ساخته بودند و درون آن ریگ هایی گذاشته بودند که موجب رمیدن اسب های رومیان میشد.در این لحظه سواره نظام سبک اسلحه (تیراندازان) وارد میدان جنگ شدند.این سواره نظام کمان های بزرگ جدیدی داشتند که هم برد بیشتری داشتند و هم با اونا می تونستند پاهای سربازان پیاده نظام رومی رو که تستودو تشکیل داده بودند هدف گرفته و زخمی کنند.پس از کمی جنگ رومی ها با این تیرها محاصره شدند و سواره نظام زره پوش که سلاح های رومیان و تیرهای اونا به زره ها اثر نمی کرد،موجب کشته شدن بسیاری از رومی ها شد.سواره نظام سبک اسلحه که به طور پراکنده و نامنظم می جنگیدند بسیاری از رومیان رو به خاک افکندند و وقتی سواره نظام رومیان به دنبال اونا می اومد،این سرباز ها پراکنده شده و موجب از هم پاشیدن سپاه رومیان می شدند.در این جنگ این تیراندازان حتی می تونستند به هنگام فرار از عقب هدف بگیرند و رومی هارو بکشند؛و وقتی تیرها تموم میشد فورا به عقب برمی گشتند،تیر برمی داشتند و دوباره به جنگ برمی گشتند.این تیرها به همراه آب و غذا برای سربازان توسط شترها آورده میشد.ولی چون رومیها تدارکاتی نداشتند،تشنگی بر اونا غلبه کرده بود.سربازان ایرانی با تاکتیک خاصی عوض میشدند تا سربازان خسته استراحت کنند و بعد از استراحت دوباره به جنگ برمی گشتند.

 کراسوس که دید ایانیان تیرهایشان تموم شدنی نیست و هرگز خسته نخواهند شد،پسرش رو برای شکست محاصره فرستاد که سپاه پسرش بلافاصله به وسیله ی سواره نظام زره پوش و تیراندازان نابود شد و پسرش هم کشته شد.سر پسرش رو بریدند و بر نیزه زدند تا رومی ها ببینند.بعد از این نماینده ی سورنا و بعد خودش به چادر کراسوس اومد و از او خواست که صلح کند.کراسوس از سورنا یه اسب خواست و سورنا یک اسب مخصوص به او داد.بعد کراسوس با سورنا روانه اردوی ایران شد تا باهم مذاکره کنند.اما رومیان خیال کردند که می خواهند کراسوس رو اسیر کنند و یکی از سرداران رومی چند نفر از ایرانیان رو کشت که جنگ کوچکی درگرفت و کراسوس در این نبرد کشته شد.

در این جنگ 20000 از رومی ها کشته شدند و 10000 نفر  اسیر و 4000 نفر زخمی شدند و تعداد کمتر از 5000 نفر موفق به فرار شدند.در حالی که تلفات ایرانیان بسیار اندک بود و می توان گفت که تلفاتی نداشتند.

از راست به چپ:آرایش نظامی رومیان در میدان جنگ به این صورت ( تستودو ) بود . پیادگان با سپر یک دژ آهنین به وجود می آوردند و سواره نظام در پناه آن قرار می گرفت ---- این تصویر برپایه نوشته پلوتارک از سواره نظام رزهپوش ایران آن زمان ترسیم شده است.

تیراندازی چابک ایرانیان

جلسه بررسی دلایل شکست روم از ایران در جنگ حران

2059 سال پیش در چنین روزی در سال 52 قبل از میلاد، جلسه ای برای بررسی دلایل شکست روم از ایران در جنگ حران (کارهه) ، برگزار شد .برخی از اظهارات افسران رومی ، و در واقع دلایل شکست روم ، به این شرح است :

- سپهبد سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه استفاده کرد.

- هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی پر از آب حمل می کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی شد.

- به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می رساندند.

- سربازان ایرانی به نوبت با تاکتیک خاصی که برای ما تازگی داشت از میدان خارج می شدند وبه استراحت می پرداختند.

- سواران ایران قادر به تیر اندازی از پشت سر هستند که ما تجربه آن را نداریم .

- ایرانیان کمانهای تازه اختراع کرده اند که با آنها توانستند پای پیادگان مارا که باسپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان قلعه درست کرده بودیم به زمین بدوزند.

- ایرانیان دارای زوبین های دوکی شکل بودند که با دستگاه کاملا تازه ای تا فاصله دور پرتاب می شد.

- شمشیرهای آنان شکننده نبود.

- هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می کرد و مانند ما خود را سنگین نمی کرد .

- سربازان ایرانی حق عقب نشینی و تسلیم شدن ندارند و تا آخرین نفس باید بجنگند .

- این بود که ما شکست خوردیم و هفت لژیون را به طور کامل از دست دادیم و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.

در نبرد حران ، در زمان روبرو شدن دو لشگر، به فرمان سورنا ( فرمانده ایرانیان )، لشگریان از خود صداهای ترسناک در آوردند.سپاه روم در ترش و وحشت فرو رفت. لشگر ایران در ابتدا قصد حمله با نیزه را داشت که موفق نشد و حالت عقب نشینی به خود گرفت.چون رومی ها فکر کردند سپاه ایران درحال فرار است ایشان را تعقیب کردند که با تیرباران پارتها مواجه شدند.

Ammianus Marcellinus سوار زره پوش پارسی را چنین با تعجب تصویر می کند: " شوالیه(knight) پارسی لباسی تمام آهنین دارد. تمام اعضای بدن او در میان ورقهای قطور فلزی پوشیده اند و در بین اعضا ، مفصلهای فلزی قرار دارند. با مهارت تمام ،جمجمه ای فلزی سرش را فرا گرفته است. هیچ پیکان و نیزه ای در او اثر نمی کند . شاید تنها راه نفوذ بر آن، باریکه کوچکی باشد که از طریق آن می بینند و یا سوراخهای ریزی که برای تنفس تعببه شده اند. و نیز اسبهایشان توسط پوشش چرمین محافظت می شوند.

در زمان ساسانیان نیز از این زره ها استفاده میشد.به توصیف یکی از یونیان در مورد این زره ها توجه کنید:

آمیانوس افسر یونانی تبارسواره نظام ارتش روم که متولد شهر انطاکیه در سوریه بوده ٬ از نزدیک شاهد این ارتش مخوف بوده است. او به همراه ژولیانوس امپراتور روم در جنگ با ایران درزمان پادشاهی شاپور دوم ساسانی شرکت داشته و پس از شکست و کشته شدن ژولیانوس به همراه بازمانده سپاه روم به روم بر میگردد و به کار نگارش تاریخ روم می پردازد و از نظامی گری کناره می گیرد. او ارتش ایران را در دشت های پهناورمیان رودان ( بین النهرین ) اینگونه توصیف می کند :
ایرانیان افواج منظم سواره نظام زره پوش را با صفوفی چنان انبوه به مقابله ی رومیان می فرستادند ٬ که از برق زره و سلاح آنان چشم دشمنان خیره می شد. افواج سوار گویی یکپارچه آهن بود. تن افراد بکلی از صفحات آهن پوشیده شده بود و چنان این آهن بر بدن می چسبید که مفاصل خشک زره به سهولت از حرکات اعضای بدن تبعیت می کرد. برای محافظت چهره نقابی بر رخ می افکندند و بدین جهت هیچ تیری ممکن نبود بر بدن کارگر شود مگر در سوراخ های کوچکی که در مقابل چشم و شکاف های باریکی که زیر سوراخ های بینی تعبیه کرده بودند و از آنجا با کمال صعوبت نفس می کشیدند. بعضی از آنها نیزه ای در دست گرفته ٬ در یک جا بی حرکت می ایستادند ٬ چنانکه گفتی به وسیله زنجیر آهن به هم متصل شده اند. در جوار آنان تیراندازان دستها را دراز کرده کمان خود را به زه می کردند ٬ به قسمی که زه به جانب راست سینه تماس می یافت و پیکان تیر به دست چپ می پیوست. در اثر فشار ماهرانه ی انگشت ٬ تیر می جست و خروشی از آن بر می خواست و جراهتی هولناک وارد می کرد.



او در جای دیگر می گوید :
ایرانیان در جنگ مغلوبه طاقت نمی آوردند ٬ زیرا فقط عادت داشتند شجاعانه از دور بجنگند و اگر می فهمیدند که قوای آنها عقب نشینی آغاز کرده است ٬ مانند ابر طوفانی پس می کشیدند و چون از عقب تیراندازی می کردند دشمن نمی توانست آنها را تعقیب کند.

نکته:بخشی ازا این مقاله از گشتی در تاریخ ایران زمین اخذ شده است

 

پيام هاي ديگران ()

هرگز نخواب کوروش سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

شاید زبان حال خیلی از ما ایرانیا الان این شعر باشههرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید
البرزلب فروبست
حتا دل دماوند آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رودخشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد

سرخ وسپید وسبزست
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

پيام هاي ديگران ()

اولین سند ازدواج کشف شده در ایران سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

این مطلب گویای تمدن کهن ایرانیان و روابط زن و مرد در دنیای استان است

آغاز قرن دوم هجری، یکی از شهرهای نزدیک سمرقند

 

در آغاز قرن دوم هجری/ هشتم میلادی، سپاه اسلام همچنان درگیر فتح سرزمین‌های شرقی ایران بود و به ویژه در سرزمین باستانی سُغد با مقاومت شدیدی روبه‌رو شد. این سرزمین، در شرق ایران زمین قرار داشت و شهرهای سمرقند و بخارا مراکز اصلی آن بودند. سغد در آن هنگام که مورد حمله اعراب قرار گرفت برای حدود دو هزار سال مرکز نگهبانی از راه ابریشم و ترویج آیین‌های ایرانی در چین و ماچین بود و همان جایی بود که در زمان حمله اسکندر به هخامنشیان بیشترین مقاومت را از خود نشان داد و اساطیری- مانند داستان رستم-  در این مکان نام اور شدند. در آغاز قرن دوم هجری، زمانی که آخرین جنگاوران سغدی در برابر اعراب مقاومت می‌کردند، مجموعه‌ای از اسناد در جایی به نام کوه مغ در قلعه‌ای پنهان شد، که پس از هزار و دویست سال در قرن گذشته کشف شد. از میان این متون، طولانی‌تر از همه سند ازدواجی است که به خوبی گویای تمدن ایرانیان کهن و نوع روابط میان زن و مرد در ایران شرقی باستان است. برابری حقوق زن و مرد، و آزادی روشن و دادگرانه میان این دو شریک زندگی به همراه ذکر شرط و شروطی که آشکارا برای حفظ این آزادی تدوین شده، چنان صریح در متن سند آمده که ما را از شرح اضافی بی‌نیاز می‌سازد. در اینجا متن سند ازدواج را با کمی ویرایش می‌خوانید:

 

به تاریخ دهمین سال سلطنت شاه ترخون، در ماه مسواویچ (دی‌ماه)، در آسمان روچ (آسمان روز) اوتکین ملقب به نیدن دختری به نام دغدغونچه ملقب به چته دختر ویوس را که تحت قیمومیت چیر فرزند و خزنک  پادشاه  نوکت است، خواستگاری کرد و او را به زنی گرفت. چیر، این زن تحت قیمومیت خود را بر اساس قانون و با شرایط زیر به عقد او درآورد: بگذار اوتکین، چته را همچون همسری محبوب و محترم داشته باشد. به او خوراک و پوشاک، و تزئینات بدهد. او را با احترام و محبت در خانه خود به عنوان همسری با حقوق کامل نگهداری نماید. همان‌طور که یک مرد شریف یک زن شریف را همسر خود می‌سازد و چته نیز اوتکین را همچون شوهر محبوب و محترم بدارد. او باید مواظب رفاه و سعادت او باشد چون که زن شریف را مرد شریف شوهر است.

 

در آینده چنانکه اوتکین بدون اجازه چته، زن، کنیز یا خانم دیگری را بدون رضایت چته به خانه بیاورد. پس اوتکین شوهر باید به همسرش چته مبلغ سی درهم دینار سالم و خالص بپردازد. بعد از آن بگذار که این زن را نه به عنوان همسر و نه همچون کنیز نپذیرد و (چته) او را از نزدش براند. در آتیه چنانچه اوتکین تصمیم بگیرد که این چته را همچون زوجه دیگر نداشته باشد، در آن صورت بگذار که او را با خوراک، با کالا، و اثاثیه با خود گرفته‌ام و مبلغ دریافتی‌اش بدون هیچ‌گونه تعهد آزاد کند و او را در قبال زوجه‌اش هیچ‌گونه تعهد دیگری نخواهد بود و او به پرداخت هیچ چیز دیگری متعهد نمی‌گردد. سپس او می‌تواند با همان زنی که مورد نظرش است ازدواج کند. همچنین اگر چته تصمیم بگیرد که دیگر همسر اوتکین نباشد، پس بگذار که او را ترک نماید. در آن صورت بگذار او پوشاک  قابل  استفاده، تزئینات و کالایی را که از اوتکین به او تعلق می‌گیرد، از شوهرش نگیرد. اما اموال خصوصی و دارایی استحقاقی‌اش را بگذار با خودش ببرد. و او را در قبال شوهرش دیگر هیچ گونه تعهدی نخواهد بود و دیگر مدیون  به هیچ‌گونه پرداختی هم نخواهد بود. بعد از آن او حق دارد با هر مرد دیگری که دلش بخواهد ازدواج کند.

 

اگر اوتکین مرتکب گناه یا اعمال زشت (جرمی) گردد خودش مسئول خواهد بود و بگذار خودش (جریمه) را بپردازد. چنانچه او به جهت غلام یا غلام بدهکار یا اسیر به دست کسی گرفتار گردد یا تحت حمایت کسی برود (به موالی بپیوندد)، در آن صورت چته و فرزندان او بدون هیچ تعهدی باید آزاد باشند. اما اگر چته مرتکب گناهی با رفتار زشتی (جرمی) گردید بگذار خود او مسئول باشد. چنانچه او به حیث کنیز یا غلام بدهکار یا اسیر به دست کسی گرفتار گردید یا تحت حمایت کسی رفت، در آن صورت باید اوتکین به همراه فرزندانش بدون هیچ‌گونه قید و شرطی آزاد باشند. به این ترتیب یکی مسئول گناه و رفتار زشت دیگری نخواهد بود. سند عقد ازدواج حاضر در محل قوانین در حضور وخغوکان فرزند ورخنان منعقد گردید و اشخاص زیر حاضر بودند: سکاتچ فرزند شیشچ، چخرین فرزند رامچ، شاو فرزند ماخک، راقم سند رامتیش فرزند وغشفرن.

 

پيام هاي ديگران ()

فناوری قالیچه های پرنده ایرانی سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

لطفا نظرخودتون رو راجع به واقعیت یا دروغی بودن مطلب بگذارید

خلفای اموی و عباسی در سرکوب تکنولوژی ساخت قالیچه های پرنده نقش اساسی را ایفا کردند
نیما ملک محمدی - قرن ها پس از آن که قالیچه های پرنده تنها یک افسانه هزار و یک شبی تصور می شد، هنری بک، کاشف فرانسوی، شواهد مستند از وجود قالیچه های پرنده در ایران یافته است.

هنری بک در سرداب های زیرزمینی قلعه الموت، در نزدیکی دریای خزر، طومارهایی یافته است که شواهد جدیدی در مورد قالیچه های پرنده به دست می دهد.این طومارها که به طرز خارق العاده ای سالم مانده اند، در اوایل قرن سیزدهم میلادی توسط یک محقق یهودی به نام اسحاق بن شریره نوشته شده است.

 

پيام هاي ديگران ()

ذوالقرنین و اب حیات سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

مطلبی رو که امروز براتون اماده کردم حتما بخوانید که خیلی جالبه نظراتتون رو هم بگید

شاید شما هم تا به حال در فیلم ها رمان ها داستان ها کارتون ها  و... چیزی در مورد اکسیر جوانی و یا آب حیات شنیده باشید نمی دونم این طور هست یا نه؟

ولی به هر حال موضوع امروز در مورد چشمه ای به نام چشمه ی آب حیات یا (عین الحیاه) می باشد.

قبل از آنکه وارد بحث در این مورد شویم شما ابتدا باید با شخصی به نام ((ذوالقرنین)) آشنا شوید.

 

پيام هاي ديگران ()

» عقرب
» شیدا
» زندگی زیباست
دانلود رایگان میهن دانلود
هاست و دامنه معتبر
ایران دیبا
دانلود ها
سایت تفریحی
عکس بازیگران و مدل
» قالب وبلاگ
» .:.
RSS 2.0

Designed By ParsTheme