ازاد

هنوزم که هنوزه من نمیدومنم چرا باید درباره کسانی مثل بابک خرمدین یک کلمه در کتابهای درسی نباشه اگه کسی میدونه به من هم بگه

گذری بر زندگی شگفت انگیز و میهن پرستانه

بابک خرم‌دین

 

بابک خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان در برابر تجاوز بیگانه

خَرَّم در زبان پارسی هر چیزی است که خوشی و شادی و لذت را برای انسان فراهم آورَد. اینکه بهار و باغ و بوستان را خُرَّم گوئیم به این دلیل است که مایه‌ی شادی و نشاط‌اند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّم‌دین، و بصورت امروزینش دینِ خُرَّم بمعنای دینی است که در کنار انسان ساز بودنش مایه‌ی شادی و خوشی مردمان شود . تعریف دین به این مفهوم در جای‌جای گاتای زرتشت آمده است، مؤلف کتاب البدء والتاریخ درباره پیروان زرتشت میگویند: هرچه انسان خرمی بیشتری بطلبد اندوه اهریمن بیشتر میشود و اهریمن بیشتر درصدد جنگیدن با انسان برمی‌آید ؛ و در تعریف عقاید خرم‌دینان مینویسد که آنها هرچه باعث شادی و لذت باشد و طبیعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زیانی به کسی نرساند را مباح میدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .

معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری - عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟

بابک از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گویا مسلمانش کرده بودند و نام عربیش حسن بود. جنبشی که بابک در ایران آغاز کرد و رسما نام جنبش خرم‌دینان برخود داشت، یک ایدئولوژی مشخصی را مطرح میکرد که هدفش براندازی نهائی سلطه‌ی عرب - برقراری مساوات انسانی در ایران - تأمین خوشیی برای همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مینویسد که ایرانیان ازنظر وسعت ممالک و فزونی نیرو برهمه‌ی ملتها برتری داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب که نزد آنها دونپایه‌ترین قوم جهان بود برآنها مسلط گردید این امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصیبتی تحمل‌نشدنی روبرو یافتند، و برآن شدند که با راههای مختلف به جنگ با اعراب برخیزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسیس، بابک و دیگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند 

نام خرم‌دین که به پاخاستگانِ ایرانی برای این جنبش برگزیده بوده‌اند به روشنی نشان میدهد که این یک جنبش مزدکی بوده و همه‌ی شعارها و برنامه‌های مساوات‌طلبانه و ضد بهره‌کشی مزدک را دنبال میکرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصریح میکند که خرم‌دینانِ پیرو بابک یک فرقه‌ی مزدکی بودند . اساس تعالیم مزدک برآن بود که مردم باید هم دراین دنیا و هم دردنیای دیگر به سعادت و شادمانی دست یابند؛ یعنی هم دراین دنیا با کسب وکار وکشاورزی و صنعتْ برای خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام کارهای نیکو و خودداری از کارهای بد رضایت خدا را حاصل کنند تا درآخرت به بهشت بروند. نیک در تعالیم مزدک عبارت بود ازگفتار وکرداری که به خود یا دیگری منفعتی برساند و سعادتی فراهم آورَد؛ و بد عبارت بود ازگفتار یا کرداری که به خود یا دیگران آسیب و گزند وارد آورد یا سبب محرومیت شود. ابن‌الندیم در وصف یکی از ایرانیانِ مزدکی مقیم بغداد به نام خسرو ارزومگان که ویرا پیرو مذهبی شبیه مذهب خرم‌دینان نامیده، مینویسد که به پیروانش دستور میداد بهترین لباسها بپوشند، و خودش نیز بهترین لباسها می‌پوشید و به آن افتخار میکرد

مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگی از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهایش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از میان بردن سلطه‌ی اربابانِ عرب بود که نزدیک به دوقرن مردم ایران را تاراج میکردند. قبایل عرب همراه با فتوحات عربی به درون آذربایجان و دیگر شهرهای ایران سرازیر شدند. بلاذری درباره‌ی سرازیر شدنِ عربها به آذربایجان در زمان عثمان و امام علی، مینویسد بسیاری از عشایر عرب از بصره وکوفه و شام به آذربایجان سرازیر شدند و هرگروهی برهرچه از زمین توانست دست یافت و مصادره کرد، و بعضی‌شان زمینهائی را از عجمها خریدند و روستاهائی نیز به این عشایر واگذار شد، و مردم این روستاها به مُزارعینِ اینها تبدیل شدند 

آغاز نهضت بابک در ایران را سال ١٩۴خ ذکر کرده‌اند. در مدت کوتاهی سراسر روستائیان نیمه‌ی غربی ایران و جنوب ایران به نهضت خرم‌دینان پیوستند. طبری مینویسد که مردم روستاهای نواحی اصفهان و همدان و ماهسپیدان و مهرگان‌کدک و جز اینها نیز به دین خرم‌دینان درآمدند . نخستین درگیری ناکامِ سپاهیان دولت عباسی و بابک درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر از شکست سپاه عباسی می‌دهد. دومین درگیری ناکامِ سپاه عباسی و بابک درسال ٢٠٠خ بود که بخش اعظم سپاهیان عباسی را بابک در غربِ ایران- نزدیکی‌های همدان- کشتار کرد. اعزام نیروهای عباسی به جنگ بابک درسراسر سالهای ٢٠٠- ٢٠۶خ تکرار شد و هربار از بابک شکست یافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجسته‌ی دولتِ عباسی به قتل رسیدند؛ و یک فرمانده برجسته نیز شکست یافته فرار کرد. در سال ٢٠۶خ یک افسر برجسته‌ی عرب با سِمَتِ والی آذربایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش نهاده شد تا به‌کار بابک پایان دهد. این مرد نزدیک به دوسال با بابک درگیر بود، و در خردادماه ٢٠٨خ درکنار روستای بهشتاباد کشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند

خلیفه‌ی عباسی در اواسط تابستان ٢١٢خ چندین لشکر به غرب ایران فرستاد، که به گزارش طبری شصت هزار تن از روستائیان ناحیه‌ی همدان را قتل عام کردند، ولی بابک توانست شکستهای سختی بر این نیروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شکست به بغداد برگرداند. به دنبال این شکستها، خلیفه تصمیم گرفت که امر مقابله با بابک را به یک افسرِ مانوی مذهبِ نومسلمان ایرانی معروف به افشین ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشین چندی پیش برای سرکوب شورشهای مصر اعزام شده بود و مأموریتش را به نحوی بسیار پسندیده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خلیفه فراخوانده به مقابله‌ی خرم‌دینان گسیل کرد. افشین درناحیه‌ی همدان مستقر شد و در غرب و مرکزِ ایران از همدان و آذربایجان تا اصفهان و ری، با بزرگان روستاها مذاکراتی انجام داد و وعده های دروغین برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد که به ظاهر برآورنده‌ی خواسته‌های روستائیان بود 

افشین پس ازآنکه اوضاع غرب ایران را در خلال یک‌سال و نیم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهدید و هدایای نقدی (که به دهخدایان میداد) آرام کرد، برای به دام افکندنِ بابک نقشه چید. کاروانی با محموله‌ی امداد مالی و غذائی از بغداد عازم اردبیل شد تا به دژی که محل استقرار سپاهیان خلیفه بود تحویل دهد. بابک بی‌خبر از دامی که افشین برایش چیده بود، تصمیم گرفت که راه را برآن کاروان بربندد و محموله‌هایش را تصاحب کند. افشین شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن کوس و کَرانای (شیپور جنگی)، در نزدیکیهای دژ موضع گرفت؛ زیرا یقین داشت که بابک برای تصرف دژ خواهد آمد. بابک ابتدا یک قرارگاه کوچکِ سپاهیان خلیفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش را کشت، آنگاه به کنار دژ رفته به افرادش استراحت داد که روز دیگر به دژ حمله کنند. دراین هنگام افشین براو شبیخون زد. گویا همه‌ی افرادی که همراه بابک بودند کشته شدند، ولی بابک جان سالم ماند (زمستان سال ٢١۴خ). افشین پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با کلانترانِ روستاها کار پراکنده کردن بقایای هواداران روستائی بابک در ایران را دنبال کند

 

از اوائل سال ٢١۵خ منطقه‌ی نفوذ بابک که سابقا به همدان و اصفهان و ری میرسید، ازحد مناطق کوهستانی هشتادسر در آذربایجان فراتر نمیرفت. افشین پس از برگزاری مراسم نوروز و سیزده به‌در برای حمله به بابک آماده شد. نخستین حمله‌ی او به هشتادسر با شکست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههای این سال چندین حمله به هشتادسر صورت گرفت که همه ناکام ماند. داستان این نبردها را طبری با استفاده از آرشیو گزارشهای کتبی به تفصیل دقیقی درحجم حدود ٣٠ صفحه ذکر کرده است که همه خبر از رشادتهای بیمانندِ بابک و یارانش میدهد

در بهار سال ٢١۶خ سپاه امدادی خلیفه با سی میلیون درهم کمک مالی به بَرزَند رسید؛ و افشین حملاتش به بابک را ازسر گرفت. افشین ابتدا به کلان‌رود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خویش خندق کشید. به زودی یک لشکر بابک تحت فرمان آذین- برادرِ بابک- به سوی کلان‌رود حرکت کرد. نبرد سپاهیان افشین و بابک در یکی ازدره‌های تنگ کوهستانی درگرفت، که تفاصیل آن‌را طبری ذکر کرده ولی نتیجه‌ی آن را معلوم نمیدارد. ازآنجا که این تفاصیل از روی سند کتبی گزارش افشین نوشته شده، میتوان پنداشت که افشین این بار نیز با شکست مواجه شده ولی شکست خود را در نامه‌اش منعکس نکرده باشد. دراین میان لشکرهای امدادی پیوسته از بغداد میرسید. افشین پیشروی آهسته در گذرگاههای کوهستانی به سوی قرارگاه بابک را ادامه داد. او بر هرکدام از گذرگاههای استراتژیک دست می‌یافت دژی بنا میکرد و پیرامونش را خندقی میکشید و لشکری درآن می‌گماشت تا تحرکات احتمالی روستائیان منطقه را زیر نظر بگیرد. بدین ترتیب افشین به قرارگاه بابک در منطقه‌ی بذ در کلیبر نزدیک شد. ازاین به بعد نام بخاراخدا از فئودالهای بزرگِ ایرانی‌تبارِ سغد بعنوان یکی از فرماندهان برجسته‌ی سپاه افشین به میان می‌آید. استقرار افشین برفراز یکی از بلندیهای مشرف بر بذ درکنار رودرود ماهها بطول انجامید. بابک دسته‌جات مسلحش را به گذرگاههای کوهستانی میفرستاد تا دسته‌جات افشین را به دام افکنند، و خودش در قرارگاهش در برابر دیدگان افشین موضع گرفته بود و همه‌روزه جشن شادی برپا میکرد و افرادش نای و دهل میکوفتند و پایکوبی میکردند و سرود میخواندند و افشین خائن به ایران را به استهزاء میگرفتند. دریکی از روزها بابک مقادیری خیار و سبزیجات و هندوانه برای افشین هدیه فرستاد و به او پیام داد که می‌بینم شما جز کُماچ و شوربا چیز دیگری برای خوردن ندارید؛ دلم برایتان میسوزد و امیدوارم این هدایا دلتان را نیز نسبت به ما نرم کند . افشین که میدانست هدف بابک ازاین کار برآورد نیروی او باشد سردسته‌ی این مأموران را با گروهی از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و دیگر خندقها را بازدید کند و خبرش را برای بابک ببرد، شاید بابک دست از مقاومت برداشته و تسلیم شود

در شهریورماه ٢١۶خ و زمانی که روستائیان سرگرم کار در مزارع و باغستانها بودند، حمله‌ی افشین به شهر بذ (مرکز بابک) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشین به نزدیکی بذ رسید و بابک فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پیام داد که چنانچه او تعهد بسپارد که به وی و مردانش آسیب نرسد، شهر را به او تسلیم خواهد کرد. افشین پاسخ مساعد داد و بابک شخصا از دژ بیرون آمد تا با افشین مذاکره کند. افشین نیز وقتی دانست که بابک درحال نزدیک شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابک و افشین در فاصله‌ئی ازهم قرار گرفتند که میتوانستند صدای یکدیگر را بشنوند، بابک به او گفت: حاضرم که تسلیم شوم ولی مهلت میخواهم که خود را آماده کنم. افشین گفت: چندبار به تو گفتم که بیا و تسلیم شو، ولی قبول نکردی. اکنون نیز دیر نیست، اگر امروز تسلیم شوی بهتر از فردا است. بابک گفت: من تصمیم خودم را گرفته‌ام و تسلیم میشوم؛ ولی باید تعهدنامه‌ی کتبی خلیفه را برایم بیاوری تا اطمینان یابم که چنانچه تسلیم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندی نخواهد رسید. افشین به او قول داد که چنین خواهد کرد

ولی بابک که افشین را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگ بود . در همان لحظاتی که بابک با افشین درحال مذاکره بود و به افسرانش پیام فرستاده بود که دست از نبرد بکشند تا به ظاهر با افشین به نتیجه برسد، تیپهای سپاه افشین وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افکندند و شهر را ویران کردند . گروهی به فراز کاخ بابک رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههای بسیاری در کوچه‌ها در حرکت بودند وآتش به خانه‌ها می‌افکندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابک رسید و سریعا محل مذاکره را ترک کرده به شهر برگشت شاید بتواند شهر را نجات دهد. ولی دیر شده بود. کشتار و تخریب و نفرت‌افکنی و آتش‌زنی تا پایان روز ادامه یافت، کلیه‌ی مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانواده‌ی بابک دستگیر شده به نزد افشین فرستاده شدند. درپایان روز که سپاه افشین به خندقشان برگشتند، بابک و مردانی که همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از دیدن ویرانیها از شهر رفته در دره‌ئی درکنار هشتادسر مخفی شدند. روز دیگر نیز به روال همانروز تخریب و آتش‌زنی ازسر گرفته شد و این کار تا سه روز ادامه داشت تا شهر به‌کلی سوخت و اثری ازآبادی برجا نماند

افشین به همه‌ی کلانتران روستاهای اطراف، ازجمله به دیرها و کلیساهای مسیحیان که در همسایگی آذربایجان درخاک ارمنستان بودند نامه نوشت که هرجا از بابک خبری به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نیکو دریافت کنند. بابک با دوبرادرش و مادر و همسرش گل‌اندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. کسانی به افشین خبر دادند که بابک و چندتن از یارانش در یک دره‌ی پردرخت وگیاه درمرز آذربایجان وارمنستان مخفی است. افشین برگرداگرد آن دره دسته‌جات مسلح مستقر کرد تا از هرراهی که بیرون آید دستگیرش کنند. او ضمنا امان‌نامه‌ی خلیفه را که میگفت درآن روزها رسیده به افرادِ بابک که اسیرش بودند نشان داد، و به یکی از برادرانِ بابک و چندتنی از کسانش که اجبارا تسلیم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم که به این زودی نامه‌ی خلیفه برسد، و اکنون که رسیده است صلاح را درآن میدانم که برای بابک بفرستم. او ازآنها خواست که نامه را برداشته برای بابک ببرند و راضیش کنند که بیاید و خود را تسلیم کند. آنها گفتند که محال است بابک تن به تسلیم دهد؛ زیرا کاری که نمی‌بایست اتفاق می‌افتاد اکنون اتفاق افتاده و جائی برای آشتی باقی نمانده است. افشین گفت: اگر این‌را برایش ببرید او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابک حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابک نامه‌ئی همراه اینها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد که اینها با امان‌نامه‌ی خلیفه به نزدش آمده‌اند و او صلاح را درآن میداند که وی خود را تسلیم کند . چون فرستادگان به نزد بابک رسیدند بابک به آنها و به پسرش که نامه به وی نوشته بود دشنام داد و گفت اگر این جوان پسر من بود باید مردانه میمُرد نه اینکه خودش را به دشمن تسلیم میکرد . به آن دونفر نیز گفت که شما اگر مرد بودید نباید اکنون زنده می‌بودید تا پیام دشمن را به من برسانید؛ زیرا مردن در مردی بهتر است از لذتِ زندگی چهل‌ساله در نامردی . سپس یکی ازآنها را دردم کشت و دیگری را با همان امان‌نامه‌ی خلیفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو که حیف ازنام من که برتواست. اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم 

بعد ازآن بابک دریکی از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوی ارمنستان به راه افتاد. افراد افشین که از بالا نگهبانی میدادند آنها را دیده تعقیب کردند. بابک و همراهانش به چشمه‌ساری رسیدند و ازاسب پیاده شدند تا استراحت و تجدید نیرو کنند و غذائی بخورند. افراد تعقیب‌کننده برآن بودند که بابک را غافلگیر کنند، ولی هنوز به نزد بابک نرسیده بودند که بابک وجودشان را احساس کرده خود را برروی اسب افکند و ازجا درپرید. سواران تعقیبش کردند. زن و مادر و یک برادر بابک دستگیر شدند. بابک وارد خاک ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به یک مزرعه رفت که چیزی بخرد. سرانِ آن روستا نیز مثل دیگر روستاها پیام افشین را دریافته بودند، و میدانستند که اگر بابک را تحویل دهند جائزه دریافت خواهند کرد. یکی از کشاورزان با دیدن بابک که رخت برازنده دربر داشت و سوار براسبی نیکو بود وشمشیری زرین حمایل کرده بود، گمان کرد که او شاید بابک باشد. لذا خبر به کشیش روستا برد. کشیش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابک رساند که درحال غذا خوردن بود. او به بابک تعظیم کرده دستش را بوسیده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو میخواهم که به مهمانی به خانه‌ام بیائی. دراین روستا و اطراف آن همه‌ی کشیش‌ها دوستدار توهستند و اگر با ما باشی آسیبی به تو نخواهد رسید . بابک که خسته و درمانده بود، فریب احترامها و وعده‌های کشیش را خورد و همراه او وارد خانه‌اش شد. کشیش از همانجا شخصی را به نزد افشین فرستاد تا به وی اطلاع دهند که بابک درخانه‌ی اواست.افشین یکی از افرادش را به نزد کشیش فرستاد تا بابک را شناسائی کند و نسبت به درستی پیام کشیش اطلاع یابد. کشیش به فرستاده‌ی بابک رخت طباخان پوشاند، و وقتی آن مرد سینی غذا را برای بابک و کشیش برد بابک ازکشیش پرسید: این مرد کیست؟ کشیش گفت: ایرانی است و مدتی پیشتر مسیحی شده و به ما پیوسته در اینجا زندگی میکند. بابک با مرد حرف زد و پرسید اگر مسیحی شده چه ضرورتی داشته که اینجا باشد. مرد گفت: من از اینجا زن گرفته‌ام. بابک به شوخی گفت: ازمردی پرسیدند ازکجائی؟ گفت: ازآنجا که زن گرفته‌ام 

به‌هرحال کشیش به افشین پیام داد که دودسته‌ی مسلح را به نقطه‌ی مشخصی بفرستد، و روزی را نیز مقرر کرد که بابک را به بهانه‌ی شکار به آنجا خواهد بُرد. این عمل برای آن بود که او نمیخواست بابک را در خانه‌اش تحویل مأموران افشین بدهد، زیرا ازآن میترسید که بابک زنده بماند و دوباره جان بگیرد و ازاو انتقام بکشد. طبق قراری که در پیامش به افشین داده بود، کشیش یکروز به بابک گفت: چند روزی است که درخانه نشسته‌ای و میدانم که ازاین حالت دلگیر و خسته‌ای. اگر تمایل داری من زمینی دارم که آهوان بسیاری درآنجا یافت میشوند، و چندتا باز شکاری نیز دارم که گاه آنها را با خود به شکار می‌برم. بیا فردا به شکار برویم . بابک درخلال چند روزی که مهمان کشیش بود ازاو و اطرافیانش رفتارهای نیکی دیده و کاملا به او اعتماد یافته بود. افشین دودسته‌ی مسلح از افراد برجسته‌اش را همراه دو افسر از خاندان ایرانی سُغد به نامهای پوزپاره و دیوداد به محلی که کشیش تعیین کرده بود فرستاد تا کمین کنند و درلحظه‌ی مناسب برسر بابک بتازند و دستگیرش کنند. بابک در روز مقرر همراه کشیش به شکار رفت ولی خودش شکارِ پوزپاره و دیوداد گردید. وقتی بازداشتش کردند و دستهایش را ازپشت می‌بستند، رو به کشیش کرده به او دشنام داد و گفت: مردک! اگر پول میخواستی من میتوانستم بیش ازآنچه اینها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم که مرا به بهای اندک فروخته‌ای 

روزی که قرار بود بابک را وارد برزند (اقامتگاه افشین) کنند، افشین مردم شهر و بسیاری از مردم روستاهای دور و نزدیک را در میدانِ بزرگی در بیرون شهر در دوسو گرد آورد و میانشان فاصله‌ی کافی گذاشت تا بابک بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند که کارِ بابک تمام است. ساعتی که بابک را در زنجیرهای گران از میان دوصفِ مردم میگذراندند، شیون زنان وکودکان بلند شد که برای رهبر محبوبشان میگریستند و برسر وسینه میزدند. افشین با صدای بلند خطاب به زنهای شیون‌کننده گفت: مگر شما نبودید که میگفتید بابک را دوست ندارید؟ زنان با شیون جواب دادند: او امید ما بود و هرچه میکرد برای ما میکرد 

برادر بابک نیز مثل بابک نزد یکی از کشیشان پنهان شده بود. ویرا نیز آن کشیش به مأموران افشین تحویل داد

موضوع بابک چنان برای خلیفه بااهمیت بود که وقتی خبر دستگیریش را شنید جایزه‌ی بزرگی برای افشین فرستاد و به او نوشت که هرچه زودتر ویرا به پایتخت ببرد. فرستادگان خلیفه همه‌روزه به آذربایجان اعزام میشدند تا با افشین درتماس دائم باشد و او بداند که چه وقت و چه ساعتی افشین و بابک به پایتخت خواهند رسید؛ و برفراز تمام بلندیهای سرراه و درکنار جاده دیدبان گماشت تا هرگاه افشین را ببینند به یکدیگر جار بزنند و همچنان این جارها تکرار شود تا به خلیفه برسد. او همه‌روزه هیئتی را همراه با هدایا و اسب و خلعت به نزدِ افشین میفرستاد تا قدردانی از خدمت افشین را به بهترین وجهی نشان داده باشد. افشین در دیماه ٢١۶خ با شوکت و شکوه بسیار زیادی وارد پایتخت خلیفه گردیده به کاخی رفت که به خودش تعلق داشت و بابک را نیز درآن کاخ زندانی کرد. چون هوا تاریک شد و مردم به خواب رفتند، خلیفه به یکی از محرمانش مأموریت داد تا بطور ناشناس به نزد بابک برود و اورا ببیند و بیاید اوصافش را به او بگوید. آن مرد چنان کرد، و افشین وی‌را بعنوان مأمور حامل آب به اطاقی برد که بابک درآن زندانی بود. خلیفه وقتی اوصاف بابک را ازاین محرم شنید، برای اینکه بابک را ببیند و بداند این مرد چه عظمتی است که ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگی‌ناپذیرش پایه‌های دولتِ اسلامی را به لرزه افکنده است، نیم‌شبان برخاسته رخت ساده برتن کرد و وارد خانه‌ی افشین شده بطور ناشناس وارد اطاق بابک شد و بدون آنکه حرفی بزند یا خودش را معرفی کند، دقایقی دربرابر بابک برزمین نشست و چراغ دربرابر چهره‌اش گرفته به او نگریست؛

 

بامداد روز دیگر خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ویرا ببینند. بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که ویرا سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند

 

 

ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابک گفت: خواهید دید. چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود

 

به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد. پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند. پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد

 

 

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) چنین بوده است

 

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت 

 

من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد 

 

من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند 

 

مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند

 

 اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند

 

مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد 

 

 و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :

 

" پاینده ایران "

 

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است 

 

اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد

 

 

برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند. طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند

 

بدین ترتیب کار بابک پس از ٢٢ سال پیروزی پی‌درپی و وارد آوردن شش شکست بزرگ بر شش‌تا از بهترین فرماندهان ارتش عباسی، و پس از امیدهای فراوانی که روستائیان ایران به او بسته بودند، با توطئه‌ی نماینده‌ی عیسا مسیح و یک شاهزاده خائن ایرانی به پایان رسید . تاریخ بداند که مدعیان تولیت دین در هردین و مذهبی دشمن توده‌های تحت ستم و همدست زورمندانند، و این امر منحصر به متولیان یک دین خاص نیست، بلکه کشیشان مسیحی نیز با همه‌ی مدعاهائی که ارائه میکنند...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط وی نظرات ()

 

 

اندکی بیش از ١٢۵٠ سال پیش از این ، در یک خاندان ایرانى زرتشتى از اهالى شهر جور (فیروزآباد فارس) که در شهر بصره اقامت گزیده بود فرزندى تولد یافت که تا امروز نیز استاد بى همتاى نثر عربى بشمار است و از بنیادگزاران بزرگ فرهنگ درخشان دوران خلافت عباسى است. مورخین عرب او را از  بزرگترین مترجمین و "نقله ی حکمت" دانسته اند و ابن ندیم او را از "بلغاء عشره ی ناس" شمرده است.

دادویه  " عامل خراج " یا پیشکار دارائی امویان در عراق بود و فرزندی که در سال 106 یا 109 هجری قمری در خاندانش تولد یافت روزبه نام گرفت که بعدها اسلام آورده و عبدالله نامیده شد و به ابن مقفّع شهرت یافت . زندگی عبدالله بن مفقع کوتاه بود . وى که بنا به تصریح فیلسوف و نویسنده ی شهیر عرب "جاحظ" جوانى زیبا، سوارى توانا، مردى کریم و سخى بوده به دست دشمنان کین جوى خود در سال ١۴۵ هجرى در سن ٣۶ سالگى در عین شگفتگى و جوش زندگى کشته شد.

در زندگی روزبه پوردادویه حوادث بسیاری نیست. شغل عمده او رتبه ى کاتبى در دستگاه امرا بود. نخست کاتب داود بن یوسف از امراء بنى امیه شد. سپس در خدمت دو عمّ ابوجعفر منصور خلیفه ى عباسى ( یعنى عیسى و سلیمان ) به کار منشیگرى اشتغال یافت. در همین مقام با خلیفه آشنا شد و خلیفه ى عرب را این جوان تیزهوش و فاضل و مغرور ایرانى پسند نیافتاد. حادثه اى که به فناى ابن مقفع انجامید چنین است:  وى از سفیان بن معاویه بن یزید بن مهلب بن ابى صغره امیر بصره نفرت داشت. مورخین مى نویسند که ابن مقفّع  سفیان را استهزاء مى کرد و گاه او را "ابن مغتلمه" (1) و گاه به سبب بزرگ بینى سفیان ، هرگاه بر او وارد مى شد " سلام علیکما "  مى گفت (یعنى سلام بر هر دوى شما) و از اینرو سفیان کینه ی او در دل گرفته بود و زمانى که منصور خلیفه به سبب نامه ى تندى که ابن مقفع از زبان دو عمش به او نوشته بود بر این کاتب بلیغ بر آشفت ، سفیان از او رخصت گرفت تا روزبه را نابود کند و رخصت یافت. پس به فریب روزبه را نزد خود خواند، به خلوتگاه برد و اندام وى را از هم ببرید و در تنور افکند و چنانکه سوگند خورده بود او را به "قتل غیله" (2) بکشت و پس از قتل او گفت: بر مثله تو مرا مؤاخذتى نرود چه تو زندیقى و دین بر مردمان تباه کردى" (3).

ولی بنا به استدراک نگارنده قتل ابن مقفع که یکى از ناشرین بزرگ حکمت یونان و از مبلغین فرهنگ ایرانى و از متعصبین در محبت میهن خود ایران و از متهمین به پیروى از دین زرتشت بود. به تمام معنی دارای علل سیاسی و ایدئولوژیک است.

برای اینکه این نکته مبرهن شود بد نیست نظری به محیط معنوی دوران حیات ابن مقفع و برخی قرائن و شواهدی که مؤید نظر ماست بیافکنیم:

1)در آن زمان که ابن مقفع می زیست هنوز تنور نبرد بین شعوبیه ی ایرانی و عرب ، سخت گرم بود "شعوبیت" یعنی تعصب نژ ادی و قومی و شعوبیه ی ایرانی و عرب هریک قوم و نژاد خود را بر دیگری رجحان می دادند و در مثالب و معایب یکدیگر سخنان تند و تیز می گفتند. نصر بن سیار از شعرای عرب به هنگام تحریک عرب به قتل ابو مسلم خراسانی ( همان کسی که تخت خلافت را از امویه باز ستاند و به عباسیان داد ) وصفی از شعوبیه دارد که از جهت نشان دادن شدت تعصب و خصومت دو جانب نمونه وار است . وی می گوید :

 

قد ما یدینون دینا ، ما سمعت به                             عن الرسول و لم تنزل به الکتب

فمن یکن سائلا عن اصل دینهم                               فانّ دینــهم :  ان تقتــل العرب

 

( یعنی دین آنها ( شعوبیان ایرانی ) دینی کهن است که از پیمبر چیزی درباره ی آن نشنیده ایم و کتابی بر آن نازل نشده است و اگر بخواهید ریشه ی این دین را از ما باز پرسید ، پاسخ من آن است که دینشان کشتن عرب است ) (4).

 

            یا بشار بن برد شاعر معروف ایرانی نژاد عرب که از شعوبیه ی ایرانی بود در خطاب به عرب می گفت :

 

                        تفاخر یا ابن رابعه و راع                              بنی الاحرار ، حسبک من خسار

                        و کنت اذا ظلمت الی قراح                          شرکت الکلب فی ولغ الاطار

یعنی :

 

                        ای شبان زاده یاوه ی پوچی است               نزد آزاده دعوی خامت

                        تو همانی که گاه تشنه لبی                       بود آبشخور سگان جامت (5)

 

ابن مقفّع در آن ایّام به دلایل عدیده ای که در دست است از شعوبیه ی ایرانی بود و شگفت نیست که خلیفه ی عرب و امیر سنگدل وی او را دشمن می داشته اند و همین که توانسته اند ، وحشیانه از او کین توخته اند.

2) از آن گذشته باید به خاطر آورد که در آن ایام جریان مبارزه ى با زنادقه نیز جریان پر جوشى بود. در دوران خلافت عباسى صدها تن از بهترین روشنفکران عصر به جرم زندقه از دم تیغ بیدریغ گذشتند. قاتل فرومایه ى ابن مقفع نیز او را " زندیق " مى نامد. تمام کسانیکه به زرتشتى گرى، مانیگرى، مزدکى گرى، پیروى از ابن دیصان و مرقیون ، دو فیلسوف مکتب سورى که قائل به ثنویت بوده اند و حکمت یونان و غیره و غیره متهم مى شدند، زندیق نام مى گرفتند. طبرى مورخ شهیر در حوادث سال ١۶٩ متذکر مى گردد که خلیفه ى عباسى المهدى به موسى الهادى فرزندش توصیه ى بلیغ کرد که زندیقان را نابود کند. براى آنکه معلوم شود که هر انحرافى از آداب و سنن عرب را زندقه مى نامیدند و بویژه تا چه اندازه این اتهام بر ایرانیان آنزمان برازنده بود وصفى را که جاحظ از زنادقه کرده است مى آوریم: (6)

"کسى که از میان نویسندگان سر بلند کرده، از سخن عبارات شیرین را آموخته، از علم اندکى تلقى کرده و حکم بزرگمهر را روایت مى کند و وصایاى اردشیر را حفظ دارد و انشاء عبدالحمید را مطالعه مى کند و ادب ابن مقفع را اخذ نموده و کتاب مزدک را معدن علم دانسته و کلیله و دمنه را مایه ى فضل شناخته و گمان مى کند که در سیاست فاروق اکبر شده ... و آنگاه بر قرآن رد و انتقاد کرده و آنرا متناقض و متباین مى داند، سپس اخبار و احادیث را تکذیب مى کند، راویان حدیث را طعن مى کند، اگر شریح را ذکر کنند مذمت مى کند، اگر حسن بصرى را وصف نمایند نکویش نمى شمرد و اگر شعبى را نام برند نادانش مى داند و مجلس خود را به ستایش اردشیر بابکان و دادگرى نوشیروان و جهاندارى ساسانیان سرگرم مینماید و اگر از جاسوس پرهیزد و از مسلمین حذر کند، سخن از معقول مى راند و از محکم قرآن گفتگو و از منسوخ آن خوددارى مى نماید و آنچه را به چشم دیده نشود، یا عقل آن را نمى پذیرد تکذیب مى کند و حاضر را به غائب ترجیح مى دهد و آنچه را در کتب وارد شده ، اگر مقرون به منطق باشد قبول و الّا رد مى کند..." چنین کسى زندیق است (7).

 

در این بیان تعمیمی، جاحظ اشارات فراوان به انواع جریانات فکری مترقی عصر و به ویژه اشارات صریح و بلیغ به شخص ابن مقفع است . علاوه بر آن که از او و کتب او ( مانند کتاب ادب الکبیر و مزدک و کلیله و دمنه و غیره) به نام ریشه ها و منابع زندقه یاد شده ، غالب صفات مشروحه قبائی است که بر بالای ابن مقفع راست می آید ، زیرا اوست که فرهنگ ایرانی  و یونانی را چنانکه خواهیم دید به زبان عرب منتقل کرد و به قول سفیان بن معاویه دین بر مردمان تباه ساخته است (8).

3) به علاوه با آنکه ابن مقفع اسلام آورده بود شهرت داشت که زرتشتى است. بر فساد دین او این دلیل را مى آورند که روزى از برابر آتشکده اى مى گذشت این دو بیت احوص حجازى شاعر عرب معاصر خود را بر زبان آورد :

 

                                    یا بیت عاتکه اللذی اتعزّل               حذر العدی و به الفوّاد موکّل

                                    انّی لامنحک صدود اننّی                قسما الیک مع الصدود لامیل         

 

یعنی :

 

اى خانه ى دلدار که از بیم بداندیش                         روى از تو همى تافته و دل بتو دارم

رو تافتنم را منگر زانکه به هر حال                 جان بهر تو مى بازم و منزل بتو دارم(9)

 

 

4) از آن گذشته  باید از "غدر عباسیان" و پیمانشکنى و ریاکارى و قساوت آنان یاد کرد. عباسیان با ابومسلم خراسانى، خاندان نوبختى، خاندان برمکى، افشین خیدر، مازیار بن قارن ، بابک خرمدین و بسیارى دیگر از ایرانیان رفتارى جز این نداشتند که از آنها اگر بتوانند استفاده کنند و سپس به فریب به دامشان کشند و نابودشان سازند. خاندان عباسی کاتب بلیغی چون ابن مقفع را از چنگ امیر اموی بیرون می آورند و پس از آن که از قریحه ی شگرف او به سود خود چند صباحی استفاده می کنند او را به تیغ جلاد می سپرند ." قتل غیله" شیوه ی سالوسانه و رذیلانه ی آنان بود.

روزبه ابن مقفّع بى هیچ اغراق شهید دانش، شهید میهن پرستى، شهید روح بى باک و تسلیم ناپذیر خود است و نه فقط از جهت دانش و مقام والاى ادبى خود، بلکه از جهت روح پیکارجوى خویش در تاریخ میهن ما جائى ارجمند دارد.

آثار ابن مقفع را می توان بر سه گروه تقسیم کرد:

نخست آن آثاری که وی برای معرفی فرهنگ ایران از پهلوی به عربی گردانده مانند گاهنامه و آئین نامه و کلیله و دمنه و خداینامه ( که آن را سیرالملوک یا سیره ملوک الفرس نامید ) و کتاب مزدک و کتاب التاج و غیره.

دوم آن آثاری که وی برای معرفی فرهنگ یونانی ترجمه کرده و به احتمال قریب یقین آنها هم از پهلوی ترجمه شده و کتب منطقی ارسطو را در بر میگیرد مانند "قاطیغوریاس" ؛ "باری ارمینیاس"، "آنالوطیقا" و غیره . این کتب غالباً در دوران سلطنت خسرو انوشیروان و بنا به تشویق او از طرف روحانیون ایرانی نسطوری و یعقوبی به پهلوی ترجمه شده بود . برخی نیز می گویند که ابن مقفع "ایساغوج" اثر فرفریوس صوری را نیز از پهلوئی به عربی گرداند . بدین ترتیب نخستین آشنائی اعراب با آثار فلاسفه ی یونان از طریق تراجم ابن مقفع انجام می گیرد (10).

سوم آن آثاری که خود ابن مقفع نگاشت مانند " ادب الکبیر " یا درّه الیتیمه و " ادب الصغیر" و " رساله الصحابه " و غیره . 

            ابن مقفع شعر نیز می سرود ولی به قول مورخان در این زمینه " مُقِلّ " و کم گو بود .

            هدف ابن مقفع از ترجمه ی آن آثار آن بود که روح مدنیت عالیتر ایرانی را در محیط عربی رخنه دهد . وی در کتاب "الصحابه" که مانند "نصیحه الملوک" غزّالی  و "سیاست نامه" ی خواجه نظام الملک در امر کشورداری نگاشته شده است به بررسی مقولاتی مانند سپاه و قضاء و عدالت و مالیات و استیفاء و غیره می پردازد و هر جا که فرصتی می یابد نظریات نقادانه ی خود را متذکر می گردد و تردیدی نیست که این عبارات او در کتاب الصحابه نقد شدید اللحنی علیه منصور خلیفه است ، نقدی که بدون تردید در فنای این جوان دانشمند مؤثر بوده است . وی می نویسد :

"اگر خلیفه خود پاک و با صلاح باشد ، حالت رعیت اصلاح پذیر می شود ، زیرا  اول طبقات خاصه و رجال دولت باید صالح و پاکدامن باشند تا بتوانند جامعه را اصلاح کنند . رجال و کارکنان دولت هم ، صالح و عفیف نمی شوند مگر آنکه پیشوای آنها پاک باشد . اصلاح مانند زنجیر است که به هم پیوسته ، چون یکی از حلقات اصلاح گسسته شود ، زندگی عمومی مختل می گردد " (11).

یکی از آثار جلیل ابن مقفع "کلیله و دمنه" است که با آنکه وی از زبان پهلوی ترجمه کرده ، چنان در ترجمه ی آن مهارت به خرج داده که در واقع خود را در تصنیف این کتاب شریک ساخته است. از شانزده باب کلیله و دمنه ، چنانکه در مقدمه ی این کتاب تصریح شده ، ده باب آن متعلق به هندیان و شش باب متعلق به ایرانیان است . در اصل هندی ( پانچا تانترا ) نظم و ترکیب کنونی کلیله و دمنه ملحوظ نبوده و مجموعه ای بوده است از حکایات پراکنده . برزویه پزشک ایرانی این حکایات را به ایران آورده و در مجموعه ی "کرتاد منکا" مدوّن  ساخت و این کتابست که بوسیله ی ابن مقفع ترجمه می شود . می گویند ابن مقفع در مفاوضات  بیدپای و دابشلیم ( یا رای و برهمن ) و با استفاده از مذاکره ای که بین این دو در مقدمه ی ابواب مختلف کتاب شده برخی از انتقادات خود را از منصور خلیفه گنجانده است.

ادب الکبیر و ادب الصغیر از مشهورترین کتب ابن مقفع در دوران قریب العهدش بود و با آنکه تصنیف خود ابن مقفع است ولی مسلماً در تنظیم آن از انواع کتب پهلوی در دسترس خود استفاده کرده است و این مطلب را خود او تصریح میکند . این کتب مجموعه ای از حکم زندگی است و در آن با لحنی فوق العاده احترام آمیز از پیشنیان ایرانی خود یاد میکند و خود را خوشه چین خرمن حکمت آنان میداند . در مقدمه ی کتاب "ادب الکبیر" مینویسد:

"پیشنیان چیزی نگذاشته اند که نویسنده ی بلیغ بتواند آن را بپروراند ، زیرا همه چیز را وصف و ذکر نموده اند ، اعم از حمد و سپاس یزدان و تشویق مردم به عبادت خداوند و تحقیر دنیا و شرح علوم و تقسیم آنها و تفصیل علوم و جدا کردن هر نوع علمی از علم دیگر و چگونگی اقتباس و اخذ آنها و توضیح طریق آموختن علوم و اقسام و انواع آداب و اخلاق .  بطوریکه هیچ چیز مبهمی نمانده است که نویسنده بتواند آنرا بیان کند .  اندکی از برخی چیزها برای ما باقی مانده است که با کمی هوش می توان آنها را دریافت و بدین سبب من آنچه را که در خوردِ مردم و مایه ی ادب از حکمت نیاکان و گفته ی متقدمین اخذ نموده ام ، در این کتاب می نگارم " (12) .

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط وی نظرات ()

 

باید قبول کنیم که هدف اعراب از حمله به ایران موضوعی است که ناشناخته مانده.

شاید اعراب با نیت خیر و هدف والایی به ایران حمله کردند  . اما آیا این هدف خیر را به هر وسیله ای باید تحمیل کرد؟
 
درست است که در برخی مواقع رفتار انسانی داشتند اما با توجه به تعلیمات اسلام و پیامبر اسلام این رفتار طبیعی بود . رفتار های خشنی که در تاریخ نوشتند که البته کم هم نبود جای بحث و گفتگو دارد .

برخی می گویند که اگر بگوییم ایرانیان از زور و فشار و تهاجم و جزیه و... اسلام را پذیرفتند به فرهنگ و تمدن ایرانیان توهین کرده ایم . اما با توجه به شرایطی که  اعراب حمله کردند و خلفا بوجود آوردند ؛ به نظر من این چنین گفتاری علاوه بر توهین به فرهنگ و تمدن ایرانیان ، توهین به اسلام و مسلمین هم است .

بسیاری معتقدند که اعراب به مانند چنگیز و حتی اسکندر به سوزاندن مستقیم کتاب نپرداختند ، اما باید قبول کنیم که در هنگام  سلطه اعراب بر ایرانیان بسیاری از دانش هایی که قبل از اسلام در ایران وجود داشت دست خوش فراموشی شد و حتی در مقطعی توسط حاکمان نابود شد. برخی از پژوهش گران با مطالب و منابع درخوری اظهار دارند که علاوه بر دوران سلطه در هنگام تهاجم هم نابودی کتاب صورت گرفته است.

رضا کیانیان در نقش یکی از حکام عرب

 

 بخشی از این موضوع شاید متوجه نظام طبقه بندی در دوران ساسانی می شود ، که دانش ، منحصر به طبقه موبدان و بزرگان بوده است ، که این موضوع شاید کمک کننده به تخریب دانش ها در هنگام حمله اعراب شد.
 
« در ایران ساسانی طبقات جامعه از هم متمایز بودند و افراد هر طبقه تخصص های ویژه خودشان را داشتند و از داشتن تخصص هایی که مربوط به طبقات دیگر بوده بی بهره بودند. این نظام را در ایران بدان هدف بر روی کار آورده بودند تا هر کس در هررشته ای فعالیت دارد بیشترین تجربه را در کارش بیندوزد و در آن مهارت زیاد به دست آورد و بهترین بازده را برای کشور داشته باشد .»
 

گفته های امیر حسین خنجی در یکی از مقاله های  سایت irantarikh.com 

اما  این موضوع متأسفانه برخلاف آن هدف نیکی که داشت رفته رفته ایجاد مشکل کردو در نهایت نتایج بدی هم داشت .

اما به اصل مطلب می پردازیم .

  
کتاب سوزی در هنگام حمله

 
منبع مهمی که حاکی از نابودی کتاب ها درهنگام حمله اعراب است روایت زیرمی باشد :
 
«گفته اند که وقتی سعد بن ابی وقاص  بر مدائن (پایتخت ساسانیان) دست یافت درآنجا کتاب های بسیار دید . نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب این کتاب ها دستوری خواست . عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتاب ها هست ، سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتاب ها جز مایه ی گمراهی نیست ، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است .

از این سبب آن همه کتاب ها را در آب یا آتش افکندند.» 
 
 ابن خلدون ، مقدمه چاپ مصر ، ص 6 - 285 به نقل از دو قرن سکوت صفحه های 117 و 118


 
البته این روایت به دلیل اینکه در کتابهای کهنه ی قرن های اول اسلامی نیامده است ، بعضی از محققین در صحت آن دچار تردید شدند . عده ای هم زبان عربی این قبیل روایت ها را متناسب زبان عربی قرون اولیه اسلام نمی دانند .
 
دکتر عبدالحسین زرین کوب با تحلیلی منطقی و با متن شیوای خویش به بررسی کتاب سوزی اعراب چه در هنگام حمله و چه در هنگام سلطه می پردازند :
 
« شک نیست که در هجوم تازیان ، بسیاری از کتاب ها و کتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است .

این دعوی را از تاریخ ها می توان حجّت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تأیید می کند . با این همه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند و این تردید چه لازم است؟

برای عرب که جز کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی دانست ، کتاب هایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ی ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند ؟ در آیین مسلمانان آن روزگار ، آشنایی به خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد .

تمام قراین و شواهد نشان می دهد که عرب نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است ، فایده ای نمی برده است . در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتاب ها به دیده ی حرمت و تکریم نمی دیده است .

از اینها گذشته ، در دوره ای که دانش و هنر ، به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بوده است ، با از میان رفتن این دو طبقه ، ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتاب های آنها باقی نمی گذاشته است . مگر نه این بود که در حمله تازیان ، موبدان بیش از هر طبقه دیگر مقام و حیثیت خویش را از دست دادند و تار و مار و کشته و تباه گردیدند ؟

با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیداست که دیگر کتاب ها و علوم آنها نیز به درد تازیان هم نمی خورد موجبی برای بقا نداشت . نام بسیاری از کتاب های عهد ساسانی در کتاب ها مانده است که نام ونشانی از آنها باقی نیست .

حتی ترجمه های آنها نیز که در اوایل عهد عباسی شده است از میان رفته است .

پیداست که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتابها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است .

باری از همه ی قراین پیداست که در حمله اعراب بسیاری از کتاب های ایرانیان ، از میان رفته است »
 
دو قرن سکوت ؛ صفحه 117

 

 تصویری خیالی از حمله اعراب و دست یافتن آنها به ایوان مدائن


 
کتاب سوزی در دوران سلطه

  
به طور کلی حکومت های عربی که بر ایرانیان حکومت کردند عبارتند از :
 
 1- خلفای نخستین ، 2- امویان ، 3- عباسیان 
 
(خلفای نخستین باز هم نسبت به امویان و عباسیان مطلوب تر بودند اما این بدان معنا نیست که ایده آل بودند . )
 
خلفای نخستین نزدیک به 20 سال حکومت کردند

امویان نزدیک به 92 سال

عباسین نزدیک به 60، 70 سال

البته این مدت ها ، مدت فرمانروایی آنها بر ایرانیان است .
 
بیشترین توهین به ایرانیان توسط نظام نژاد پرست اموی صورت گرفت . و بیشتر نابودی های دانش را در این دوران می بینیم . 

در میان خلفای اموی تنها عمر بن عبدالعزیز بود که از دیگر خلفا میانه رو تر بود و سخت ترین دوران هم هنگام خلافت عبدالملک و قدرتمندی سردار خونخوارش یعنی حجاج بود. 


 « پس از آنکه مسلمانان بر دو دولت عظیم ایران و روم غلبه یافتند ، کم کم این حس در آنها بوجود آمد که به اعتبار پیروزی های بدست آمده ، خون اعراب برتر از خون سایر ملل است و چون این فتح و ظفر ها را در سایه ی دین اسلام به دست آورده اند ، قوم عرب که ناشر این دین و نخستین گرونده ی به آن بوده است ، بر همه اقوام دیگر و حتی بر آنان که دین اسلام را پذیرفته اند ، فضیلت و سیادت دارد .»
 
تاریخ دهزار ساله ایران تألیف عبدالعظیم رضایی - ج 2 - ص 242 و 243
 
امویان جز با عنصر عرب که همه امتیازات و افتخارات را از آن خود می دانستند ، رفتار خوبی نداشتند .

آنان با همه ملت های مغلوب و به ویژه ایرانیان برخوردی خشن داشتند ، کارهای کشور را جز به تازیان نمی سپردند و از فرط تعصب و پایبندی به علقه ی نژادی ، در این کار راه مبالغه می سپردند . 
 
تاریخ دهزار ساله ایران تألیف عبدالعظیم رضایی - ج 2 - ص 266 


 
شاید از این رو بود که با زبان پارسی مخالفت جدی داشتند و در نتیجه با کتاب هایی که به زبان پارسی نوشته شده بودند هم مخالفت داشتند . آنها در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج ایران را ، از میان ببرند .

« این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد . به همین سبب هر جا که در شهر های ایران ، به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند .»

« شاید بهانه ی دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می شمرد . »
 
قرن سکوت صفحه های  115 و 116 


 
روایاتی که نقل می کنند به طور کامل این موضوع را نشان می دهد اما فقط به دو مورد از آنها می پردازیم :

« نوشته اند که وقتی قتیة بن مسلم ، سردار حجاج ، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم امّی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت .»
 
ر ک : آثار الباقیه ، ص 35 ، 36 ، 48 - به نقل از دو قرن سکوت - ص 116

 

مورد دیگری که حاکی از نابودی دانش ایرانی است موضوع دیوان محاسبات عراق است . عراق تا قبل از اسلام سرزمینی بود که در فرمانروایی ایرانیان قرار داشت و جغرافیای آن تقریباً از نصف ایران کنونی و عراق کنونی بوده است .نام اراک باز مانده از آن دوران است . در دوران اسلامی عراق به دو بخش تقسیم شد ، عراق عجم و عراق عرب .
 
دیوان محاسبات عراق تا روزگار حجّاج به خط و زبان فارسی بود ، تصدّی این دیوان را زادان فرّخ که یک حسابگر پارسی بود بر عهده داشت .
 
حجاج در کار خراج اهتمام بسیار می ورزید و چون با موالی ( لقبی که اعراب به ایرانیان می دادند، به معنای بندگان آزاد شده ) و نبطی ها دشمن بود ، درصدد بود که کار دیوانرا از دست آنها بازستاند .
 
از همین رو شخصی به نام صالح بن عبدالرحمن را قدرت بخشید که به فارسی و عربی چیز می نوشت .
 
با کشته شدن زادان فرّخ بر اثر فتنه اشعث علیه اموی ها صالح روی کار آمد و با توجه به خواست حجاج دیوان محاسبات را از پارسی به عربی تغییر داد . می گویند که دبیران ایرانی ، صد هزار درم بدو دادند تا عجز بهانه کند و از نقل دیوان تازی در گذرد . صالح نپذیرفت و دیوان عراقی را به تازی در آورد .
 
برگرفته از دو قرن سکوت - ص 120
 
این شواهد نشان می دهد که عرب با زبان ایرانیان و کتاب هایی که به زبان آنان نوشته شده بوده ، رفتار خوبی نداشته است . 
 
 

این در حالیست که در طول تاریخ تهاجمات فراوانی به ایران شده اما باز هم ایرانیان برخلاف بسیاری از کشورهایی که تمدن کهن دارند ،امروز دارای زبانی هستند که متعلق به خودشان است. پس زیبنده است که در حفظ و ترقی این زبان کوشا باشیم .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط وی نظرات ()

 

آریو برزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسه (دربندپارس) را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت.«اسکندر مقدونی» در سال 331 پیش از میلاد پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان ( جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugamele ) و شکست پایانی ایران، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه، پایتخت ایران روانه این شهر گردید. اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد: بخشی به فرماندهی (پارمن ین) از راه جلگه (رامهرمز و بهبهان کنونی) به سوی پارسه روان شد و خود اسکندر با سپاهیان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه کنونی) را در پیش گرفت و در تنگه‌های دربند پارس (تنگ تک آب کنونی) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید. در جنگ دربندپارس، آخرین پاسداران ایران، با شماری اندک، به فرماندهی آریو برزن، در برابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند و سپاهیان مقدونی را ناچار به پس نشینی نمودند. با وجود آریابرزن و پاسداران تنگه‌های پارس، گذشتن سپاهیان اسکندر از این تنگه‌های کوهستانی امکان‌پذیر نبود. از این رو «اسکندر» به نقشه جنگی ایرانیان در جنگ ترموپیل و گذر از راههای سخت کوهستانی خود را به پشت نکهبانان ایرانی رساند و آنان را درمحاصره گرفت. آریو برزن با 40 سوار و 1200 پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن، خط محاصره را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه شتافت ولی سپاهیانی که به دستور«اسکندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش از رسیدن او به پایتخت، به پارسه دست یافته بودند. آریو برزن با وجود واژگونی پایتخت و درحالی که سخت در تعقیب سپاهیان دشمن بود، به وارانه(برعکس) منطق جنگ، حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه یارانش از پای درافتادند و جنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.

بر پایه یادداشتهای روزانه "کالیستنس " مورخ رسمی اسکندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه کوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تکاب در کهگیلویه.این محل معبری بود که از پارس به شوش می رفت) با یک هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن » رو به شدند.

آریو برزن به سوی پارسه رفت تا خود را زودتر از آنان به پایتخت برساند و مردم این شهر را نجات دهد که در میانه راه با لشکری دیگر از اسکندر که از پیش بر جلگه پارس اسکان یافته بودند مواجه شد ..... راه دیگری نبود ، سردار پارسی نبرد را اغاز نمود و جنگی سهمگین در گرفت. یوتاب خواهر آریو برزن (یکی از سرداران داریوش سوم)،همراه با برادر خود پا به پا جنگید...آریو برزن رشید حاضر به تسلیم نشد ، از جان خود گذشته و به صفوف مقدونی ها زد.

در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.))

سرانجام انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"
آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس پادشاه اسپارتی ها که در اوت سال 480 پیش از میلاد،در برابر ارتش خشایارشاه در تنگه ترموپیل ، که آن هم در ماه اوت روی داد، مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسکندر آغاز کرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» تفاوت در این است؛ که یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حک کرده اند :ای رهگذر، به مردم لاکونی ( اسپارت ) بگو که ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت کرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد)
ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست
تندیس این سردار ایرانی در ورودی شهر باشت در استان کهکیلویه و بویراحمد، نصب شده است
آریو برزن یکی از وطن پرست ترین فرمانده هان ایران زمین بود. کسی که تا حد مرگ مقابل اسکندر جنگید، اما نتوانست مانع پیروزی او و همچنین به اتش کشیدن و ویرانی پرسپولیس که پایتخت امپراتوری ایران ان زمان بود بشود
دلاوری های ژنرال آریو برزن، یکی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشکیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی ها در راه میهن رانشان می دهد.

منبع: کتاب تاریخ ایران باستان-  حسن پیرنیا / کتاب اتیلا - نوشته لویزدو

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط وی نظرات ()

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیک است

وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.

_همین؟!!!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن .............

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط وی نظرات ()

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید : آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش می دهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم این است که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط وی نظرات ()

 

با سلام این مطلبو یکی از دوستان به نام آقا صالح فرستاده تا داخل وب قرار بدم دوستان اگه مطالب در مورد باستانشناسی دارند می توند مطالب رو به ادرس ایمیل من بفرستن .

     از پارسال که پخش سریال تاریخی افسانه جومونگ از شبکه سه شروع شده،پرببینده ترین سریال در ایران محسوب میشه.اما باید توجه داشت چیزی که این سریال رو جذاب کرده،سواره نظام زره پوش هان و ساختن شمشیرهای مقاوم  توسط موپال مو(رئیس آهنگرهای جومونگ)،تیراندازی جومونگ از هر طرف حتی با سه تیر(که دروغی بیش نیست) است.

   بدبختانه عدم شناخت نسل امروز نسبت به تاریخ باشکوه ایران باعث شده است که بسیاری از داشته های خویش را در دستان دیگران ببینیم و لذت هم ببریم !

  در سریال افسانه جومونگ،سربازان هان دارای سواره نظام زره پوشی اند که تیرهای دیگر کشورها به اونا نفوذ نمی کنن. 




    در تاریخ جهان،همه ی اسناد تاریخی که به دست اومده نشون میده که سواره نظام زره پوش تا اغاز قرون وسطی فقط مخصوص ایرانیان بوده و تا اون زمان در دنیا هیچ کشوری نتونسته بود اونارو بسازه.در قرون وسطی اروپاییان از طرز ساختش آگاه شدن و شوالیه ها از این زره استفاده می کردن.جالب اینکه در ایران به این سواره نظام ها،سواره نظام زره پوش می گفتن و در بقیه جاها سواره نظام آهنین.نامی که دقیقا بر سواره نظام کشور هان نهاده شده.

حالا به این عکس ها هم نگاهی بندازین:

به سلاح این سوارکار دقت کنین.سلاحی که دقیقا در سریال به کار می برن.

سوار سنگین‌اسلحهٔ اشکانی در حال نبرد با شیر

    فکر می کنم  چون هان با اشکانیان همسایه بود زره های ایرانیان اولین بار بود که در جهان اختراع شده بودند،کره ای ها اومدن تحقیق کردن و میراث همسایه ی هان یعنی ایران رو دزدیده اند.

   در تاریخ جهان باستان،ساخت اولین شمشیرهای فولادی به دست ایرانیان در زمان سلسله ی اشکانیان انجام شد؛در حالی که در سریال جومونگ ساخت شمشیرها اول به دست هان ها و بعد توسط گوگوریو انجام میشه.در حالی تا پایان سلسله  ی اشکانیان هیچ کشوری در جهان نتونسته بود شمشیری نظیر اون رو بسازه.بعد از اشکانیان،یعنی در زمان ساسانیان،شمشیرهای پیشرفته تری نسبت به شمشیرهای دوره ی اشکانیان ساخته شد که در دنیا نظیر نداشتند و عامل پیروزی ایرانیان در جنگ ها با دشمنانشان بخصوص رومیان بود.

   دوستان همه ی این چیزهایی که گفتم نوشته ی خود ایرانیان نیست،بلکه این اسناد از نوشته های مورخان معتبر رومی مثل پلوتارک و ... اقتباس شده.در ادامه چندتا از این نوشته هارو مطرح می کنم.

   در تاریخ جهان باستان هیچ کشوری مثل تیراندازان دوره ی اشکانی ،تیراندازان ماهری نداشتند.تیراندازان دوره ی اشکانی که سوارکانی چابک هم بودند،در جنگ ها به شیوه ی جنگ و گریز وارد میدان می شدند و از همه طرف به سپاهیان دشمن حمله ور می شدند.اما این سواره نظام سبک اسلحه هرگز با دشمن از نزدیک درگیر نمی شدند و به هنگام نزدیکی سربازان دشمن از آن ها دور می شدن و سربازان دشمن که فکر می کردند دارن فرار می کنند،دست به تعقیبشان می زدن؛اما چون این سوارکاران به هر طرف پخش می شدند،به هنگام فرار موجب پراکنده شدن و از هم پاشیدن سپاه دشمن می شدند و مهم ترین ویژگی که موجب میشد دشمن شکست بخورد تیراندازی از پشت بود که سربازان کشورهای دیگر بخصوص رومی های قدرتمند و مغرور،تجربه  ی اون رو نداشتند. 

 سوار سبک اسلحهٔ اشکانی

سوار اشکانی در حال تیراندازی از پس شانه

       از جومونگ می گذریم،میریم سراغ سریال امپراتور بادها(جومونگ 2).وقتی جومونگ گوگوریو رو تاسیس کرد،نسل های جومونگ به مدت 700 سال بر کره فرمانروایی می کردند.کره ای ها هم حالا دارن سریال های این سلسله رو می سازند که تا الان سه سریالشو تموم کردن.(جومونگ 1 و 2 و 3)

     

       عزیزانی که سریال امپراتور بادهارو دیدن،خودشون می دونن وقتی جنگ بین بویو و گوگوریو در زمان شاه یوری (پسر جومونگ) شروع میشه،شاه تسو،شاه بویو، سلاح جنگی میسازه که عامل پیروزیش در جنگ اول میشه.این سلاح همان ارابه جنگیه که شاه تسو افتخار اختراع اونو به مردم بویو می دونه.این کره ای ها برای اینکه به (دروغ) نشون بدن که تمدن پیشرفته ای نسبت به سایر ملل دارن،بارها به تاریخ و میراث ایرانیان دستبرد زده اند.مثلا در سریال جواهری در قصر همان طوری که سریال نشون میده یانگوم اولین سزارین رو انجام میده.در حالی که 16 قرن قبل از یانگوم،این عمل رو در ایران انجام می دادن.

      عزیزانی که سریال رو با دقت دیده باشن،در یکی از قسمت ها یانگوم میگه که بیماری شاه ناشی از ویروس هایی !!!!!! است که از طریق شیر گاوها به ایشون امنتقل شده؛در حالی که تا اون زمان کسی نام میکروب و ویروس رو نمی دونست.اینهم یه دروغ دیگه. بگذریم.

    برمی گردیم به سریال امپراتور بادها.وقتی این ارابه ها ساخته میشن مهم ترین قسمت سریال یعنی جنگ با گوگوریو که منجر به شکستش میشه،شروع می شود.ا ببینید.


 

    سلسله ی هخامنشیان حدود 5 قرن!!!! قبل از گوگوریو در ایران حکومت می کرد.در اون زمان کوروش کبیر که مشغول جنگ با دشمنان ایران بود،در بیشتر جنگ هاش پیروز میشد.عاملی که موجب برتری ایرانیان بود،ساخت ارابه های جنگی داس دار،گردونه ها و سپاهیان فیل سوار (که موجب ترس و وحشت دشمنان میشد)بود. ارابه های جنگی رو در جهان اولین بار در زمان کوروش ساختن که در هنگام جنگ سپاهیان دشمن رو تارومار می کردند و صفوف دشمن رو بهم می ریختند.این ارابه ها چرخ های محکمی داشتن که در دو انتهای محور چرخها دو داس آهنی به پهنای دو «ارش» رو به پایین و درست در زیر آن‌ها دو داس دیگر رو به بالا نصب کرده بودند که در موقع تاخت ارابه‌ها این داس‌ها به هر چیزی که برمی‌خوردند از هم می‌شکافتند.این ارابه ها چنان وحشتی در جنگ برای دشمن ایجاد می کرد که تعداد زیادی از ابتدای جنگ فرار می کردند.داس های این ارابه ها چنان تیز بودند که به هنگام برخورد با سر سربازان،سرشان از بدنشان جدا می کرد و به علت تیزی بسیار این داس ها،سربازان حتی فرصت نمی کردن چشم هایشان را ببندن و چشم های اونا باز می ماند.





   برمی گردیم به سواره نظام زره پوش.اسناد تاریخی در مورد ساخت این زره ها نخستین بار در جنگ کارهه (حران) توسط رومی ها نوشته شد.در ادامه به جنگ حران می پردازیم تا عظمت تاریخ ایران آشکار شود:

جنگ کارهه (حران)

در 16 اردیبهشت سال 53 قبل از میلاد،در زمان پادشاهی  ارد دوم،دو سپاه ایران و روم در کارهه رودرروی یکدیگر گرفتند.

امپراتوری روم در آن زمان توسط سه فر ادره می شد:پومپه،ژولیوس سزار و کراسوس.هر یک از افراد مذکور در جنگ های بسیاری با دشمنان روم پیروز شده بودند و روم را بین خود تقسیم کرده بودند.رومیان که بعد از این جنگ ها به خود مغرور شده بودند و فکر میکردند در دنیا همتایی ندارند،با 43000 نفر دست به حمله به ایران زدند.ارد پادشاه ایران،سورنا فرمانده دلیر ایرانی رو با 10000 نفر به مقابله با کراسوس فرستاد.دوستان رقم ها رو مقایسه کنید 10000 نفر در مقابل 43000 نفر.از 10000 سرباز ایرانی 9000 نفر سوارکار بودند.

 در ابتدا ایران نماینده ای نزد کراسوس فرستاد تا از جنگ دست بردارد .اما کراسوس با غرور جواب داد:پاسخ پادشاه ایران رو در سلوکیه پاسخ خواهم داد. سفیر و نماینده سورنا پس از این سخن کراسوس تبسم کرد و کف دست خود را به کراسوس نشان داده و گفت: هرگاه روی این کف دست ممکن است مو در آید، شما نیز به شهر سلوکیه می‌توانید داخل شوید و جواب پادشاه ایران را بدهید.

   بعد از این ارد وارد ارمنستان شد و اونو فتح کرد.اما سپاه ایران کراسوس رو با جنگ های چریکی به حران کشاند.

بالاخره جنگ اصلی در حران شروع شد.کراسوس بلافاصله دستور تشکیل تستودو(دژهای انسانی مربع شکل) به سربازانش داد.ایرانیان طبل های جدیدی ساخته بودند و درون آن ریگ هایی گذاشته بودند که موجب رمیدن اسب های رومیان میشد.در این لحظه سواره نظام سبک اسلحه (تیراندازان) وارد میدان جنگ شدند.این سواره نظام کمان های بزرگ جدیدی داشتند که هم برد بیشتری داشتند و هم با اونا می تونستند پاهای سربازان پیاده نظام رومی رو که تستودو تشکیل داده بودند هدف گرفته و زخمی کنند.پس از کمی جنگ رومی ها با این تیرها محاصره شدند و سواره نظام زره پوش که سلاح های رومیان و تیرهای اونا به زره ها اثر نمی کرد،موجب کشته شدن بسیاری از رومی ها شد.سواره نظام سبک اسلحه که به طور پراکنده و نامنظم می جنگیدند بسیاری از رومیان رو به خاک افکندند و وقتی سواره نظام رومیان به دنبال اونا می اومد،این سرباز ها پراکنده شده و موجب از هم پاشیدن سپاه رومیان می شدند.در این جنگ این تیراندازان حتی می تونستند به هنگام فرار از عقب هدف بگیرند و رومی هارو بکشند؛و وقتی تیرها تموم میشد فورا به عقب برمی گشتند،تیر برمی داشتند و دوباره به جنگ برمی گشتند.این تیرها به همراه آب و غذا برای سربازان توسط شترها آورده میشد.ولی چون رومیها تدارکاتی نداشتند،تشنگی بر اونا غلبه کرده بود.سربازان ایرانی با تاکتیک خاصی عوض میشدند تا سربازان خسته استراحت کنند و بعد از استراحت دوباره به جنگ برمی گشتند.

 کراسوس که دید ایانیان تیرهایشان تموم شدنی نیست و هرگز خسته نخواهند شد،پسرش رو برای شکست محاصره فرستاد که سپاه پسرش بلافاصله به وسیله ی سواره نظام زره پوش و تیراندازان نابود شد و پسرش هم کشته شد.سر پسرش رو بریدند و بر نیزه زدند تا رومی ها ببینند.بعد از این نماینده ی سورنا و بعد خودش به چادر کراسوس اومد و از او خواست که صلح کند.کراسوس از سورنا یه اسب خواست و سورنا یک اسب مخصوص به او داد.بعد کراسوس با سورنا روانه اردوی ایران شد تا باهم مذاکره کنند.اما رومیان خیال کردند که می خواهند کراسوس رو اسیر کنند و یکی از سرداران رومی چند نفر از ایرانیان رو کشت که جنگ کوچکی درگرفت و کراسوس در این نبرد کشته شد.

در این جنگ 20000 از رومی ها کشته شدند و 10000 نفر  اسیر و 4000 نفر زخمی شدند و تعداد کمتر از 5000 نفر موفق به فرار شدند.در حالی که تلفات ایرانیان بسیار اندک بود و می توان گفت که تلفاتی نداشتند.

از راست به چپ:آرایش نظامی رومیان در میدان جنگ به این صورت ( تستودو ) بود . پیادگان با سپر یک دژ آهنین به وجود می آوردند و سواره نظام در پناه آن قرار می گرفت ---- این تصویر برپایه نوشته پلوتارک از سواره نظام رزهپوش ایران آن زمان ترسیم شده است.

تیراندازی چابک ایرانیان

جلسه بررسی دلایل شکست روم از ایران در جنگ حران

2059 سال پیش در چنین روزی در سال 52 قبل از میلاد، جلسه ای برای بررسی دلایل شکست روم از ایران در جنگ حران (کارهه) ، برگزار شد .برخی از اظهارات افسران رومی ، و در واقع دلایل شکست روم ، به این شرح است :

- سپهبد سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه استفاده کرد.

- هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی پر از آب حمل می کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی شد.

- به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می رساندند.

- سربازان ایرانی به نوبت با تاکتیک خاصی که برای ما تازگی داشت از میدان خارج می شدند وبه استراحت می پرداختند.

- سواران ایران قادر به تیر اندازی از پشت سر هستند که ما تجربه آن را نداریم .

- ایرانیان کمانهای تازه اختراع کرده اند که با آنها توانستند پای پیادگان مارا که باسپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان قلعه درست کرده بودیم به زمین بدوزند.

- ایرانیان دارای زوبین های دوکی شکل بودند که با دستگاه کاملا تازه ای تا فاصله دور پرتاب می شد.

- شمشیرهای آنان شکننده نبود.

- هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می کرد و مانند ما خود را سنگین نمی کرد .

- سربازان ایرانی حق عقب نشینی و تسلیم شدن ندارند و تا آخرین نفس باید بجنگند .

- این بود که ما شکست خوردیم و هفت لژیون را به طور کامل از دست دادیم و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.

در نبرد حران ، در زمان روبرو شدن دو لشگر، به فرمان سورنا ( فرمانده ایرانیان )، لشگریان از خود صداهای ترسناک در آوردند.سپاه روم در ترش و وحشت فرو رفت. لشگر ایران در ابتدا قصد حمله با نیزه را داشت که موفق نشد و حالت عقب نشینی به خود گرفت.چون رومی ها فکر کردند سپاه ایران درحال فرار است ایشان را تعقیب کردند که با تیرباران پارتها مواجه شدند.

Ammianus Marcellinus سوار زره پوش پارسی را چنین با تعجب تصویر می کند: " شوالیه(knight) پارسی لباسی تمام آهنین دارد. تمام اعضای بدن او در میان ورقهای قطور فلزی پوشیده اند و در بین اعضا ، مفصلهای فلزی قرار دارند. با مهارت تمام ،جمجمه ای فلزی سرش را فرا گرفته است. هیچ پیکان و نیزه ای در او اثر نمی کند . شاید تنها راه نفوذ بر آن، باریکه کوچکی باشد که از طریق آن می بینند و یا سوراخهای ریزی که برای تنفس تعببه شده اند. و نیز اسبهایشان توسط پوشش چرمین محافظت می شوند.

در زمان ساسانیان نیز از این زره ها استفاده میشد.به توصیف یکی از یونیان در مورد این زره ها توجه کنید:

آمیانوس افسر یونانی تبارسواره نظام ارتش روم که متولد شهر انطاکیه در سوریه بوده ٬ از نزدیک شاهد این ارتش مخوف بوده است. او به همراه ژولیانوس امپراتور روم در جنگ با ایران درزمان پادشاهی شاپور دوم ساسانی شرکت داشته و پس از شکست و کشته شدن ژولیانوس به همراه بازمانده سپاه روم به روم بر میگردد و به کار نگارش تاریخ روم می پردازد و از نظامی گری کناره می گیرد. او ارتش ایران را در دشت های پهناورمیان رودان ( بین النهرین ) اینگونه توصیف می کند :
ایرانیان افواج منظم سواره نظام زره پوش را با صفوفی چنان انبوه به مقابله ی رومیان می فرستادند ٬ که از برق زره و سلاح آنان چشم دشمنان خیره می شد. افواج سوار گویی یکپارچه آهن بود. تن افراد بکلی از صفحات آهن پوشیده شده بود و چنان این آهن بر بدن می چسبید که مفاصل خشک زره به سهولت از حرکات اعضای بدن تبعیت می کرد. برای محافظت چهره نقابی بر رخ می افکندند و بدین جهت هیچ تیری ممکن نبود بر بدن کارگر شود مگر در سوراخ های کوچکی که در مقابل چشم و شکاف های باریکی که زیر سوراخ های بینی تعبیه کرده بودند و از آنجا با کمال صعوبت نفس می کشیدند. بعضی از آنها نیزه ای در دست گرفته ٬ در یک جا بی حرکت می ایستادند ٬ چنانکه گفتی به وسیله زنجیر آهن به هم متصل شده اند. در جوار آنان تیراندازان دستها را دراز کرده کمان خود را به زه می کردند ٬ به قسمی که زه به جانب راست سینه تماس می یافت و پیکان تیر به دست چپ می پیوست. در اثر فشار ماهرانه ی انگشت ٬ تیر می جست و خروشی از آن بر می خواست و جراهتی هولناک وارد می کرد.



او در جای دیگر می گوید :
ایرانیان در جنگ مغلوبه طاقت نمی آوردند ٬ زیرا فقط عادت داشتند شجاعانه از دور بجنگند و اگر می فهمیدند که قوای آنها عقب نشینی آغاز کرده است ٬ مانند ابر طوفانی پس می کشیدند و چون از عقب تیراندازی می کردند دشمن نمی توانست آنها را تعقیب کند.

نکته:بخشی ازا این مقاله از گشتی در تاریخ ایران زمین اخذ شده است

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط وی نظرات ()


Design By : Pichak